♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 21・]ᕗ
با قدمهای بلند سریع بی توجه به صدا کردن های جیک از اونجا دور شدم و به اتاقم پناه بردم بلکم این بشر شرش کم شه.
اخه من نمیفهمم چرا باید هر چند وقت یک بار این جماعت
خل وضع رو ببینم؟ آقا
من شوهر نمیخوام... به کی باید بگم؟؟
لباس ساده ای با رنگی تیره برداشت و پوشیدم
این دفعه واقعا به قصد دیدن اون دکتر پرو رفتم دور و بر
دریاچه نمیدونم چرا دوست داشتم ببینمش.
اینکه یه نفر ندونه من کیم و اونجوری که بقیه حرف میزنن باهام حرف نمیزنه و جلوم خم و راست نمیشه برام قشنگ بود..دوست داشتم روش رو کم کنم و اونم چون نمیدونه کیم دقیقا همون کسیه که باید باشه..خودشه.. و این خوبه.
بی اختیار این پسره جونگکوک رو با اون مردک جیک مقایسه کردم و به این نتیجه رسیدم جیک اصلا در مقابل جونگکوک مرد نیست..
جونگکوک یه مردونگی خاص داشت.
چی میگم بابا؟ مرده که مرده..واسه خودش مرده..به من چه؟
و بی تفاوت شونه بالا انداختم.
دور و بر رودخونه هیچ کس نبود.
چند دقیقه ای هم وایستادم ولی هیچ خبری نبود. لباسم رو بالا گرفتم و به سمت راه مخالف روخونه راه افتادم.
کنجکاوانه به همه جا سرک میکشیدم.
جنگل انگار خالی بود و فقط صدای آب و پرنده ها و ضربه
هایی سکوت رو میشکوند.
صدای ریز ضربههای تبر بود گمانم.... انگار کسی چوب خرد میکرد.
منظره فوق العاده بکر و دست نخرده ای بود.
شاخه های بلند درختی جلوی دیدم رو گرفته بود. سرم رو خم کرد و به زور از زیرش رد شدم که از دیدن صحنه روبروم شوکه شدم.
واای خدای من..
یه منطقه ای که دور تا دورش حصار بود و وسطش پر از گل های رنگارنگ.
واقعا زیبا و خیره کننده بودن اصلا .
دهنم از این همه زیبایی باز مونده بود.
هرنوع گلی بود. به اطراف نگاه کردم. هیچ کس نبود.
سریع از روی حصارها پریدم و رفتم وسط گلها و بو
کشیدم. خیلی خیلی خوشگل بودن. اصلا نمیشد توصیفشون کرد. بوی خوبشون مستم کرد.
صدای مردونه ای شنیدم : هی خانوم.. وارد شدن به باغ دیگران
اونم بدون اجازه اصلا کار قشنگی نیست.
سریع برگشتم سمت صدا که کلاه شنلم به شاخه درختی که کنارم بود گیر کرد و همزمان با بلند شدنم کلاه شنل هم از روی سرم افتاد..
جونگکوک بود.
ᕙ[・part 21・]ᕗ
با قدمهای بلند سریع بی توجه به صدا کردن های جیک از اونجا دور شدم و به اتاقم پناه بردم بلکم این بشر شرش کم شه.
اخه من نمیفهمم چرا باید هر چند وقت یک بار این جماعت
خل وضع رو ببینم؟ آقا
من شوهر نمیخوام... به کی باید بگم؟؟
لباس ساده ای با رنگی تیره برداشت و پوشیدم
این دفعه واقعا به قصد دیدن اون دکتر پرو رفتم دور و بر
دریاچه نمیدونم چرا دوست داشتم ببینمش.
اینکه یه نفر ندونه من کیم و اونجوری که بقیه حرف میزنن باهام حرف نمیزنه و جلوم خم و راست نمیشه برام قشنگ بود..دوست داشتم روش رو کم کنم و اونم چون نمیدونه کیم دقیقا همون کسیه که باید باشه..خودشه.. و این خوبه.
بی اختیار این پسره جونگکوک رو با اون مردک جیک مقایسه کردم و به این نتیجه رسیدم جیک اصلا در مقابل جونگکوک مرد نیست..
جونگکوک یه مردونگی خاص داشت.
چی میگم بابا؟ مرده که مرده..واسه خودش مرده..به من چه؟
و بی تفاوت شونه بالا انداختم.
دور و بر رودخونه هیچ کس نبود.
چند دقیقه ای هم وایستادم ولی هیچ خبری نبود. لباسم رو بالا گرفتم و به سمت راه مخالف روخونه راه افتادم.
کنجکاوانه به همه جا سرک میکشیدم.
جنگل انگار خالی بود و فقط صدای آب و پرنده ها و ضربه
هایی سکوت رو میشکوند.
صدای ریز ضربههای تبر بود گمانم.... انگار کسی چوب خرد میکرد.
منظره فوق العاده بکر و دست نخرده ای بود.
شاخه های بلند درختی جلوی دیدم رو گرفته بود. سرم رو خم کرد و به زور از زیرش رد شدم که از دیدن صحنه روبروم شوکه شدم.
واای خدای من..
یه منطقه ای که دور تا دورش حصار بود و وسطش پر از گل های رنگارنگ.
واقعا زیبا و خیره کننده بودن اصلا .
دهنم از این همه زیبایی باز مونده بود.
هرنوع گلی بود. به اطراف نگاه کردم. هیچ کس نبود.
سریع از روی حصارها پریدم و رفتم وسط گلها و بو
کشیدم. خیلی خیلی خوشگل بودن. اصلا نمیشد توصیفشون کرد. بوی خوبشون مستم کرد.
صدای مردونه ای شنیدم : هی خانوم.. وارد شدن به باغ دیگران
اونم بدون اجازه اصلا کار قشنگی نیست.
سریع برگشتم سمت صدا که کلاه شنلم به شاخه درختی که کنارم بود گیر کرد و همزمان با بلند شدنم کلاه شنل هم از روی سرم افتاد..
جونگکوک بود.
- ۵۸۰
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط