Part 3 — «خطی که رد شد»
Part 3 — «خطی که رد شد»
اتاق تمرین هنوز درگیر همون تغییر کوچیک بود.
اون ملودی اضافه شده، انگار یه لایه جدید به آهنگ داده بود… چیزی که هیچکس دقیق نمیتونست اسمشو بذاره، ولی همه حسش کرده بودن.
نامجون نگاهش بین آورین و کوک میچرخید.
— خب… این جالب شد.
لیسا زیر لب گفت:
— خیلی جالب شد.
کوک هنوز ساکت بود.
نه تأیید، نه رد.
فقط نگاه.
آورین دوباره نشست، انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
ولی فضای بینشون عوض شده بود.
اون سکوتی که اولش عادی بود، حالا سنگینتر شده بود.
بعد چند دقیقه، کوک بالاخره بلند شد.
رفت سمت سیستم صدا.
موزیک رو از اول پخش کرد.
همه دوباره گوش دادن.
ولی این بار، بعد از چند ثانیه، کوک خودش دستش رو روی کیبورد گذاشت و تغییر داد.
ملودیای که آورین اضافه کرده بود رو کمی کم کرد.
و جای اون… یه بیس سنگینتر آورد.
آورین سریع گفت:
— اون خرابش کرد.
کوک بدون اینکه برگرده گفت:
— درستش کردم.
آورین ابرو بالا انداخت.
— تو اسمش رو «درست کردن» میذاری؟
کوک بالاخره برگشت سمتش.
چشمهای تاریکش مستقیم توی چشمای آبی آورین قفل شد.
— آره.
سکوت.
تهیونگ آروم به جین گفت:
— اینا دارن با نگاه هم دعوا میکنن.
جین خندید.
— خطرناکه.
آورین بلند شد و رفت کنار کوک.
این بار فاصلهشون کمتر بود.
— تو فقط دوست داری کنترل همهچیز دست خودت باشه.
کوک خیلی آروم جواب داد:
— تو هم زیادی مطمئنی.
آورین لبخند خیلی کوچیکی زد.
— شاید چون حق دارم.
این جمله… یه لحظه فضا رو متوقف کرد.
کوک چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
— یا شاید چون تازه اومدی.
آورین بدون عقب رفتن گفت:
— یا شاید چون تو عادت کردی کسی نظرتو تغییر نده.
سکوت.
نه دعوا بود، نه شوخی.
یه خط نامرئی بینشون کشیده شده بود… و هیچکدوم عقب نمیکشیدن.
نامجون دستشو کشید روی صورتش.
— این همکاری قراره منو پیر کنه.
ولی چیزی که هیچکس ندید…
اون نگاه کوتاهی بود که کوک بعد از اون جملهی آورین بهش انداخت.
نه سردتر…
نه گرمتر…
فقط دقیقتر.
انگار برای اولین بار داشت واقعاً میدیدش.
و آورین…
برای اولین بار حس کرد این پسر فقط «سرد» نیست…
یه چیزی پشت اون سکوتش قایمه.
---
اتاق تمرین هنوز درگیر همون تغییر کوچیک بود.
اون ملودی اضافه شده، انگار یه لایه جدید به آهنگ داده بود… چیزی که هیچکس دقیق نمیتونست اسمشو بذاره، ولی همه حسش کرده بودن.
نامجون نگاهش بین آورین و کوک میچرخید.
— خب… این جالب شد.
لیسا زیر لب گفت:
— خیلی جالب شد.
کوک هنوز ساکت بود.
نه تأیید، نه رد.
فقط نگاه.
آورین دوباره نشست، انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
ولی فضای بینشون عوض شده بود.
اون سکوتی که اولش عادی بود، حالا سنگینتر شده بود.
بعد چند دقیقه، کوک بالاخره بلند شد.
رفت سمت سیستم صدا.
موزیک رو از اول پخش کرد.
همه دوباره گوش دادن.
ولی این بار، بعد از چند ثانیه، کوک خودش دستش رو روی کیبورد گذاشت و تغییر داد.
ملودیای که آورین اضافه کرده بود رو کمی کم کرد.
و جای اون… یه بیس سنگینتر آورد.
آورین سریع گفت:
— اون خرابش کرد.
کوک بدون اینکه برگرده گفت:
— درستش کردم.
آورین ابرو بالا انداخت.
— تو اسمش رو «درست کردن» میذاری؟
کوک بالاخره برگشت سمتش.
چشمهای تاریکش مستقیم توی چشمای آبی آورین قفل شد.
— آره.
سکوت.
تهیونگ آروم به جین گفت:
— اینا دارن با نگاه هم دعوا میکنن.
جین خندید.
— خطرناکه.
آورین بلند شد و رفت کنار کوک.
این بار فاصلهشون کمتر بود.
— تو فقط دوست داری کنترل همهچیز دست خودت باشه.
کوک خیلی آروم جواب داد:
— تو هم زیادی مطمئنی.
آورین لبخند خیلی کوچیکی زد.
— شاید چون حق دارم.
این جمله… یه لحظه فضا رو متوقف کرد.
کوک چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
— یا شاید چون تازه اومدی.
آورین بدون عقب رفتن گفت:
— یا شاید چون تو عادت کردی کسی نظرتو تغییر نده.
سکوت.
نه دعوا بود، نه شوخی.
یه خط نامرئی بینشون کشیده شده بود… و هیچکدوم عقب نمیکشیدن.
نامجون دستشو کشید روی صورتش.
— این همکاری قراره منو پیر کنه.
ولی چیزی که هیچکس ندید…
اون نگاه کوتاهی بود که کوک بعد از اون جملهی آورین بهش انداخت.
نه سردتر…
نه گرمتر…
فقط دقیقتر.
انگار برای اولین بار داشت واقعاً میدیدش.
و آورین…
برای اولین بار حس کرد این پسر فقط «سرد» نیست…
یه چیزی پشت اون سکوتش قایمه.
---
- ۴۲۴
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط