قسمت ۲ | پروندهای که نباید باز میشد
قسمت ۲ | پروندهای که نباید باز میشد
تهیونگ با اخم از اتاق رئیس بیرون آمد.
— «احساس متقابله»... اه! فکر کرده کیه؟!
منشی که پشت میز نشسته بود، سریع سرش را پایین انداخت تا خندهاش دیده نشود.
تهیونگ متوجه شد.
— داری میخندی؟
— من؟ نه!
— چرا دندونات بیرونه پس؟
منشی لبش را جمع کرد.
— هیچی آقای کیم.
تهیونگ کیفش را روی میز گذاشت.
— از امروز منو اذیت نکنی، منم رازهای رئیس رو لو نمیدم.
منشی با تعجب گفت:
— چه رازی؟
تهیونگ جدی جواب داد:
— هنوز نمیدونم.
— پس چرا گفتی؟
— برای تهدید کردن قشنگتر بود.
منشی زد زیر خنده.
همان لحظه در دفتر رئیس باز شد.
جونگکوک:
— آقای کیم.
تهیونگ برگشت.
— بله؟
— بیا داخل.
تهیونگ زیر لب گفت:
— باز چی میخواد؟
جونگکوک از داخل گفت:
— شنیدم.
تهیونگ چشمهایش را بست.
— گوشهای اژدهایی داره این بشر...
وارد اتاق شد.
جونگکوک یک پوشه روی میز گذاشت.
— این مدارک رو مرتب کن.
تهیونگ پوشه را برداشت.
— همین؟
— همین.
— پس چرا خودتون انجام نمیدید؟
— چون برای انجام دادن کارهای کوچک، کارمند دارم.
تهیونگ لبخند زد.
— چه فلسفه عمیقی.
جونگکوک نگاهش کرد.
— برو.
— چشم رئیس اخمو.
— چی گفتی؟
— گفتم چشم، رئیس.
تهیونگ سریع بیرون رفت.
اما وقتی پوشه را باز کرد، چیزی دید که باعث شد لبخندش محو شود.
یک عکس قدیمی.
چهار نفر جلوی ساختمان شرکت ایستاده بودند.
پشت عکس با خودکار نوشته شده بود:
«جلسه ۲۰۱۹ — آخرین روز قبل از حادثه.»
تهیونگ چند لحظه به عکس خیره ماند.
چهره یکی از افراد برایش آشنا بود.
خیلی آشنا.
— این... امکان نداره.
صدای جونگکوک از پشت سرش آمد:
— چی دستته؟
تهیونگ از جا پرید.
— یا خدا!
عکس از دستش افتاد.
جونگکوک خم شد و آن را برداشت.
چهرهاش ناگهان تغییر کرد.
تهیونگ متوجه شد.
— شما این آدمها رو میشناسید؟
جونگکوک عکس را داخل پوشه گذاشت.
— نه.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
— دروغ گفتید.
جونگکوک سرد نگاهش کرد.
— مراقب حرف زدنت باش.
— پس چرا رنگتون پرید؟
— رنگ من نپریده.
— چرا، پریده.
— تهیونگ.
— بله؟
— برو سر کارت.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد پوشه را بست.
— باشه.
از اتاق بیرون رفت.
اما این بار خبری از شوخی و غر زدن نبود.
چیزی در آن عکس ذهنش را درگیر کرده بود.
چهره نفر سوم...
همان چهرهای بود که سالها پیش در یک عکس خانوادگی دیده بود.
چند دقیقه بعد، تهیونگ تصمیم گرفت خودش جواب را پیدا کند.
به سمت بایگانی رفت.
قفسههای قدیمی را یکییکی بررسی کرد.
۲۰۱۸...
۲۰۱۹...
۲۰۲۰...
بالاخره پوشهای با برچسب «پرونده داخلی ـ محرمانه» پیدا کرد.
تهیونگ دستش را جلو برد.
اما قبل از اینکه پوشه را بردارد، صدایی از پشت سرش آمد:
— دنبال چی میگردی؟
تهیونگ خشکش زد.
آرام برگشت.
جونگکوک پشت سرش ایستاده بود.
تهیونگ لبخند مصنوعی زد.
— دنبال... پوشه گمشده میگشتم.
جونگکوک:
— کدوم پوشه؟
تهیونگ به اولین چیزی که روی قفسه دید اشاره کرد.
— این.
جونگکوک به پوشه نگاه کرد.
— این که پرونده مالیاته.
تهیونگ:
— دقیقاً!
جونگکوک:
— تو حتی نمیدونی پرونده مالیاتی کدومه.
تهیونگ:
— خب امروز اولین روزمه.
جونگکوک نزدیک قفسه رفت.
پوشه محرمانه را برداشت.
تهیونگ با دقت نگاهش کرد.
جونگکوک پوشه را در کمد قفلدار گذاشت.
کلید را چرخاند.
بعد مستقیم به تهیونگ نگاه کرد.
— بعضی چیزها رو نباید بدون اجازه باز کنی.
تهیونگ آرام پرسید:
— مثل پرونده ۲۰۱۹؟
جونگکوک برای یک لحظه کاملاً ساکت شد.
همین سکوت کافی بود.
تهیونگ فهمید حدسش درست بوده.
جونگکوک گفت:
— از این موضوع دور بمون.
تهیونگ:
— چرا؟
— چون ممکنه چیزی پیدا کنی که بهتره ندونی.
تهیونگ لبخند کجی زد.
— حالا که اینو گفتید، بیشتر کنجکاو شدم.
جونگکوک آه کشید.
— میدونستم.
تهیونگ برگشت که برود.
اما ناگهان چیزی روی زمین دید.
یک کلید کوچک فلزی.
روی آن فقط یک عدد حک شده بود:
19
تهیونگ خم شد و آن را برداشت.
جونگکوک که هنوز پشت سرش بود، با دیدن کلید گفت:
— اون رو بده من.
تهیونگ کلید را پشت دستش پنهان کرد.
— چرا؟
جونگکوک این بار جدیتر از همیشه گفت:
— چون اون کلید به چیزی مربوطه که چهار ساله هیچکس نتونسته بازش کنه.
تهیونگ لبخند زد.
— پس فکر کنم وقتشه یکی بازش کنه.
و قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگوید، تهیونگ دوید سمت راهرو.
جونگکوک:
— کیم تهیونگ!
تهیونگ از دور فریاد زد:
— فردا میبینمتون، رئیس اخمووو!
جونگکوک دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— این یکی قراره شرکت رو به آتیش بکشه...
اما خودش هم نمیدانست که کلید شماره ۱۹، اولین تکه از رازی است که تمام زندگی هر دویشان را تغییر خواهد داد.
تهیونگ با اخم از اتاق رئیس بیرون آمد.
— «احساس متقابله»... اه! فکر کرده کیه؟!
منشی که پشت میز نشسته بود، سریع سرش را پایین انداخت تا خندهاش دیده نشود.
تهیونگ متوجه شد.
— داری میخندی؟
— من؟ نه!
— چرا دندونات بیرونه پس؟
منشی لبش را جمع کرد.
— هیچی آقای کیم.
تهیونگ کیفش را روی میز گذاشت.
— از امروز منو اذیت نکنی، منم رازهای رئیس رو لو نمیدم.
منشی با تعجب گفت:
— چه رازی؟
تهیونگ جدی جواب داد:
— هنوز نمیدونم.
— پس چرا گفتی؟
— برای تهدید کردن قشنگتر بود.
منشی زد زیر خنده.
همان لحظه در دفتر رئیس باز شد.
جونگکوک:
— آقای کیم.
تهیونگ برگشت.
— بله؟
— بیا داخل.
تهیونگ زیر لب گفت:
— باز چی میخواد؟
جونگکوک از داخل گفت:
— شنیدم.
تهیونگ چشمهایش را بست.
— گوشهای اژدهایی داره این بشر...
وارد اتاق شد.
جونگکوک یک پوشه روی میز گذاشت.
— این مدارک رو مرتب کن.
تهیونگ پوشه را برداشت.
— همین؟
— همین.
— پس چرا خودتون انجام نمیدید؟
— چون برای انجام دادن کارهای کوچک، کارمند دارم.
تهیونگ لبخند زد.
— چه فلسفه عمیقی.
جونگکوک نگاهش کرد.
— برو.
— چشم رئیس اخمو.
— چی گفتی؟
— گفتم چشم، رئیس.
تهیونگ سریع بیرون رفت.
اما وقتی پوشه را باز کرد، چیزی دید که باعث شد لبخندش محو شود.
یک عکس قدیمی.
چهار نفر جلوی ساختمان شرکت ایستاده بودند.
پشت عکس با خودکار نوشته شده بود:
«جلسه ۲۰۱۹ — آخرین روز قبل از حادثه.»
تهیونگ چند لحظه به عکس خیره ماند.
چهره یکی از افراد برایش آشنا بود.
خیلی آشنا.
— این... امکان نداره.
صدای جونگکوک از پشت سرش آمد:
— چی دستته؟
تهیونگ از جا پرید.
— یا خدا!
عکس از دستش افتاد.
جونگکوک خم شد و آن را برداشت.
چهرهاش ناگهان تغییر کرد.
تهیونگ متوجه شد.
— شما این آدمها رو میشناسید؟
جونگکوک عکس را داخل پوشه گذاشت.
— نه.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
— دروغ گفتید.
جونگکوک سرد نگاهش کرد.
— مراقب حرف زدنت باش.
— پس چرا رنگتون پرید؟
— رنگ من نپریده.
— چرا، پریده.
— تهیونگ.
— بله؟
— برو سر کارت.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد پوشه را بست.
— باشه.
از اتاق بیرون رفت.
اما این بار خبری از شوخی و غر زدن نبود.
چیزی در آن عکس ذهنش را درگیر کرده بود.
چهره نفر سوم...
همان چهرهای بود که سالها پیش در یک عکس خانوادگی دیده بود.
چند دقیقه بعد، تهیونگ تصمیم گرفت خودش جواب را پیدا کند.
به سمت بایگانی رفت.
قفسههای قدیمی را یکییکی بررسی کرد.
۲۰۱۸...
۲۰۱۹...
۲۰۲۰...
بالاخره پوشهای با برچسب «پرونده داخلی ـ محرمانه» پیدا کرد.
تهیونگ دستش را جلو برد.
اما قبل از اینکه پوشه را بردارد، صدایی از پشت سرش آمد:
— دنبال چی میگردی؟
تهیونگ خشکش زد.
آرام برگشت.
جونگکوک پشت سرش ایستاده بود.
تهیونگ لبخند مصنوعی زد.
— دنبال... پوشه گمشده میگشتم.
جونگکوک:
— کدوم پوشه؟
تهیونگ به اولین چیزی که روی قفسه دید اشاره کرد.
— این.
جونگکوک به پوشه نگاه کرد.
— این که پرونده مالیاته.
تهیونگ:
— دقیقاً!
جونگکوک:
— تو حتی نمیدونی پرونده مالیاتی کدومه.
تهیونگ:
— خب امروز اولین روزمه.
جونگکوک نزدیک قفسه رفت.
پوشه محرمانه را برداشت.
تهیونگ با دقت نگاهش کرد.
جونگکوک پوشه را در کمد قفلدار گذاشت.
کلید را چرخاند.
بعد مستقیم به تهیونگ نگاه کرد.
— بعضی چیزها رو نباید بدون اجازه باز کنی.
تهیونگ آرام پرسید:
— مثل پرونده ۲۰۱۹؟
جونگکوک برای یک لحظه کاملاً ساکت شد.
همین سکوت کافی بود.
تهیونگ فهمید حدسش درست بوده.
جونگکوک گفت:
— از این موضوع دور بمون.
تهیونگ:
— چرا؟
— چون ممکنه چیزی پیدا کنی که بهتره ندونی.
تهیونگ لبخند کجی زد.
— حالا که اینو گفتید، بیشتر کنجکاو شدم.
جونگکوک آه کشید.
— میدونستم.
تهیونگ برگشت که برود.
اما ناگهان چیزی روی زمین دید.
یک کلید کوچک فلزی.
روی آن فقط یک عدد حک شده بود:
19
تهیونگ خم شد و آن را برداشت.
جونگکوک که هنوز پشت سرش بود، با دیدن کلید گفت:
— اون رو بده من.
تهیونگ کلید را پشت دستش پنهان کرد.
— چرا؟
جونگکوک این بار جدیتر از همیشه گفت:
— چون اون کلید به چیزی مربوطه که چهار ساله هیچکس نتونسته بازش کنه.
تهیونگ لبخند زد.
— پس فکر کنم وقتشه یکی بازش کنه.
و قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگوید، تهیونگ دوید سمت راهرو.
جونگکوک:
— کیم تهیونگ!
تهیونگ از دور فریاد زد:
— فردا میبینمتون، رئیس اخمووو!
جونگکوک دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— این یکی قراره شرکت رو به آتیش بکشه...
اما خودش هم نمیدانست که کلید شماره ۱۹، اولین تکه از رازی است که تمام زندگی هر دویشان را تغییر خواهد داد.
- ۲۳۴
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط