{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو کامنتا

تو کامنتا




اداماش اینجا
با حس دلدرد زیادی چشماشو باز کرد که خودشو تو بغل ولیعهد دید..
تکون ریزی خورد که باعث بیدار شدن یونگی شد..
عا.. ببخشید نمیخواستم بیدارتون کنم..

یونگی اونو بیشتر به خودش فشرد ..
-چی ازین بهتر که توسط عشقت بیدار شی..

نفس کوتاهی گرفت..
_راستی نگفتی عشق من میشی..؟

ا/ت با خجالت تایید کرد و بعد سرشو به سینه مردونه یونگی چسبوند...
-دوست دارم، ملکه من:)

بالاخره ولیعهد یونگی ملکه خودش رو پیدا کرد..

End ..


خب.. چیز زیاد خاصی نبود ولی گفتم شاید واسه بعضیا زیاد باشه.. عاره دیگه😁
فقط یادتون باشه من اسمات نمینویسماااا اینم کار یه بنده خدایی بود.. باز نیاین درخواستی اسمات بدین😑😑
دیدگاه ها (۱)

part 38صبح//پسرا از صبح زود بیدار شده بودن و صبحونه رو آماده...

چندپارتی یونگی (درخواستی)

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

سناریو مایکی پارت ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط