{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Psychic lover۲۹

Psychic lover۲۹
سونا به سمت اتاق کار جونگکوک
رفت.اتاق بزرگی بود.البته نه به بزرگی
اتاق جونگکوک.جلو تر که رفت متوجه
برگه ای روی میز شد که گیره کاغذی
به سمت کاناپه روش بود.
برگه رو برداشت و با اسم سوجان
رو به رو شد.
پارک سوجان۱۸ساله
این همون سوجان بیماره سوناعه
ولی چه ربطی به کوک داره؟
تجاوز جنسی و قتل خانواده
این خودشه.واقعا چرا…
…..••سونا••…..
انکارش برام سخت بود که ربطی
بهم ندارن.این برگه نباید دست
اون باشه.حتما ربطی
به هم دارن.اگه جونگکوک
کسی باشه اینکارو کرده…احتمال
داره با منم اینکارو کنه؟
فقط به یک تلفن احتیاج دارم تا
همه چیز رو آشکار کنم.
سونگ یو!
صد در صد کمکم میکنه…
سوجان!الان فکرم در گیر اونه
اون بیچاره…هوف
جونگکوک اینکه کی هستی و چیکاره ای
و فقط خدا میدونه
از اتاقش اومدم بیرون و نشستم
رو کاناپه.بنظر در قفله؟
پاشدم رفتم سمت در اما رمزش چی بود
…..••شخص سوم••…..
سونا چندین رمز رو که به ذهنش میرسید
امتحان کرد اما هیچ کدوم جواب ندادن
رو کاناپه نشست که دید در باز شد و جونگکوک
اومد.همین که درو باز کرد افتاد.
سونا خشکش زده بود چون انتظار نداشت
همچین انفاقی واسه جونگکوک بیفته
سمتش رفت و با سختی به سمت کاناپه
آوردش…در باز بود،جونگکوک بیهوش بود
این خونه هم نگهبان نداشت.
سمت در رفت و وارد حیاط شد
با خودش کمی فکر کرد.اگه بره
جونگکوک چی میشه،اون به کمکش
نیاز داره.واقعا دلیل این دلسوزی بیجای
سونا رو نمیدونم.به سمت خونه دویید
و درو بست
سونا:مهم نیست چه اتفاقی بیفته…من
وظیفه ام کمک به بیماراست..بیمارای
روانی.جونگکوک هم یکی از اوناست
نباید بزارم اتفاقی که واسه سوجان
افتاد واسه جونگکوک هم بیفته.

اگه بگید سونا خودش یه پا دیوونست…اره درست گفتید دیوونست..
جونگکوک بوی الکل میداد.دکمه هاش
نامنظم بسته شده بود.چه اتفاقی افتاده
براش که حالش انقدر بد بود.
“فلش بک چند ساعت پیش”
جونگکوک از خونه بیرون رفت
و به سمت یکی از بار هایی که خودش
عضو مشتری ثابتش بود رفت.
روی دور ترین صندلی نشست و
لیوان شرابی که سفارش داده بود
تو دستش گرفت.یه نگاه به شرابش،
و یه نگاه به مردمی که سرمستانه در حال
رقص هستن انداخت…هرزه هایی که
واسه جندگی میتازیدن…قمار بازهایی که
دختراشون رو به باخته بودن…مافیاهایی
که در حال معامله بودن.بارمنی که داشت
از این ور به اون ور میرفت.همه ی
این صحنه ها باعث میشد به خودش
بگه:
“اینجا فاحشه خونست…من چرا اینجام”
تنها چیزی که سرحالش میکرد میرا
بود.درسته میرا هرزه ی همیشگیش
بود.
دیدگاه ها (۲)

مافیای من

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟒ویو جونگکوکبا حس خشکی دهنم اروم چشمام ...

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒 وسط برگه از شدت فشار مداد مشکی سوراخ ش...

عمارت مافیا 🍷✨️قسمت ⁴ساعت ¹² نصف شب ...دیدگاه نیلسو : ساعت ¹...

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟓جونگکوک چهار چشمی نگاهش رو رمز بود و و...

گل خونی پارت 50- باشع خداحافظ عزیزمجونگکوک گوشی رو قطع کرد ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط