گاهی آنقدر بدم می آید
گاهی آنقدر بدم می آید
که حس میکنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم ، از اشاره ، از حروف
ازاین جهانِ بی جهت که میا
که مگو ، که مپرس
گاهي دلم مي خواهد
بگذارم بروم بي هر چه آشنا
گوشه ي دوري گمنام
حوالي جايي بي اسم
بعد بي هيچ گذشته اي
به ياد نيارم از کجا آمده
کيستم
اينجا چه مي کنم
بعد بي هيچ امروزي
به ياد نياورم که فرقي هست
فاصله اي هست
فردايي هست
گاهي واقعا خيال مي کنم
روي دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام
راهي نيست
بايد چمدانم را ببندم
راه بيفتم بروم
ومي روم
اما به درگاه نرسيده از خود مي پرسم
کجا ؟
کجا را دارم ، کجا بروم ؟
که حس میکنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم ، از اشاره ، از حروف
ازاین جهانِ بی جهت که میا
که مگو ، که مپرس
گاهي دلم مي خواهد
بگذارم بروم بي هر چه آشنا
گوشه ي دوري گمنام
حوالي جايي بي اسم
بعد بي هيچ گذشته اي
به ياد نيارم از کجا آمده
کيستم
اينجا چه مي کنم
بعد بي هيچ امروزي
به ياد نياورم که فرقي هست
فاصله اي هست
فردايي هست
گاهي واقعا خيال مي کنم
روي دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام
راهي نيست
بايد چمدانم را ببندم
راه بيفتم بروم
ومي روم
اما به درگاه نرسيده از خود مي پرسم
کجا ؟
کجا را دارم ، کجا بروم ؟
- ۴۸۸
- ۰۹ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط