{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست !

باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل

گریه باغ فزون تر شد و چون ابر گریست

باغبان آمد و یک یک همه گلها را چید

باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی است

باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل ؟! گفت : پ‍‍ژمردگی اش را نتوانم نگریست

من اگر ز روی هر شاخه نچینم گل را

چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانی است

همه محکوم به مرگند چه انسان ، چه گیاه

این چنین است همه کاره جهان تا باقی است !!! گریه ی باغ از آن بود که او میدانست

غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست !! رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود

می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست
دیدگاه ها (۲)

ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ " ﺍﻣﯿﺪ " ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺩﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﭘﺬﯾ...

باران بیاید یا نیاید ،تو باشی یا نباشی ،خاطرت باشد یا نباشد ...

ﻫﻴﭽﻜﺲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻧــﺪﮔﯽ ﻣﻘﺼـﺮ ﻧـﻤﯽ ﺩﺍﻧـــﻢ ؛ﺍﺯ ﺧــﻮﺑﺎﻥ " ﺧﺎﻃﺮﻩ "...

من نرگس مستانه شدم.... هیچ ندیدیمن گیسوی بی شانه شدم.... هیچ...

گل های خاموش part: 5 «آخر» پدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط