⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
پترت 62
[ شروعی دیگر 🖤
تپش قلبم زیاد شد، چی بگم؟ از دروغ گفتن بدم میاد
نفس عمیقی کشیدم و به چشماش زل زدم و گفتم :< ارسلان..نمیخوام فکر کنی که میخوام آویزونت بشم...من مثل یه دختر عادی بهت دل بستم...ولی میترسم که.. >
انگشتشو رو لبم گذاشت با لبخند گفت :< ولی نداره.. همین که جواب منفی ندادی بسه.. بقیه اش با خودم.. >
لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم و داخل خونه رفتم..
حس عجیبی داشتم.. یه حس جدید و البته خوب!..
پترت 62
[ شروعی دیگر 🖤
تپش قلبم زیاد شد، چی بگم؟ از دروغ گفتن بدم میاد
نفس عمیقی کشیدم و به چشماش زل زدم و گفتم :< ارسلان..نمیخوام فکر کنی که میخوام آویزونت بشم...من مثل یه دختر عادی بهت دل بستم...ولی میترسم که.. >
انگشتشو رو لبم گذاشت با لبخند گفت :< ولی نداره.. همین که جواب منفی ندادی بسه.. بقیه اش با خودم.. >
لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم و داخل خونه رفتم..
حس عجیبی داشتم.. یه حس جدید و البته خوب!..
- ۸.۸k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط