{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امشب خواستم تموم کنم این زندگی لعنتیو..

امشب خواستم تموم کنم این زندگی لعنتیو..
ولی نتونستم...ولی فکر کردم ب مامانم ب بابام ب داداششم.بعد دیدم ن شاید بدون من بهتره حالشون؟. بعد گفتم ن من دخترشونم من دختر باهوشو زرنگشونم چرا باید تموم کنم؟؟.
خدایااااااااااااا خواهش ازت میکنم
خدایاااااااااااا التماست میکنم
خدایااااااااااااا تمومم کن
خدایاااااااا بسه
خدایاااا نمیکشم
خدایاااااااا ی ماه کم نیست
خدایاااااااااااااا دیگ من ، من سابق نیستم .....
دیدگاه ها (۲)

برده عمارت جئون

part 31 ساعت بعد... وقت کشیدن غذا ها بود... کمک خدمتکار ها غ...

هلو من ا.تم و ۲۰ سالمه و ۹ ماهه که با نامجون ازدواج کردم..(ب...

پارت هشت رمان:نفرت ،عشق،انتقامعموم جلوی مامانم رو میگیره و م...

ی شب از شدت ترس از خواب پریدم خواب خعلی بدی دیده بودم نفس نف...

#شعر_عاشقیپارت١٧مامانم گفت*خب بالاخره کسی نبوده دیگ مامانم ر...

چشمای قشنگ تو

#بازگشت_تو #پارت_١٠بابام هم گفت *پس امیر علی جان بابا و اهل ...

#کاراگاهانپارت١۴+من؟؟؟اخه بعید میدونم کاری بتونم بکنم و از پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط