آن سال، زمستان که از راه رسید برایت یک آدم برفی ساختم شبی
آن سال، زمستان که از راه رسید برایت یک آدم برفی ساختم شبیه خودم وقتی که رو به رویت می نشستم و خیره نگاهت می کردم . وقتی که خیره نگاهت می کردم و می خندیدم . وقتی که می خندیدم و دلم به هوای بودنت گرم میشد. یک روز آدم برفی ساختم با یک قلب کوچک برفی دردستانش . شال و کلاه تو بر سر ادمک بود و دو دکمه ی سیاه از پالتوی من جای چشمانش نشست . چشمهایی که نگاهت می کرد و به خیالش هم نمی رسید که تو همان خورشیدی باشی که به هوای دیدنت ذره ذره آب شود. حالا هم هر زمستان یک آدم برفی می سازم که نه شال و کلاهی دارد و نه چشمهای سیاه ، تنها یک قلب کوچک برفی در دستانش جا مانده که با اولین طلوع آفتاب آب می شود . و از او تنها پالتویی کهنه می ماند که جای دو دکمه اش برای همیشه خالی ست. زمستان که از راه می رسد به جای تمام آدم برفی ها عاشق می شوم...
- ۲.۴k
- ۰۶ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط