پارت
🍷پارت 43🍷
"میسو"
اما زیاد نبود
دنبال جعبه کمک های اولیه گشتم و گوشه اشپزخونه پیداش کردم و فقط از خدا میخواستم بیدار نشه که خدارو شکر نشد خسته و کوفته رو تخت افتادم و چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم
دوباره دوباره همون کابوس در حال فرار بودم از کی اخه؟ جیغ میزدم کمک میخواستم یعنی هیچکس نیست به من کمک کنه؟
همیشه تنها بودم
مدام گریه میکردم و جیغ میزدم که یهو صحنه عوض شد
یه جایه کاملا سفید بودم سرمو برگردوندم که مینا رو جلوی خودم دیدم
دستش یه گل رز بود...رز قرمز
بلند اسمشو صدا زدم
اما صدایی نداشتم فقط لبام تکون میخورد
گل رز از دستش افتاد و اون مکان سفید کم کم قرمز شد
به دستم نگاه کردم، کل دستم خونی بود...
دوباره به مینا نگاه کردم
افتاده بودو از کل بدنش خون میومد
شروع کردم جیغ زدم که از خواب بیدار شدم
بلند گریه میکردم و جیغ میزدم و به سینم میکوبیدم
اولین بار بود انقدر بلند گریه میکردم
گریم قطع نمیشد تز جیغام ترسیده بودم، ناراحت بودم
تنها بودم تنها بودم
گلوم میسوخت اما نمیتونستم بس کنم کل بدنم عرق کرده بود
در صدا خورد سرمو تو دستام گرفتم و ادامه دادم به گریه به جیغ محکم شونه هام گرفته شد و تکون تکون میخورد، نه چیزی میشنیدم نه میدیم
کابوسم جلو چشمام بود مینا جلو چشمام بود خیسی خونو رو دستم حس میکردم اون جلوم مرد جون داد اما من کاری نکردم
هیچ کاری...
با سوختن گونه سمت چپم جیغم قطع شد گریمم بند اومده بود دستمو گذاشتم رو گون م به خودم اومدم سرمو بلند کردم که قیافه عصبی کوک و جلوم دیدم
"چرا؟"
همونجوری نگام میکرد
"چرا باید گیر تو بیفتم؟"
نیاز داشتم عصبانیتمو سر یکی حالی کنم دوباره اشکام راهشو پیدا کردن و تند تند ذو گونم سر میخوردن هولش دادم که فقط یه کوچولو تکون خورد
"بهم بگو چرا؟"
یبار دیگه هل دادم
"مگه چه گناهی کردم؟"
بازم خواستم هل بدم که محکم موچمو گرفت سعی کردم دستمو ازاد کنم
" ولم کن"
بهش خیره شدم که عصبی نگام میکرد
"گناه من چیه؟"
گریم قطع شد با تعجب بهش نگاه کردم
"گناه من چیه که امثال تو باید جهنمی که توش بودم و اتیشی تر میکردن؟"
فقط نگاش میکردم
" هان؟ "
با دادی که زد چشمامو بستم همونطوری منم داد زدم
"نمیدونم مگه من خواستم مگه من اینکارو کردم؟"
"اون روز من گیر تو افتادم به لطف تو رفتم زندان و بازم ریخت ترو دیدم"
زل زدم بهش و اروم گفتم
" ولی من فقط میخواستم کمکت کنم"
با شدت بلند شد که تخت تکون خورد
"لابد بهم قرص های روانگردان بدی نه؟"
"چی...چی؟"
" همتون مثل همین همتون عوضی این"
" نمیفهمم تو فکر کردی من میخوام بهت قرص چی بدم؟ روانگردان؟ "
اومد جلو بالا سرم وایساد
"نکنه میخواستی دایه بهتر از مادر باشی واسم هوم؟"...
میدونم دیر اپ کردم ببخشیید💖💖💖
"میسو"
اما زیاد نبود
دنبال جعبه کمک های اولیه گشتم و گوشه اشپزخونه پیداش کردم و فقط از خدا میخواستم بیدار نشه که خدارو شکر نشد خسته و کوفته رو تخت افتادم و چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم
دوباره دوباره همون کابوس در حال فرار بودم از کی اخه؟ جیغ میزدم کمک میخواستم یعنی هیچکس نیست به من کمک کنه؟
همیشه تنها بودم
مدام گریه میکردم و جیغ میزدم که یهو صحنه عوض شد
یه جایه کاملا سفید بودم سرمو برگردوندم که مینا رو جلوی خودم دیدم
دستش یه گل رز بود...رز قرمز
بلند اسمشو صدا زدم
اما صدایی نداشتم فقط لبام تکون میخورد
گل رز از دستش افتاد و اون مکان سفید کم کم قرمز شد
به دستم نگاه کردم، کل دستم خونی بود...
دوباره به مینا نگاه کردم
افتاده بودو از کل بدنش خون میومد
شروع کردم جیغ زدم که از خواب بیدار شدم
بلند گریه میکردم و جیغ میزدم و به سینم میکوبیدم
اولین بار بود انقدر بلند گریه میکردم
گریم قطع نمیشد تز جیغام ترسیده بودم، ناراحت بودم
تنها بودم تنها بودم
گلوم میسوخت اما نمیتونستم بس کنم کل بدنم عرق کرده بود
در صدا خورد سرمو تو دستام گرفتم و ادامه دادم به گریه به جیغ محکم شونه هام گرفته شد و تکون تکون میخورد، نه چیزی میشنیدم نه میدیم
کابوسم جلو چشمام بود مینا جلو چشمام بود خیسی خونو رو دستم حس میکردم اون جلوم مرد جون داد اما من کاری نکردم
هیچ کاری...
با سوختن گونه سمت چپم جیغم قطع شد گریمم بند اومده بود دستمو گذاشتم رو گون م به خودم اومدم سرمو بلند کردم که قیافه عصبی کوک و جلوم دیدم
"چرا؟"
همونجوری نگام میکرد
"چرا باید گیر تو بیفتم؟"
نیاز داشتم عصبانیتمو سر یکی حالی کنم دوباره اشکام راهشو پیدا کردن و تند تند ذو گونم سر میخوردن هولش دادم که فقط یه کوچولو تکون خورد
"بهم بگو چرا؟"
یبار دیگه هل دادم
"مگه چه گناهی کردم؟"
بازم خواستم هل بدم که محکم موچمو گرفت سعی کردم دستمو ازاد کنم
" ولم کن"
بهش خیره شدم که عصبی نگام میکرد
"گناه من چیه؟"
گریم قطع شد با تعجب بهش نگاه کردم
"گناه من چیه که امثال تو باید جهنمی که توش بودم و اتیشی تر میکردن؟"
فقط نگاش میکردم
" هان؟ "
با دادی که زد چشمامو بستم همونطوری منم داد زدم
"نمیدونم مگه من خواستم مگه من اینکارو کردم؟"
"اون روز من گیر تو افتادم به لطف تو رفتم زندان و بازم ریخت ترو دیدم"
زل زدم بهش و اروم گفتم
" ولی من فقط میخواستم کمکت کنم"
با شدت بلند شد که تخت تکون خورد
"لابد بهم قرص های روانگردان بدی نه؟"
"چی...چی؟"
" همتون مثل همین همتون عوضی این"
" نمیفهمم تو فکر کردی من میخوام بهت قرص چی بدم؟ روانگردان؟ "
اومد جلو بالا سرم وایساد
"نکنه میخواستی دایه بهتر از مادر باشی واسم هوم؟"...
میدونم دیر اپ کردم ببخشیید💖💖💖
- ۶۰.۰k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط