پارت ۱۳*رمان آغوشت آرامش جهانست🔱
پارت ۱۳*رمان آغوشت آرامش جهانست🔱
کی رو میدیم ،نه نه اومد منو ببر ،نههههههههه😖 😖 😖 😖 😖 😖
شاهین :به به جمعمتون جمع ولی یکیتون کمه 😄
بابا بزرگ :گمشو بیرووووون کی بهت اجازه داده بیای اینجا هااااااان
شاهین :هوی پیرمرد بترمرگ سرجات ،
ارسلان با تمام سرعتش رفت سمت شاهین یقشو گرفت گفت خفه خون بگیر آشغالللللللل،
شاهین :ببین جوجه برا من شاخ نشو بکش کنار بزار بزرگترت بیاد
ارسلان از اعصبانیت کبود کبود شده بود با سر زد تو بینی شاهین که صدا خورد شدنش رو به خوبی شنیدم و یه داد بلند زد که صداش پیچید داخل خونه
شاهین از درد به خودش میپیچد ،ارسلان به حدی اعصبانی بود که ترسیدم ازش برای اولین بار رنگم عوض شد از ترسسسسسی
شاهین :ببین تلافیش رو سرتون در میارم ،آخ ..
بد میبینیننن
ارسلان :گمشو بیرون ،گمشو
وقتی شاهین از سر جاش تکون نخورد ارسلان گفت:احمدددددددد ،بیژن ببرینش بیرون
انداختنش از ویلا بیرون
ارسلان برگشت سمت من که دیگه رنگم خودم میدونم شد گچ که بابا بزرگ با نگرانی داشت نگاهم میکرد ،نفس کم اورده بودم ،افتادم زمین و دستمو به طرف گلوم بردم و تقلا برا یه کم اکسیژن 😵 😵
دیگه داشتم تموم میکردم که یه دست قدرت مند منو تو بغل گرفت و تنفس دهان به دهان بهم داد
عمو محمد علی :یا خداااااااااا ،ارام طاقت بیار عزیزم
عمو محمدجواد :خدایا دخترمو برگردون ،یادگار برادرم رو ازمون نگیرررررر خدا😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭
آروم راه نفسم باز شد ،تند تند نفس میکشیدم
یه کم که نفس کشیدنم راحت شد
بابا بزرگ :دخترررررررررررررررررم 😭 😭 😭
تو رو خدا نفسسسسسس بکش عزیزممممممم
چشمام نیمه باز بود ،بابا بزرگ گرفتم تو بغل عمو محمد علی گفت فقط دکتر بیاد آرامو ببینه ،تا دلم اروم بگیر
رو مبل خوابیدم یه دکتر مسن که دکتر خانوادگیه خاندان بزرگ نیا بود منو ماینه کرد
دکتر :بخاطر شک روحی هست تنگیه نفستون
باید خیلی مراقب سلامتیتون و از اعصبانیت یه مدت دور باشین، ارامش خودتون رو حفظ کنین
کی رو میدیم ،نه نه اومد منو ببر ،نههههههههه😖 😖 😖 😖 😖 😖
شاهین :به به جمعمتون جمع ولی یکیتون کمه 😄
بابا بزرگ :گمشو بیرووووون کی بهت اجازه داده بیای اینجا هااااااان
شاهین :هوی پیرمرد بترمرگ سرجات ،
ارسلان با تمام سرعتش رفت سمت شاهین یقشو گرفت گفت خفه خون بگیر آشغالللللللل،
شاهین :ببین جوجه برا من شاخ نشو بکش کنار بزار بزرگترت بیاد
ارسلان از اعصبانیت کبود کبود شده بود با سر زد تو بینی شاهین که صدا خورد شدنش رو به خوبی شنیدم و یه داد بلند زد که صداش پیچید داخل خونه
شاهین از درد به خودش میپیچد ،ارسلان به حدی اعصبانی بود که ترسیدم ازش برای اولین بار رنگم عوض شد از ترسسسسسی
شاهین :ببین تلافیش رو سرتون در میارم ،آخ ..
بد میبینیننن
ارسلان :گمشو بیرون ،گمشو
وقتی شاهین از سر جاش تکون نخورد ارسلان گفت:احمدددددددد ،بیژن ببرینش بیرون
انداختنش از ویلا بیرون
ارسلان برگشت سمت من که دیگه رنگم خودم میدونم شد گچ که بابا بزرگ با نگرانی داشت نگاهم میکرد ،نفس کم اورده بودم ،افتادم زمین و دستمو به طرف گلوم بردم و تقلا برا یه کم اکسیژن 😵 😵
دیگه داشتم تموم میکردم که یه دست قدرت مند منو تو بغل گرفت و تنفس دهان به دهان بهم داد
عمو محمد علی :یا خداااااااااا ،ارام طاقت بیار عزیزم
عمو محمدجواد :خدایا دخترمو برگردون ،یادگار برادرم رو ازمون نگیرررررر خدا😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭
آروم راه نفسم باز شد ،تند تند نفس میکشیدم
یه کم که نفس کشیدنم راحت شد
بابا بزرگ :دخترررررررررررررررررم 😭 😭 😭
تو رو خدا نفسسسسسس بکش عزیزممممممم
چشمام نیمه باز بود ،بابا بزرگ گرفتم تو بغل عمو محمد علی گفت فقط دکتر بیاد آرامو ببینه ،تا دلم اروم بگیر
رو مبل خوابیدم یه دکتر مسن که دکتر خانوادگیه خاندان بزرگ نیا بود منو ماینه کرد
دکتر :بخاطر شک روحی هست تنگیه نفستون
باید خیلی مراقب سلامتیتون و از اعصبانیت یه مدت دور باشین، ارامش خودتون رو حفظ کنین
- ۲.۹k
- ۲۱ دی ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط