invisiblelove

#invisiblelove
Part_7

یوری: باشه،هائون تو....

یونا:هائون هم میمونه

هائون:اخه...

یونا:اخع ندارههههه

هائون: باشههه

جیمین:من خستمه ، اتاقمو نشون بده برم

یونا:همه بیاید

بعد از اینکه یونا اتاق هارو بهمون داد ، خودش رفت پایین کمک مامانش
یوری هم قرار شد پیش یونا بخوابه و بقیه اتاق جدا داشتن
اتاقم خیلی خوشگل و خوب بود
خوب شد داخل کمد لباس بود
لباس با رنگ کرمی و شلواری به رنگ سفید پوشیدم
در زده شد

هائون:بله؟

جونگکوک:عام ،منم

هائون:خب جان؟

جونگکوک:بیام تو؟

هائون:نههه،بگو چتهههه

جونگکوک:یونا گفت بهت اینو بدم

بعد حرفش در رو باز کرد و اومد تو
یه کتاب داد دستم ، این همون کتابی بود که عاشقش بودم و داستانش خیلی قشنگ بود

هائون:کی بهت اجازه داد بیای تو؟

جونگکوک:اجازه می‌خوام چیکار؟

هلش دادم بیرون و در رو بستم

جونگکوک:میبینمت

هائون:من فردا صبح زود میرممم

جونگکوک: فردا نه خانم کوچولووووو

و رفت
چطور جرعت کرد بهم بگه خانم کوچولو؟!
کارامو کردم و دراز کشیدم ولی خوابم نمی برد
ساعت نزدیک ۳ بود و من هنوز نخوابیده بودم
همینجور تو گوشی بودم که در اتاق باز شد

جونگکوک:....


ادامه دارد......
دیدگاه ها (۶)

سلام عشقام ، یه چند روزی نمیتونم براتون پارت جدید بزارمیکم ح...

#invisiblelovePart_8جونگکوک:سلام(آروم)هائون:تو اینجا چیکار م...

#invisiblelovePart_6رفتیم نشستیمیه میز بزرگ پر از غذا های رن...

#invisiblelovePart_5جونگکوک:الان صدام کردی جونگکوک؟هائون:شنی...

#invisiblelovePart_13جونگکوک: خوشگل کردیهائون: خوشگل بودم ، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط