{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هوای شب سنگینتر شده بود

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁶.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


هوای شب سنگین‌تر شده بود.
سکوتِ جاده تنها با صدای قدم‌های بی‌هدفِ لوسیا شکسته می‌شد. نفس‌هایش در هوا یخ میزدند. ناگهان باد تندی وزید و کلاه هودی اش را از سرش کَند. سرش را پایین انداخت و میان دندان‌های فشرده‌اش زمزمه کرد:

_ لوسیای احمق… اگه همون خونه می‌موندی، هیچ‌کدوم از این لعنتیا نمی‌افتاد.

اخمی کرد، چانه‌اش را بالا گرفت و به جاده‌ی بی‌انتهای روبرو زل زد. امید داشت ماشینی رد شود.
نور کوچکی از دور نمایان شد، نفسش حبس شد. دستش را بالا گرفت.
اما ماشین بی‌تفاوت، با بوقی کوتاه و صدای کشیده‌ی لاستیک‌ها از کنارش گذشت و در تاریکی غیب شد.

یکی بعد از دیگری هم همینطور...

لوسیا زیر لب، خسته و طعنه‌آمیز، فحش بی‌رمقی داد و به راه رفتن در جاده‌ی بی‌جان ادامه داد

باد، شاخه‌های خشکِ کنار آسفالت را تکان می‌داد.
صدای پرنده‌ای از دل تاریکی بلند شد.
و بعد، صدای موتور به گوشش خورد.

چرخید.
نور درخشان و ناآشنا به سرعت از کنارش گذشت، موج کوتاهی از باد لباس او را تند تکان داد.
برای لحظه‌ای، در حالی که به نورِ دور شونده زل زده بود، دلش فرو ریخت.
به نظر آشنا میومد، جونگکوک بود؟
سرش رو تکون داد و زیر لب گفت:

_ نه…اون عوضی ترجیح میده بمیره تا اینکه بهم کمک کنه

اما چند ثانیه نگذشته بود که صدای موتور دوباره برگشت، این بار از روبرو.
لوسیا پلک زد، بین حیرت و تردید. یهو نور چراغِ جلوی موتور چشمانش را کور کرد، ناچار چشماشو بست.

صدای موتور خاموش شد.
وقتی چشماش را نیمه باز کرد، چرخ‌ها درست مقابل پایش ایستاده بودند.
و بالای آن. جونگکوک، با همان چهره‌ی خونسرد نشسته بود گفت:

_ سوار شو.

صدایش بم، محکم و بی‌حالت بود.

لوسیا با ناباوری گفت: چی؟

جونگکوک نفس عمیقی کشید، نگاهش را از او برنداشت:

_ کَری؟ گفتم سوار شو.

لوسیا اخم کرد، دستش را روی سینه گذاشت و گفت:

_ چرا باید سوار موتور یکی مثل تو بشم؟

جونگکوک نیشخندی زد، آرنج‌هایش را روی فرمان گذاشت و کمی به سمتش خم شد.
لحنش آرام‌تر شد، اما سوز داشت:

_ بچه‌جون... انگار موقعیت رو نمی‌فهمی. زیاد وایسی اینجا، تا فردا ازت یه مجسمه‌ی یخی باقی می‌مونه.

لوسیا با لجبازی گفت:

_ ترجیح می‌دم یخ بزنم تا سوار موتورت بشم!

جونگکوک فقط شانه بالا انداخت و گفت:

_ خود دانی.

و کلاهِ کاسکت را گذاشت روی سرش، پایش را روی استارت زد و موتور را به نرمی چرخاند تا دور شود.
بادِ سرد گونه‌های لوسیا را سوزاند. لرزش از سرما و تردید با هم قاطی شده بود.

تا اینکه بالاخره فریاد زد:

_ صبر کن… سوار می‌شم!

جونگکوک پوزخند زد، اما چیزی نگفت. فقط آرام ایستاد تا او برسد.
لوسیا با دلخوری و غرورِ نصفه‌جان، آرام نزدیک شد و نشست پشتِ سرش

جونگکوک گفت:

_ بهتره محکم منو بگیری.

لوسیا با طعنه:

_ راحتم، نمیخوام بهت دست بزنم.

جونگکوک: اوکی، هرجور راحتی.

و بعد، بی‌هشدار، گاز داد.
لاستیک‌ها روی آسفالت کشیده شدند، صدای غرش موتور در دل شب پیچید.

لوسیا جیغ کشید و در همان لحظه، ناخواسته با وحشت دستاش رو دور کمرش حلقه کرد.
چشماش رو بست، قلبش با هر تکان موتور می‌کوبید.

صدای خنده‌ی تمسخرآمیز جونگکوک در باد گم شد:

_ چی شد پس؟ نمی‌خواستی بهم دست بزنی!

باد، موهای لوسیا را به هم ریخت.
فریاد زد:

_ از عمد کردی مگه نه؟!

جونگکوک با آرامش:

_ نه. فقط نشونت دادم چقدر ترسویی.

او دندان‌هایش را روی هم فشرد و چیزی نگفت. فقط در سکوت سرش رو به پشتِ او تکیه داد.

موتور از جاده‌ی خشک و تاریک به سرعت گذر میکرد.

و کمی بعد، از اون دوردست، چراغ‌های زردِ عمارت مثل بخارهای کوچک در هوا می‌لرزیدند.

و بالاخره، چرخ‌ها جلوی ورودی عمارت ایستادند.

لوسیا با تردید گفت:

_ چرا اینجا؟

جونگکوک، در حالی که کاسکت را درآورد و موهای مشکی‌اش آزاد شدند، گفت:

_ نکنه انتظار داشتی پرنسسو تا درِ خونه‌اش برسونم؟

لوسیا با چشمان تنگ‌شده به او نگاه کرد، از موتور پایین پرید و بی حرف پشتش را کرد.

اما قبل دور شدنش جونگکوک بلند گفت:

_ خواهش میکنم.

لوسیا وسطِ راه، برگشت، زبانش رو براش بیرون آورد
و بعد، بدون مکث دوباره پشتش را برگرداند و رفت.

جونگکوک لحظه‌ای ایستاد، نگاهش را دنبالِ او کرد، و با صدایی که بین خنده و کلافگی بود زمزمه کرد:

_ دختره‌ی رو مخ...


ادامه دارد..
لایک و کامنت یادت نره خوشگله
دیدگاه ها (۱۳)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁷..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨فردای اون روز، صدای زنگ گوشیش...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁸..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨کمی بعد مربی با صدای بلندتری ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁵..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨هر دو در شک فرو رفته بودن، هی...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨موتور در دلِ سیاهیِ شب، تنها ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨دختر با لبخندی که بوی تحقیر م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط