پارت ۷
پارت ۷
ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه عصر_جیمین:
ساکت مثل همیشه نشسته بودم تو اتاقم که چند تا بادیگارد وارد اتاقم شدن و اومدن سمتم و دورم کردن که از وسطشون مادر یونگی در اومد و گفت:
مادر یونگی:فکر میکردم با تهدیدام از این خونه گم شی بری ولی مثل اینکه پر رو تر از این حرفایی.ببریدش
جیمین:چی؟کجا ببرنم
مادر یونگی:یه جا که یونگی دیگه نتونه ببینتت.اون از وقتی اومدی تو زندگیش با هیچ کس اشنا نشده و چسبیده به توی بدبخت
و بادیگاردا جیمین رو بیهوش کردن و بردنش به مکانی تا معلوم.
ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه عصر_جیمین:
ساکت مثل همیشه نشسته بودم تو اتاقم که چند تا بادیگارد وارد اتاقم شدن و اومدن سمتم و دورم کردن که از وسطشون مادر یونگی در اومد و گفت:
مادر یونگی:فکر میکردم با تهدیدام از این خونه گم شی بری ولی مثل اینکه پر رو تر از این حرفایی.ببریدش
جیمین:چی؟کجا ببرنم
مادر یونگی:یه جا که یونگی دیگه نتونه ببینتت.اون از وقتی اومدی تو زندگیش با هیچ کس اشنا نشده و چسبیده به توی بدبخت
و بادیگاردا جیمین رو بیهوش کردن و بردنش به مکانی تا معلوم.
- ۱۹۴
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط