پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود دختری
جوان،روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد
بلند شد،دسته گل را به دختر داد و گفت می دانم از اين گل ها خوشت آمده است.
به زنم مي گويم كه دادم شان به تو گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان
دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر میشد...
.....M
جوان،روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد
بلند شد،دسته گل را به دختر داد و گفت می دانم از اين گل ها خوشت آمده است.
به زنم مي گويم كه دادم شان به تو گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان
دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر میشد...
.....M
- ۱.۵k
- ۰۲ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط