{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتم نشستم کنارش گفتم : 

رفتم نشستم کنارش گفتم : 

برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟

گفت : بفروشم که چی ؟ 

تا دیروز می فروختم ،

که با پولش آبجی مو ببرم دکتر...

دیشب حالش بد شد و مُرد...

با گریه گفت :

تو می خواستی گـُل بخری ؟ 

گفتم : بخرم که چی ؟ 

تا دیروز می خریدم برای عشقم...

امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!

اشکاشو که پاک کرد ،

یه گـل بهم داد گفت : 

بگیر باید از نو شروع کرد...

تو بدون عشقت ،

من بدون خواهرم . . .
دیدگاه ها (۱)

گفتی ببین! امشب ماه کامل استو من دیدمتو کامل تر بودی ماه تر....

حواسم نبود...دوفنجان ریختم

خــدایـــــا . . . به تو میسپرمش . . .امّـــا یه خواهشــــی ...

چشم هایش...شروع واقعه بود!#علیرضا_آذر

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۵ | «هدیه‌های کوچیک» 🎁😂 ب...

Cieloپارت ۵از زبان کوکوقتی تهیونگ و دیدم فهمیدم حالش خوب نیس...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟗 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینجا جاییه که م...

ترکم نکن

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۸: وقتی خونه‌ی سوآ منفجر شدخونه‌ی سوآ برخ...

گل خونی پارت 42تهیونگ از دست جونگکوک عصبی شد و بلند شد رفت ا...

🌹 رزهای خونینپارت دومصبح روز بعد، یونا مثل همیشه زودتر از سا...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

الان اینقدر بزرگ شده که دیگه بستنی نمی‌خوره! حالا تو با این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط