يك روز ملا دست بچه ای را گرفت و به دكان سلمانی برد؛ به سل
يك روز ملا دست بچه ای را گرفت و به دكان سلمانی برد؛ به سلمانی گفت: من عجله دارم، اول سر منو اصلاح کن، بعد هم موهای بچه را بزن.
سلماني سر او را اصلاح کرد.
ملا كلاهش را بر سر گذاشت و گفت: تا موهای بچه را اصلاح كنی، برمی گردم.
سلمانی سر بچه را هم اصلاح كرد، ولی خبری از آمدن ملا نشد. به بچه گفت: چرا پدرت نیامد؟
بچه جواب داد: او پدرم نبود.
سلمانی گفت: پس كه بود؟
گفت: نمیدونم. در كوچه منو دید و بهم گفت بيا دو نفری بريم مجانی اصلاح كنيم!
سلماني سر او را اصلاح کرد.
ملا كلاهش را بر سر گذاشت و گفت: تا موهای بچه را اصلاح كنی، برمی گردم.
سلمانی سر بچه را هم اصلاح كرد، ولی خبری از آمدن ملا نشد. به بچه گفت: چرا پدرت نیامد؟
بچه جواب داد: او پدرم نبود.
سلمانی گفت: پس كه بود؟
گفت: نمیدونم. در كوچه منو دید و بهم گفت بيا دو نفری بريم مجانی اصلاح كنيم!
- ۹۷۱
- ۲۰ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط