{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت 38

ا.ت
خودم تنها رفتم خیلی میترسیدم رسیدم اونجا یه عمارت بزرگ بود همینکه رفتم داخل یه مرد اومد گفت: پس تو ا.تیی
ا.ت: پدر و مادرم کجان
گفت: بیا تا بهت نشون بدم
ا.ت: اومدم
رفتم دیدم دست پدر و مادرم بستست یادم به روزی افتاد که منو فروختن
ا.ت: چرا پدر و مادرم رو گرفتی از من چی میخوای
گفت: خودتو اخه خیلی جذابی اگه اومدی بامن ازدواج کردی پدرو مادرت ازاد میشه
ا.ت: چی حتما از دشمنای جونگکوکی
گفت: جونگکوک کیه دیگه
کوک: منو میگه
گفت: تو کی هستی
کوک: تو کدوم خری هستی
گفت:به تو هیچ ربطی نداره
کوک اومد پشت سرم و دستشو گذاشت رو شونم
کوک: خوبی عزیزم
گفت: وایسا ببینم تو همون مافیای نیستی
کوک:هه الان فهمیدی
گفت: تو چیکاره ا.ت میشی
کوک: همه چیز
گفت: خیلی دنبالت گشتم ولی خودت با پای خودت اومدی تفنگشو در آورد خواست به کوک شلیک کنه
ا.ت: اینکارو نکن
گفت: میترسی عشقت چیزیش بشه اونو اخر خودم میکشم ولی الان نه اگه میخوای هم پدر و مادرت هم عشقت زنده باشه باید با من باشی
ا.ت: چی تو
کوک: حرفشو گوش نده
گفت: تو از مرگ نمیترسی
کوک: نه
ا.ت: نه اینکارو نکن من باهات ازدواج میکنم
کوک: ا.ت نه
گفت: خب بیا جلو
ا.ت: اومدم
رفتم جلو....

#کوک
#فیک
#سناریو
دیدگاه ها (۲۴)

پارت 39کوک: نرو ا.تگفت: آفرینرفتم نزدیک یکی اومد نزدیکم و گر...

پارت 40کوک: برای بار دوم میپرسم میخوای دوست دخترم باشیا.ت: ا...

پارت 37کوک: میخوام برگردیم مثل قدیما.ت: نمیخوامکوک: ولی من م...

پارت 36کوک دستور داد منو ببرن تو یه اتاقی و درو قفل کن ا.ت: ...

طراح عشق

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط