🌸
🌸
محبوب ممنوعه ی من...
این روزها چقد دلم میخواست دستهای گرم خیالتان را میگرفتم از لابه لای دست نوشته هایم بیرون می آوردم و چند ساعتی خودم و خودتان را میهمان خیابان های پاییز زده ی این شهر غمگین میکردم...
دست راستم را قفل میکردم به بازوی سمت چپتان، چشم هایم را میبستم تا شرم چشمهایتان را نبینم و از شدت خجالت از جسارت عاشقانه ام آب نشوم، بعداز چند دقیقه که نفس هایم به قرار رسید و تپش های تند قلبم آرام گرفت چشم هایم را باز میکردم، زل میزدم به نیم رخ ماهتان، به آرامش لبخندی که چشم های مهربانتان را خواستنی تر میکرد، یک آن به خودم می آمدم و سرخ و سفید نگاهم را از نگاهتان میدزدیدم و می دوختم به برگ های خشک کف پیاده رو که زیر پاهایمان به صدا در میآمدند و سمفونی عاشقانه ای از اولین تجربه ی قدم های ما کنار هم مینواختند از شدت شوق دوباره تپش های قلبم بالا می گرفت و غرق میشدم در رایحه ی تلخ عطری که شباهت عجیبی به عطر پیچیده در غروب های پاییز دارد...
از پیراهن چهارخانه ی دلبرتان میگفتم از اینکه چقدر حبس بودن میان خانه های سمت چپ و نزدیک قلبتان میتواند حس قشنگی داشته باشد..
از سردی هوا میگفتم از اینکه به لطف سوز و سرمای روزهای آخر پاییز بافتنی یادگرفته ام و شال گردنتان تا رسیدن زمستان تمام خواهد شد...
از تمام پاییز هاییکه بی شما به سر شد برایتان قصه میگفتم، از مهری که مهربان نبود، از آبان که عطر نارنگی و انارهای سرخ دانه شده هوای شهر را پر نمیکرد...
از آذری که عاشقانه نبود و تنها آمده بود تا خبر رسیدن زمستان را داده باشد...
برایتان از باران میگفتم از اینکه چقدر باران به شما می آید وقتی دانه های درشتش از لابه لای موهایتان چکه میکند و هرزگاهی چشم های قهوای رنگتان را نشانه میگیرد...
خنده سر میدادید به تعابیر و توصیف هایم و من در حافظه ام ضبط میکردم پژواک صدای خنده هایتان را...
راستی کاش میشد در این میان خیالتان به حرف می آمد و کمی برایم صحبت میکرد..
کمی حرف میزد برای گوشهاییکه مدت هاست صداهای زیادی نشنیده تا مبادا آهنگ آرام صدایتان از خاطرش برود...
محبوب ممنوعه ی من...
این روزها چقد دلم میخواست دستهای گرم خیالتان را میگرفتم از لابه لای دست نوشته هایم بیرون می آوردم و چند ساعتی خودم و خودتان را میهمان خیابان های پاییز زده ی این شهر غمگین میکردم...
دست راستم را قفل میکردم به بازوی سمت چپتان، چشم هایم را میبستم تا شرم چشمهایتان را نبینم و از شدت خجالت از جسارت عاشقانه ام آب نشوم، بعداز چند دقیقه که نفس هایم به قرار رسید و تپش های تند قلبم آرام گرفت چشم هایم را باز میکردم، زل میزدم به نیم رخ ماهتان، به آرامش لبخندی که چشم های مهربانتان را خواستنی تر میکرد، یک آن به خودم می آمدم و سرخ و سفید نگاهم را از نگاهتان میدزدیدم و می دوختم به برگ های خشک کف پیاده رو که زیر پاهایمان به صدا در میآمدند و سمفونی عاشقانه ای از اولین تجربه ی قدم های ما کنار هم مینواختند از شدت شوق دوباره تپش های قلبم بالا می گرفت و غرق میشدم در رایحه ی تلخ عطری که شباهت عجیبی به عطر پیچیده در غروب های پاییز دارد...
از پیراهن چهارخانه ی دلبرتان میگفتم از اینکه چقدر حبس بودن میان خانه های سمت چپ و نزدیک قلبتان میتواند حس قشنگی داشته باشد..
از سردی هوا میگفتم از اینکه به لطف سوز و سرمای روزهای آخر پاییز بافتنی یادگرفته ام و شال گردنتان تا رسیدن زمستان تمام خواهد شد...
از تمام پاییز هاییکه بی شما به سر شد برایتان قصه میگفتم، از مهری که مهربان نبود، از آبان که عطر نارنگی و انارهای سرخ دانه شده هوای شهر را پر نمیکرد...
از آذری که عاشقانه نبود و تنها آمده بود تا خبر رسیدن زمستان را داده باشد...
برایتان از باران میگفتم از اینکه چقدر باران به شما می آید وقتی دانه های درشتش از لابه لای موهایتان چکه میکند و هرزگاهی چشم های قهوای رنگتان را نشانه میگیرد...
خنده سر میدادید به تعابیر و توصیف هایم و من در حافظه ام ضبط میکردم پژواک صدای خنده هایتان را...
راستی کاش میشد در این میان خیالتان به حرف می آمد و کمی برایم صحبت میکرد..
کمی حرف میزد برای گوشهاییکه مدت هاست صداهای زیادی نشنیده تا مبادا آهنگ آرام صدایتان از خاطرش برود...
۴۳.۰k
۲۷ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۸)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.