*احساس نیمه جان*
*احساس نیمه جان*
امروز متوجه شدم از من
ته مانده ی احساسی بیش باقی نمانده
همه ی من یعنی
احساسم،قلبم،مغزم،چشمانم همه و همه چیزم را از دست داده ام
همه چیزم را در عشقی از دست دادم که
جانی برای احساسم باقی نگذاشته
مغزم را که بردی دیگر به هیچ چیزو هیچ کس جز تو نمی توانم فکر کنم
چشمانم از چشمانم بگویم که وقتی آن ها را هم از من گرفتی
تنها و تنها تو را می بینم
قلبم را هم خودم خواستم که تقدیمت کنم
ولی چرا،چرا حتی کلامی حرف نمی زنی
لعنتی بیا وبه اندازه ی دقیقه ای با من حرف بزن
بیا جای سالی یک بار روزی یک بار ببینمت
بیاو جانی شو برای این احساس زخم خورده ی نیمه جانم
فقط بیا...
*خود نوشت 14/6/93*
امروز متوجه شدم از من
ته مانده ی احساسی بیش باقی نمانده
همه ی من یعنی
احساسم،قلبم،مغزم،چشمانم همه و همه چیزم را از دست داده ام
همه چیزم را در عشقی از دست دادم که
جانی برای احساسم باقی نگذاشته
مغزم را که بردی دیگر به هیچ چیزو هیچ کس جز تو نمی توانم فکر کنم
چشمانم از چشمانم بگویم که وقتی آن ها را هم از من گرفتی
تنها و تنها تو را می بینم
قلبم را هم خودم خواستم که تقدیمت کنم
ولی چرا،چرا حتی کلامی حرف نمی زنی
لعنتی بیا وبه اندازه ی دقیقه ای با من حرف بزن
بیا جای سالی یک بار روزی یک بار ببینمت
بیاو جانی شو برای این احساس زخم خورده ی نیمه جانم
فقط بیا...
*خود نوشت 14/6/93*
- ۶۷۲
- ۱۶ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط