از میان زباله ها پارت ۳
از میان زباله ها پارت ۳
نیم ساعت بعد تو یکی از شیک ترین رستوران های شهر نشسته بودن و تینا داشت برای پدرش لوکیشن میفرستاد کارش که تموم شد شهروز سینه اشو صاف کرد:
ی خبر برات دارم
-چه خبری؟
+شنبه دکتر کاظمی تو بیمارستان ما عمل داره
-کدوم دکتر کاظمی؟
+دکتر کاظمی معروف دیگه صاحب بیمارستان کاظمی
-واقعا؟حالا چرا بیمارستان خودش عمل نمیکنه؟
+اینجا هم مال خودشه دکتر حکمت خواهرزادشه حالا اونو ول کن قراره شاگرد اول رزیندتای قلب بیمارستان دستیارش بشه
تینا چند ثانیه پلک نزد و فقط به روبرو خیره شد شهروز دستشو جلوی صورتش تکون داد:
چی شد؟
از بهت در اومد و به نامزدش خیره شد:
چی گفتی تو؟شاگرد اول رزیدنتای قلب؟
شهروز خندید:
چرا کپ کردی؟
ذوق زده جواب داد:
باورم نمیشه تو میدونی این یعنی چی؟من تو اخرین سال رزیدنتیم قراره دستیار بهترین جراح قلب کشور بشم وای باورم نمیشه
+باورت بشه خانم تازه این برات خیلی کمه قراره خودت ی روزی بهترین جراح قلب کشور بشی و دانشجوها برای یک لحظه حتی دیدنت ذوق کنن
-وای شهروز من تو خوابم هم نمیدیدم
+پس اگه بهت بگم دکتر میخواد کارتو ببینه و اگه بپسنده استخدامت کنه چی میگی؟
از جا پرید و از شادی جیغ کشید و همه ی سرها بسمتش برگشت عذرخواهی کرد و سر جاش نشست و اروم رو به شهروز گفت:
راست میگی دیگه؟
+نه دارم دروغ میگم اخه دختر دروغم کجا بود؟
-یعنی شوخی هم نمیکنی؟
+نه
-وای خدا یعنی واقعا؟
+حالا پس نیوفتی خانم چرا انقدر هولی؟اینجوری که میری خراب میکنی
اومد جواب بده که چشمش به مادرش افتاد که تازه از در وارد شده بود دستی تکون داد و مادر و پدرش اومدن پیش اونا و چند دقیقه بعد تینا همه ی حرفای شهروزو براشون تعریف کرد اون شب پدر تینا سعید شمس با شنیدن این خبر خوب یاد جوونیاش افتاد همون شبی که تو سی سالگی داشت از سرکارش از کارگری تو معدن برمیگشت مثل همیشه جلوی بیمارستان نزدیک خونه از سرویس پیاده شد و داشت سمت کوچه اشون میرفت که صدایی ازبین آشغالا نظرشو جلب کرد اول فکر کرد ی بچه گربه تو گاری آشغال افتاده و گیر کرده بقصد نجاتش جلو رفت و با دیدن اون چیزی که تو آشغالا بود زبونش بند اومد
#رمان_از_میان_زباله_ها
نیم ساعت بعد تو یکی از شیک ترین رستوران های شهر نشسته بودن و تینا داشت برای پدرش لوکیشن میفرستاد کارش که تموم شد شهروز سینه اشو صاف کرد:
ی خبر برات دارم
-چه خبری؟
+شنبه دکتر کاظمی تو بیمارستان ما عمل داره
-کدوم دکتر کاظمی؟
+دکتر کاظمی معروف دیگه صاحب بیمارستان کاظمی
-واقعا؟حالا چرا بیمارستان خودش عمل نمیکنه؟
+اینجا هم مال خودشه دکتر حکمت خواهرزادشه حالا اونو ول کن قراره شاگرد اول رزیندتای قلب بیمارستان دستیارش بشه
تینا چند ثانیه پلک نزد و فقط به روبرو خیره شد شهروز دستشو جلوی صورتش تکون داد:
چی شد؟
از بهت در اومد و به نامزدش خیره شد:
چی گفتی تو؟شاگرد اول رزیدنتای قلب؟
شهروز خندید:
چرا کپ کردی؟
ذوق زده جواب داد:
باورم نمیشه تو میدونی این یعنی چی؟من تو اخرین سال رزیدنتیم قراره دستیار بهترین جراح قلب کشور بشم وای باورم نمیشه
+باورت بشه خانم تازه این برات خیلی کمه قراره خودت ی روزی بهترین جراح قلب کشور بشی و دانشجوها برای یک لحظه حتی دیدنت ذوق کنن
-وای شهروز من تو خوابم هم نمیدیدم
+پس اگه بهت بگم دکتر میخواد کارتو ببینه و اگه بپسنده استخدامت کنه چی میگی؟
از جا پرید و از شادی جیغ کشید و همه ی سرها بسمتش برگشت عذرخواهی کرد و سر جاش نشست و اروم رو به شهروز گفت:
راست میگی دیگه؟
+نه دارم دروغ میگم اخه دختر دروغم کجا بود؟
-یعنی شوخی هم نمیکنی؟
+نه
-وای خدا یعنی واقعا؟
+حالا پس نیوفتی خانم چرا انقدر هولی؟اینجوری که میری خراب میکنی
اومد جواب بده که چشمش به مادرش افتاد که تازه از در وارد شده بود دستی تکون داد و مادر و پدرش اومدن پیش اونا و چند دقیقه بعد تینا همه ی حرفای شهروزو براشون تعریف کرد اون شب پدر تینا سعید شمس با شنیدن این خبر خوب یاد جوونیاش افتاد همون شبی که تو سی سالگی داشت از سرکارش از کارگری تو معدن برمیگشت مثل همیشه جلوی بیمارستان نزدیک خونه از سرویس پیاده شد و داشت سمت کوچه اشون میرفت که صدایی ازبین آشغالا نظرشو جلب کرد اول فکر کرد ی بچه گربه تو گاری آشغال افتاده و گیر کرده بقصد نجاتش جلو رفت و با دیدن اون چیزی که تو آشغالا بود زبونش بند اومد
#رمان_از_میان_زباله_ها
- ۵.۷k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط