{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمانی که پایم را از درِ زندان بیرون گذاشته و به طرف درواز

زمانی که پایم را از درِ زندان بیرون گذاشته و به طرف دروازه‌ای که به آزادی من منتهی می‌شد قدم زدم،
می‌دانستم که اگر تلخی ها و نفرت ها را با خود ببرم،
بیرون از زندان هم زندانی خواهم بود.

نلسون ماندلا
دیدگاه ها (۳)

آرزو نکن که کارها آسان شوندآرزو کن خودت توانمندتر شوییه هیزم...

کفاره ی نادانی ما چنان سنگین است،که به جبرانش دیری باید،هر ز...

آنان که در چیزهای زیبا معانی زشت می‌یابند، فاسدند!

هدف از زندگی فقط شاد بودن نیست، بلکه مفید بودن، شرافتمند بود...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p34فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بع...

امنیت را اغلب روبه‌روی آزادی می‌نشانند انگار ناچاریم برای دا...

...My evil angel...پارت⁵🪽🔥 فصل سومنگهبان تالار خاطرات...سکوت...

✦ اولین گناه ✦فصل نهم: مردی که برگشت---با بدنی که آتش بود، ا...

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁶ : پارت ...

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود» مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه بر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۲۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط