عشق تلخ

عشق تلخ
part 48
پلی بک
دو ماه بعد
#رضا
تو ماشین بودم و داشتم به سمت محل کارم میرفتم((کافه))
با بچه های اکیپم قرار داشتم
یهو مهراب بهم پیم داد که علی ازاد شده
فلش بک
رضا
میدیدم پیامای تهدید وار از سمت یه ناشناس برام فرستاده میشه و هر روز و هر دقیقه این اتفاق تکرار میشه
گفتم شاید علی از زندان ازاد شده باشه
رفتم ملاقاتش دیدم میگن علیو ازاد کردن و اون دو سه روزه از زندان اومده بیرون
میدونستم ولی واسه دنیا تعریف نکردم تا استرس نگیره
وقتیم بهم گف سریع رفتم سمته خونه تا ارومش کنم
به این فکر میکردم و دلشوره بیشتر می‌شد ک نکنه دوباره سره دنیا بلایی بیاره
به خونه رسیدم
سریع با کلید درو وا کردم
دیدم دنیا رو مبل پاهاشو بغل کرده و زار زار گریه میکنه ((به خاطر حال وخیم مادرش))
سریع رفتم کنارش نشستم با دیدن من اشکاشو پاک کرد
سریع بغلش کردم و رو پیشونیش بوسه ای کاشتم
_اومدی
+آره قربونت برم..درستش میکنیم قول میدم بت
+یه چیزی میگم نه نیار...هفته بعد باید عروسی بگیریم
اوکی؟؟
_چیییی؟؟چی میگی رضا...قرار شد یه سال دیگه باشه ک
+میگم نمیشه...به همه بگو هفته دیگه عروسیه...همینی ک میگم...مگه نمیخوای عروسیت بهت خوش بگذره.مگه ذوقش نداشتی
_اخه به همین زودی....نمیشه ک ...مامانم چی پس....مامانم دست تنهاست.مریضه .میفهمی
+مادرتم میاد خونه ما(((داد)))
+چزا داد میزنی..چیزی زدی..معلوم نیست سره چی عصبانی ای سر من خالی میکنی...چرا این نقشه شو مو کشیدی که الان من باید تقاص بدم
#دنیا
با گفتن این حرفا خالی شدم...رفتم تو اتاق و درم قفل کردم...نشستم و با تمام وجود گریه کردم.
رضا:دنیا من حتما یه چیزی میدونم ک میگم هفته بعد عروسیمون بشه و سریع سره خونه زندگی خودمون دیگه((داد))
کل لباسام برداشتم و رفتم از تاق بیرون
_کجا میری ها؟؟؟
+کجا میرم...خونه خودمم.پیش مامانم..کسی ک با همه سختیا تو این ۱۹ سال بزرگم کرده...یه تو بهم نگفته
خدافس
چند روز بعد
خب اینجا از زبون رضاعه
هر چی به دنیا زنگ میزدم جواب نمیداد..هر چی پیم میدادم عین خیالش نبود...هر چی میرفتم دم در خونشون درو باز نمیکرد..تماسا و پیامام بی جواب مونده بود..
دلشوره و ...
دنیا:
با دخترا قرار داشتم
کافه ای ک پاتوقمون بود

رضا:
کنار خونشون بودم ک یهو در باز شد ماشینو روشن کردم و تعقیبش کردم
کافه با دخترا قرار داشت
تا اومد پیاده شه جلوشو گرفتم و علت این کاراشو پرسیدم
_تو اصن معلومه کجایی؟؟تو سرت به کجا خورده رضا ..پاتو کردی تو یه کفش که حتما هفته بعد عروسیمون باشه در حالیکه از همون اول بت شرایطم گفتم ....
حالا حالا چی
با هزارتا خواهش قبول کرد عروسی هفته بعد شه
اما چیزی راجع به علی گقته نشد هیچی....
دیدگاه ها (۹)

عشق تلخ part ۴۹ #دنیا مامانم داشت از تب میسوخت...هر کاری میک...

part 50#رضااز ماشین پیاده شدم تا کمک دنیا کنم بیاد بیرون.......

part 47عشق تلخ #دنیا وقتی نشستیم رو جایگاهم فکرم به اون مرده...

عشق تلخpart46#ارسلانتو محضر با دیانا و مهراب و پانیذ کنار هم...

#پارت۳ رمان اگه طُ نباشی یکی دیگه منم لباسا رو پوشیدم و یه آ...

⚘𝓕𝓪𝓽𝓲𝓶𝓪⚘

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط