{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از میان زباله ها پارت ۴

از میان زباله ها پارت ۴
ی دختر بچه ی کوچولو با ملافه ی بیمارستان و تن کثیف معلوم بود که تازه دنیا اومده و هنوز شسته هم نشده بود کاپشنشو از تنش درآورد و بچه رو توش پیچید و راهی خونه شد همسرش رعنا توی اتاق مشترکشون روی تخت دراز کشیده بود و پسرش تیام هم تو اتاقش مشغول بازی بود وارد اتاق مشترکشون شد و کنار تخت نشست و بچه رو کنار دست همسرش گذاشت رعنا با دیدن بچه از جاش بلند شد و متعجب پرسید:
این چیه؟
-این چی نیست کیه؟
+خب کیه؟
سعید همه چیزو برای همسرش تعریف کرد و رعنا بعد از شنیدن حرفاش گفت:
اخه چرا اوردیش خونه؟خب میبردیش بیمارستان شاید خونواده اش هنوز بودن بهشون تحویل میدادی
سعید نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت:
د اخه اگه میخواستن که دورش نمینداختن
+خب حالا چکارش کنیم؟
-این بچه رو خدا جای اون بچه ای که مرده بدنیا اومد بهمون داده اونم فقط یک روز بعد از بدنیا اومدن بچه امون
+یعنی تو میگی نگهش داریم؟
-من میگم فعلا بهش شیر بده هلاک شد
رعنا یکی از سینه های پر از شیرشو که این دو روز از ازدیاد شیر ورم کرده بود دهن بچه گذاشت و اون کوچولو با ولع شروع به خوردن کرد و رعنا و سعید با لذت بهش خیره شدن اون شب تینا شد دختر اون خونه و چشم و چراغ سعید و رعنا و چقدر سخت بود ۱۲ سالگیش وقتی که تصمیم گرفتن حقیقتو بهش بگن و اونو از گذشته اش با خبر کنن اون سال تینا ی افسردگی شدید گرفت و بعد از دوسال مشاوره و روانکاوی حالش کاملا خوب شد حالا همون دختربچه ی کوچولو شده بود ی خانم دکتر که قرار بود الان دستیار بهترین متخصص قلب کشور بشه و بعد از اون تو بهترین بیمارستان تخصصی قلب مشغول به کار بشه اون شب با شادی و خنده گذشت و تینا همراه پدر و مادرش از شهروز خداحافظی کرد و راهی خونه شد و یک راست رفت سمت اتاقش و خودشو رو تخت بچگی هاش ولو کرد لحظه به لحظه ی روز های زندگی از جلوی چشمش رد میشد و اون چقدر مدیون پدر و مادری بود که حتی اونو بدنیا نیاورده بودن اما با دست خالی بزرگش کرده بودن بی هیچ منتی بزرگش کرده بودن و از هیچ کاری براش دریغ نمیکردن حالا که داشت به بزرگترین آرزوش میرسید حتما باید جبران میکرد این همه محبت خونواده اشو
#رمان_از_میان_زباله_ها
دیدگاه ها (۱۲)

از میان زباله ها پارت ۵شیر آب رو بست و دستاشو بسمت شهروز درا...

از میان زباله ها پارت ۶چشماشو که باز کرد رو تخت بیمارستان بو...

از میان زباله ها پارت ۳نیم ساعت بعد تو یکی از شیک ترین رستور...

از میان زباله ها پارت ۲از حیاط تقریبا کوچیک خونه گذشت و در ک...

ولی وانگجی همیشه به برادرش همه چیو میگفت و برادرش درکش میکرد...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part19من:تو چی میفمی آخه توی ی خانواده پولدار...

تکپارتیموضوع:(وقتی بچه رو میزارید خونه دوستت و خودتون میرید ...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط