" تو سرنوشت منی "
" تو سرنوشت منی "
پارت۳۶
ویو راوی
وقتی رسیدن خونه پرستار بچه ها اومد سمتشون و گفت
¡ سلام اقا ، خانم
+سلام بچه ها کجان ؟
¡ توی اتاقشون خوابیدن ........من با اجازه برم دیگه
_ برو ...خدانگهدار
¡ خداحافظ
همین که پرستار از خونه رفت جونگکوک با نگاه شیطنت آمیز به النا نگاه کرد و قدم قدم نزدیکش شد و النا هم با هر قدم جونگکوک به عقب میرفت تا اینکه خورد به اُپن و جونگکوک فاصله اشو با النا کم و کمتر کرد
+چیکار میکنی ؟
_ دارم از حق طبیعی خودم استفاده میکنم
+چی؟
همینو که گفت جونگکوک بلندش کرد و گذاشت رو کولش
+اییی جونگکوک مگه گونی ام این شکلی برم میداری ؟
_ نه خیر شما زنمی
هر دو رفتن تو اتاق تا شب رو باهم یکی بشن و از گرمای آغوش همدیگه لذت ببرن ولی اینبار نه از روی اجبار بلکه از روی عشقی که این سال ها از هم پنهون میکردن .
پرش زمانی به فردا صبح
ویو النا
از خواب بلند شدم و به جونگکوک که کنارم خوابیده بود نگاهی کردم و با دیدنش خندیدم و به دیشب فک کردم مطمئن بودم الان حتما از خجالت صورتم سرخ شده ولی خودمو جمع کردم و رفتم پیش بچه ها
+ فرشته های کوچولی مامان از خواب پاشینن
♡ مامان یه ذره بذار بخوابیم ( کیوت )
♤ مامانی امروز تعطیله تروخداااا ( کیوت )
+اعههه فرشته یادتون رفته امروز چه روزیه
♡ چه روزیه مگه مامان
+امروز روزه ......بله گوییه
جیهون و هلن به سرعت برق و باد از جاشون پریدن و رفتن اومدن سمتم
♤ واقعا مامانییی
+البته کوچولووو
از دو تا دستای کوچولوی هلن و جیهون گرفتم و رفتیم تو اتاق خودمون و اروم اروم نزدیک جونگکوک شدیم که یهو جیهون و هلن پریدن رو شکم جونگکوک
_ یا خدا چیشدهه
منو جیهون و هلن هر سه خندیدیم که جونگکوک گفت
_ پس با هم دست به یکی میکنین منو برسونین هااان
هر سه سرشون رو به نشانه تأیید تکون دادن
_ باشه پس
جونگکوک دست منو کشید و من افتاد توی بغل جونگکوک، جونگکوک هم خیلی اروم تو گوشم زمزمه کرد
_ بیب نمیخوای که ده برابر دیروز ناله کنی
خنده ای که روی صورتم بود محو شد و به جونگکوک نگاه کردم که جونگکوک از قیافه کیوتی که برای خودم درست کرده بودم خندش گرفت...............
شرط
۱۲ لایک
۸ کامنت
پارت۳۶
ویو راوی
وقتی رسیدن خونه پرستار بچه ها اومد سمتشون و گفت
¡ سلام اقا ، خانم
+سلام بچه ها کجان ؟
¡ توی اتاقشون خوابیدن ........من با اجازه برم دیگه
_ برو ...خدانگهدار
¡ خداحافظ
همین که پرستار از خونه رفت جونگکوک با نگاه شیطنت آمیز به النا نگاه کرد و قدم قدم نزدیکش شد و النا هم با هر قدم جونگکوک به عقب میرفت تا اینکه خورد به اُپن و جونگکوک فاصله اشو با النا کم و کمتر کرد
+چیکار میکنی ؟
_ دارم از حق طبیعی خودم استفاده میکنم
+چی؟
همینو که گفت جونگکوک بلندش کرد و گذاشت رو کولش
+اییی جونگکوک مگه گونی ام این شکلی برم میداری ؟
_ نه خیر شما زنمی
هر دو رفتن تو اتاق تا شب رو باهم یکی بشن و از گرمای آغوش همدیگه لذت ببرن ولی اینبار نه از روی اجبار بلکه از روی عشقی که این سال ها از هم پنهون میکردن .
پرش زمانی به فردا صبح
ویو النا
از خواب بلند شدم و به جونگکوک که کنارم خوابیده بود نگاهی کردم و با دیدنش خندیدم و به دیشب فک کردم مطمئن بودم الان حتما از خجالت صورتم سرخ شده ولی خودمو جمع کردم و رفتم پیش بچه ها
+ فرشته های کوچولی مامان از خواب پاشینن
♡ مامان یه ذره بذار بخوابیم ( کیوت )
♤ مامانی امروز تعطیله تروخداااا ( کیوت )
+اعههه فرشته یادتون رفته امروز چه روزیه
♡ چه روزیه مگه مامان
+امروز روزه ......بله گوییه
جیهون و هلن به سرعت برق و باد از جاشون پریدن و رفتن اومدن سمتم
♤ واقعا مامانییی
+البته کوچولووو
از دو تا دستای کوچولوی هلن و جیهون گرفتم و رفتیم تو اتاق خودمون و اروم اروم نزدیک جونگکوک شدیم که یهو جیهون و هلن پریدن رو شکم جونگکوک
_ یا خدا چیشدهه
منو جیهون و هلن هر سه خندیدیم که جونگکوک گفت
_ پس با هم دست به یکی میکنین منو برسونین هااان
هر سه سرشون رو به نشانه تأیید تکون دادن
_ باشه پس
جونگکوک دست منو کشید و من افتاد توی بغل جونگکوک، جونگکوک هم خیلی اروم تو گوشم زمزمه کرد
_ بیب نمیخوای که ده برابر دیروز ناله کنی
خنده ای که روی صورتم بود محو شد و به جونگکوک نگاه کردم که جونگکوک از قیافه کیوتی که برای خودم درست کرده بودم خندش گرفت...............
شرط
۱۲ لایک
۸ کامنت
- ۱۷۴
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط