{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت 25

یونگی خنده به لب اش اومد و گفت
یونگی : اسمشو گذاشتن علن
هوسوک: خودت انتخاب کردی ؟
یونگی : اره خیلی اسمه قشنگیه نه
هوسوک : مین علن..... بهترین اسمه اما یونگی میزاری منم ببینم اش
یونگی: اره الان یکمی خوب شده
سویون کنجکاوگفت
سویون : اون چرا از آفتاب می ترسه یا چرا حرف نمیزنه
یونگی در فکر فروع رفت دوست اش گفت
هوسوک : حتما می ترسه
یونگی : وقتی با آفتاب مواجه شه درست مثل قدیم میشه
هوسوک : آقا از عکسش معلومه خیلی کیوته
یونگی دوباره در فکر رفت
یعنی تو اون عمارت چه اتفاقی اوفتاده یعنی با اون دختر تو اون عمارت چیکار کردن
از این هم میترسید که بفهمه چه بلائی سره اون بچه اوردن
یونگی: خوب دیگه من میرم عمارت
سویون شاکی گفت
سویون : ما اومدیم عمارتت اما و ما رو دادی دفترت راستی اون های که گرفتی همون ادم کشا عتارف کردم
یونگی: نه هنوز
هوسوک : خوب ما هم دیگه میرم اما یه شب میام
یونگی : هر وقت هوصلتو داشتم بیا
هوسوک: نه مگه میشه که هیچ وقت هوصله نداشته باشی خیلی بی خیالی
یونگی با قیافه سرد اش گفت
یونگی: کافیه دیگه نه نال
هوسوک : باشه بابا
》》》》•••••《《《《

هوا تاریک شده بود و خیلی هم سرد بود یونگی وارده عمارت اش شد و با خانم لی مواجه شد
خانم لی : خوش اومدین
یونگی : ممنونم
و باید از هرف اش قدم برداشت اما یاد چیزی اوفتاد و روشو سمته خانم لی کرد
یونگی : از مومشکی چه خبر الان خوبه
خانم لی : اره خوبه نصبتا به روز های قبل خوب شده راستش از وقتی چشم شما رو زخمی کرده خیلی عوض شده
یونگی تو فکر فروع رفت
یعنی چه بالایی سرخ اون دختر اوردن که به این حال اوفتاده
یونگی : خانم لی شما حتما میدونید که تو این سن بچه ها چی دوست دارین
خانم لی : راستش اره میدونم
یونگی : هیچی میدونید درست کنید باشه و بیارین تو اوتاق D
خانم لی: چشم آقا
یونگی بعد از حرفاش سمته اوتاق مومشکی قدم برداشت

وارده اوتاق شد و با دیدنه مومشکی خوشحال شد خودش هم نمیدونست دلیله اون خوشحالی چیه؟
کناره تخت ش یه پنچره بزرگ داره اما پرده اون پنچره هیچ وقت بالا کشیده نشده چون D از نو آفتاب خیلی بد اش میاد

دخترک کناره پنچره ایستاده بود و زیره پرده بود نمیتونست به بیرون نگاه کردن یکمی به پنچره نزدیک شد اما ترس اش نمیزاشت که به بیرون نگاه کنه
یونگی از این کاره D خنده اش گرفت
و به سمته دخترک قدم برداشت
خیلی آروم دست اش رو گذاشت رویه پرده و بالا کشید
با مهربونی گفت
یونگی : چیکار میکنی D
دخترک با دیدنه یونگی خنده به لب اش اومد و نگاهی رو به یونگی دوخت دست هایش رو پشت اش برد
یونگی : بیا اینجا .......

بای بای
شرط ها2۰ لایک 2۵ کامنت 500 عضویت
دیدگاه ها (۸)

حیمین یه دنیا دوست دارم تا خوب که نمیتونم به زبون بیارم کیوت...

درخواستی ♡عاشقتم کیم تهیونگ ♡پارت 1در میان درخت ها دختری خیل...

پارت 24برد زخم هایش رو نشونه همه داد یونگی: کی همچین کاری ب...

پارت 23یونگی : یوس پلنگ کوچولو من دخترک نگاهش رو سمته یونگی ...

My Vampire P39

پارت هشتم:؛فیک نخ قرمز نحات دهنده مجرمان عاشق 💋هَ ه ه.همسر؟آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط