عشق تلخ

عشق تلخ
part46
#ارسلان
تو محضر با دیانا و مهراب و پانیذ کنار هم نشسته بودیم..
مامان و بابای رضا با مادر دنیاهم کنار هم نشسته بودن
رضا و دنیا خیلی دیر کرده بودن ما چشم به در منتظر بودیم...
هرکی به شیوه ای استرس داشت
#دنیا
بعد از آرایشگاه با هزار تا مصیبت به سمت ماشین روونه شدم.. پانیذ به خاطر کارای اداری دانشگاهش نیومد و خودش هول هولکی باید به محضر می رسید
خلاصه ک وارد ماشین شدم و هزارتا سختی موقع نشستن تو ماشین دیدم
_بریم رضا
+به به.‌‌...عروس خانم.‌‌‌...باورم نمیشه تا چند دقیقه دیگه ماله خودم میشی
_بله دیگه انقد دست نیافتنیم هیچکی باورش نمیشه.باورت شه اقا رضای برزگر
بریم دیر شد دیگه
به سمت محضر راه افتادیم
تو راه دیدیم ماشین لق میزنه..یهو وسط خیابون از شانس گنده ما یه چرخ ماشین در رفت و ماشین اومد پایین و دیگه حرکت نکرد
رضا از ماشین پیاده شد و به زمین و زمان فحش داد
من با خنده ریزی از ماشین پیاده شدم اولش خوب بودم بعد دیگه صبرم تموم شد و هزار تا غرغر کردم
رضا اینجوری بود ک هیچی نشده در حالی ک یه چیزی شده بود
یهو یه ماشین کنارمون ترمز کرد و یه اقا از ماشین پیاده شد و به رضا گف کمک میخواد یانه؟؟
رضا تو تعمیر ماشین خوب نبود اون آقا سریع به دو نفر از پسرایی که تو ماشین نشسته بودن((انگار بادیگارداش بودن)) گف بیان کمک
بهش خیلی شک کردم ولی چیزی نگفتم
از چشاش میخوندم قراره یه بلایی سرمون بیاره و یه نقشه های شومی تو سرشه ولی هیچی نگفتم...
قیافش خیلی آشنا بود ولی یادم نیمومد کجا دیدمش
به بادیگارداش چشمکی زد و اونا معلوم بود الکی میگفتن ک وسیله های تعمیرشون همراهشون نیست خیلی شک کردم
یهو ارسلان به رضا زنگ زد
_رضا معلومه کجایی پسر
+بابا ماشینمون خراب شده چی مگی
_الان به مهراب میگم بیاد با ماشین دنبالتون.لوک بده رضا بدوووو عاقد میخواد بره
#رضا
به اون آقاهه گفتم که بره ولی گف
_بزارید برسونیمتون.وقتتون دیر میشه ها...
با تعجب گفتم وقت؟؟شما.
نزاشت جملم تموم شه ک گفت از تیپ و قیافه خودتونو خانم معلومه دیگه
و یه جور حسرت بار به دنیا نگاه کرد..دنیا بهش اخم کرد که یهو مهراب رسید
مهراب قسطی از دوستش پورشه ابی کاربنی واسه عروسی گرفته بود که زودتر از موعدش ازش گرفت
اون مرده با هزار تا خواهش و تمنا رفت و به جرثقیل نیاز داشتیم واسه بردن ماشین
خودمونم رفتیم سمته محضر
دنیا از چهرش معلوم بود استرس عجیبی داشت
از زبون دنیا
همش تو مغزم اینجوری بودم که جزا اینجوری به من و لباسم نگاه میکرد..چرا طرز حرف زدنش اینجوری بود‌‌...چرا یه لبخند تلخ داشت...چرا قیافش واسم آشنا بود
رضا
اوکی ای دنیا
آره بابا مگه میشه خوب نباشم عشق من
پلی بک
رسیدیم محضر
بعد احوالپرسی نشستیم رو جایگاه....
ادامه دارد
دیدگاه ها (۴)

part 47عشق تلخ #دنیا وقتی نشستیم رو جایگاهم فکرم به اون مرده...

عشق تلخ part 48 پلی بک دو ماه بعد #رضاتو ماشین بودم و داشتم ...

#دنیا چند روز بعد بعد از گذشت قراری که با رضا داشتم رضا با م...

عشق تلخ part 44#رضابعد چند روز از گذشت دستیگری علی و اون اتف...

پارت سیو سوممماری**جک منو رسوند و رفتا رسیدم شروع کردم به ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط