عشق کلاسیک🤎✨

عشق کلاسیک🤎✨
p11

تو کالسکه

یونگی : اون پشت مشتا چیکار میکردی ؟
ا.ت : هچی به جون خودم
یونگی : این دفعه رو میگذرم
م/ا:دخترم چی دارین میگین باهم
ا.ت : هیچی ... چیزه مامان...
م/ا:جانم ؟
ا.ت : موقع اومدنی چه چیزی می خواستین بگین ؟
م/ا:آها اون..‌.
ب/ا:می خواستیم بگیم اگه احساس اون لحظت واقعی بوده و هنوز هم اون احساس رو داری به ما بگو
ا.ت: اگه واقعی بود چی میشه ؟
ب/ا : چیز خاصی نمیشه از پادشاه می خوایم اون باهات ازدواج کنه
یونگی : چی؟شوخی میکنین دیگه ؟
م/ا : پسرم اینقدر سر آبجیت حساس نباش اگه بخواد داره میره خونه بخت
یونگی : یعنی دارید میگید بعد اون اتفاق دوباره بهتون اعتماد کنم ؟
ب/ا : خودت که پرنس و میشناسی پس بایدم بدونی اون اتفاق دیگه نمی افته!
یونگی : آره میشناسم ولی من اونم میشناختم که اون اتفاق افتاد !
ا.ت : لطفا بس کنید گذشته ها گذشته
یونگی : یعنی داری میگی گذشته اگه دوباره تکرار شه چیزی نیست ؟
ا.ت : نه منظورم ...
م/ا : بسه دیگهههه! مگه بچه شدید! چرا قضیه اون موقع رو به الان داری ربط میدی؟ تو نزدیک بود یارو رو بکشی ولی ما نزاشتیم درسته؟ اما ما این بار مطمئنیم و اگه اتفاقی افتاد...
یونگی : اگه اتفاقی افتاد چی ؟
ب/ا : می زاریم هر کاری دلت میخواد بکنی
یونگی : حتی قتل ؟
ب/ا : حتی قتل !



ادامه دارد ...
دیدگاه ها (۰)

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

🐯 تهیونگ: مرموز، شوخ و شجاع؛ بعضی سرنخ‌ها به گذشته‌ی او مربو...

فاصله یک لبخند تا جنون

سناریو ران پارت اخر

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

True Love②⑦یونی: ا/تا/ت: بله یونی: چرا خودت رو گول میزنیا/ت:...

سناریو هانما پارت اخر

ادامه سناریو

بریم گرلام ؟؟فایتینگ 🌺رمان:«عموی ناتنی من»Part:4ویو «تهیونگ»...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط