part
[♡part⁶♡]
(پرش زمانی به روز نامزدی)
ارایشگرم داشت برای شب حاظرم میکرد.موهام رو باز گذاشتم و ارایش نسبتا سبکی انجام دادم،لباس واقعا رو تنم قشنگ ایستاده بود،نمیدونم چرا نیک خوشش نیومد.ساعت نزدیک شیش بود،مهمون ها حتما رسیده بودن.نفس عمیقی کشیدم و رفتم پایین پله هاچشم همه طرف من چرخید،بعضی نگاه های هیز و منحرفانه روی اعصابم بود اما چیزی نگفتم و رفتم پایین،نیک قبل از من اومده بود و روی سکو ایستاده بود،اومد دستم رو گرفت و بردم سرم سکو.
+میتونیم شروع کنیم.
بعد از کلی مراسم و عکس و غیره..بلاخره زمان انداختن حلقه ها بود،نیک رو به روم ایستاد و حلقه رو توی انگشتم انداخت،منم همین کار رو کردم و بلاخره بعد از کلی عکاسی و پذیرایی مراسم تموم شد.وقتی همه رفتن از خستگی خودمو انداختم رو مبل و کفشام رو یه گوشه انداختم.نیک با دوتا نوشیدنی توی دستش اومد کنارم روی دسته ی مبل تکیه داد و یکی از لیوان هارو داد به من.
+انقدر خسته کننده بود؟
-برای تو نبود؟
+چرا بود.اما مثل تو غر نمیزنم.
بالشت مبل رو پرت کردم تو صورتش.
-بیشعور.
خندید.
+باشه.من تسلیم.فردا میبینمت،خانومی.
معلومبود نیک نیم رو با تمیخر میگه.
-یه بار دیگه اینجوری صدام کنی میکشمت!
فقط خندید و رفت بیرون.
چند دقیقه توی ارامش سپری شد تا اینکه...
(پرش زمانی به روز نامزدی)
ارایشگرم داشت برای شب حاظرم میکرد.موهام رو باز گذاشتم و ارایش نسبتا سبکی انجام دادم،لباس واقعا رو تنم قشنگ ایستاده بود،نمیدونم چرا نیک خوشش نیومد.ساعت نزدیک شیش بود،مهمون ها حتما رسیده بودن.نفس عمیقی کشیدم و رفتم پایین پله هاچشم همه طرف من چرخید،بعضی نگاه های هیز و منحرفانه روی اعصابم بود اما چیزی نگفتم و رفتم پایین،نیک قبل از من اومده بود و روی سکو ایستاده بود،اومد دستم رو گرفت و بردم سرم سکو.
+میتونیم شروع کنیم.
بعد از کلی مراسم و عکس و غیره..بلاخره زمان انداختن حلقه ها بود،نیک رو به روم ایستاد و حلقه رو توی انگشتم انداخت،منم همین کار رو کردم و بلاخره بعد از کلی عکاسی و پذیرایی مراسم تموم شد.وقتی همه رفتن از خستگی خودمو انداختم رو مبل و کفشام رو یه گوشه انداختم.نیک با دوتا نوشیدنی توی دستش اومد کنارم روی دسته ی مبل تکیه داد و یکی از لیوان هارو داد به من.
+انقدر خسته کننده بود؟
-برای تو نبود؟
+چرا بود.اما مثل تو غر نمیزنم.
بالشت مبل رو پرت کردم تو صورتش.
-بیشعور.
خندید.
+باشه.من تسلیم.فردا میبینمت،خانومی.
معلومبود نیک نیم رو با تمیخر میگه.
-یه بار دیگه اینجوری صدام کنی میکشمت!
فقط خندید و رفت بیرون.
چند دقیقه توی ارامش سپری شد تا اینکه...
- ۲.۶k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط