{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

يك روز ملا دست بچه ای را گرفت و به دكان سلمانی برد؛ به سل

يك روز ملا دست بچه ای را گرفت و به دكان سلمانی برد؛ به سلمانی گفت: من عجله دارم، اول سر منو اصلاح کن، بعد هم موهای بچه را بزن.
سلماني سر او را اصلاح کرد.
ملا كلاهش را بر سر گذاشت و گفت: تا موهای بچه را اصلاح كنی، برمی گردم.
سلمانی سر بچه را هم اصلاح كرد، ولی خبری از آمدن ملا نشد. به بچه گفت: چرا پدرت نیامد؟
بچه جواب داد: او پدرم نبود.
سلمانی گفت: پس كه بود؟
گفت: نمیدونم. در كوچه منو دید و بهم گفت بيا دو نفری بريم مجانی اصلاح كنيم!
دیدگاه ها (۲)

میرسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنیمیرسد روزی کـه مـرگ عشـ...

هر بامداد آهویی از خواب بر می خیزد و میداند که از تندترین شی...

میگن وقتی اسب میخواد از رودخونه رد بشه اول آب رو گل آلود میک...

.

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پانزدهم ۱۵

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 135✦...................

فیک تهیونگ

📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)پارت هفدهم: وقتی طوفان شروع ش...

ابلیس

ابلیس

پارت هشتمباهم سوار موتور شدین و یه گوشه شینیچیرو زد کنار و پ...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:۴دست کوک از شدت شوک گوشی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط