{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جیهوپ اوفی کشید و بلند شد

جیهوپ اوفی کشید و بلند شد
جیهوپ:پس‌..بهتره راه بیوفتیم.
ساشا:خوبه...خوشم اومد....خب...نمیتونیم که با دست خالی بریم..به صلاح احتیاج داریم..حداقل چیزی که بتونیم خودمون رو از دست زامبی ها نجات بدیم.
جیمین:خوب...به نظرم..بیاین این چوب ها رو بگیریم...لازم میشه...
نامجون:آره
ساشا:اگه نگاه کنین میفهمین تعدادش کمه...
جونگکوک:عیبی نداره...چند نفر چوب بگیرن خوبه...نه؟..
ساشا:هوم...
.....
نامجون و کوکی میزی که جلوی در بود رو آروم آروم بر میدارن...
کوکی در رو باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت...چند تا زامبی چند متر اونورتر تر بودن...کوکی بیرون میاد و با دست به بقیه می‌فهماند که بیان بیرون...همه باهم حرکت کردن و سریع رفتن و کوکی آخر از همه حرکت کرد...به سر راهرو رسیدن ولی هیچ زامبی ای دیده نمیشد...ساشا اول بود و لیا پشتش و میا هم پشت سر لیا...ساشا به عقب نگاه کرد و به یونگی گفت:یه لحظه مواظب لیا و میا باش..
یونگی سر تکون داد و ساشا جلو رفت..‌.آروم و با دقت...کوکی که تازه رسید پرسید:اون دختره کو؟...لیا با محبت به کوکی نگاه کرد و گفت:جلو رفت...کوکی به مسیر نگاه کرد و بعد با ترس گفت:تنهاش گذاشتین؟!...بعد سریع رفت دنبال ساشا بدون اینکه اجازه بده بقیه حرف بزنن...از اون طرف نامجون هم به بقیه نگاهی کرد و دنبال کوکی رفت....
دیدگاه ها (۰)

...کوک به دور و بر نگاه کرد و خواست بره جلوتر که راشل به چوب...

ساشا در حال گره زدن پارچه با دهنش...ساشا:نمیدونم کیا رو میگی...

نامجون به اون ۳ نفر نگاه می‌کرد....اومد نزدیکنامجون:حالش خوب...

پارت ۴۹

رز آبی پارت ۱۳

چند پارتی درخواستی

خواهر یه کوالا پارت ۲۶

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۸ظهر، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.وقتی...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۴بعد از مدتی، ماشین جلوی یک ساختمان قد...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۲ چند ساعت بعد، لیا تقریباً همه‌چیز رو...

✈️ چند روز بیشترپارت ۲ لیا تمام بعدازظهر رو با گوشی توی دستش...

✈️ چند روز بیشترپارت ۳ لیا با گریه گفت:ـ من نمی‌خوام برم.نام...

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۶

✈️ چند روز بیشترپارت ۶ عصر، وقتی از کتاب‌فروشی بیرون اومدن، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط