چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...
p15_f2
مهم بود که ا.ت همینجور سرشو بگیره
مهم بود که ا.ت خودشو چسب اون کرده
مهم بود که لبای ا.ت طعم تمام چیزای خوشمزه رو داشت و تهیونگ نمیتونست بیخیال خوردن لبا و تست اون طعما بشه
ا.ت بوسه آخرو محکم رو لبای تهیونگ گذاشت و رهاش کرد اما به محض یکم فاصله گرفتن دستی از پشت سرش اونو به جلو کشید و محکم تو بغل تهیونگ فرو برد
ا.ت: آی
تهیونگ بوسه ای روی موهای ا.ت زد و سیگار رو از بین انگشتاش توی جاسیگاری انداخت
تهیونگ: تو که پاشدی رفتی سیگار گرفتی خو میاس همون طعم خودتو بگیری
ا.ت ریز خنده ای کرد و خودشو بیشتر به تهیونگ فشار داد
ا.ت: سرم مشغول خرید سیگار با طعم تو بود...بشدت هوس کرده بودم
تهیونگ: نمیخواد بخری بیا پیش خودم میفروشم
ا.ت سینه تهیونگ رو بوسید و به آرومی از بغل پسر امد بیرون
ا.ت: خب خب آقای حسود...که من خونه هانا نرم چون هان اونجاس؟
تهیونگ: اذیت نکن
ا.ت یه سیگار بیرون اورد و بین لبای تهیونگ گذاشت و روشنش کرد
تهیونگ تعجب کرد و ا.ت از قیافش اینو فهمید
ا.ت: عه وا تو هم که داری منو اذیت میکنی...نوچ نوچ نگا داری سیگار میکشی
تهیونگ پکر نگاه ا.ت کرد
ته: مهدکودکت دیر نشه
ا.ت: خندید و خودش یه پک از سیگار زد و سرشو پایین انداخت
ا.ت: تو اذیت نمیشی اگه من بکشم؟
ا.ت با شنیدن نفسای تند و داغ سرشو اورد بالا...شت
ا.ت: غ..غلط کردم
تهیونگ داشت با چشمای آتشی و عصبی نگاه ا.ت میکرد
با بالا آمدن سر ا.ت تهیونگ محکم سیگار رو از دستش کشید و پرت کرد اونور
سرعت و مقدار قدرتی که بخرج داد باعث ترس ا.ت شد
ا.ت: ت..ته..
تهیونگ: ببند دهنتو!
تهیونگ: اگر میخوای باز منو عصبانی یه همچین کاری کن(عصبی)
ا.ت واقعا سیستماش قاطی کرده بود چطوری تهیونگ یهو اینقدر عصبانی شد
ا.ت: بب..ببخشید
تهیونگ جوابی نداد و ا.ت رو کنار گذاشت و پاشد رفت تو اتاقش
ا.ت سیگار رو از رو زمین برداشت و توی جاسیگاری انداخت و رفت تو اتاق
ا.ت: عشقم معذرت میخوام نمیدونستم اینقدر بهمت میریزه
تهیونگ: ...
ا.ت: ددی خواهش میکنم باور کن خودمم از این کوفتی متنفرم
تهیونگ چیزی نگفت و لباساشو عوض کرد و رفت بیرون و ا.ت موند تو اتاق
هوفی کشید
ا.ت: چرا دست میزاری رو نقطه ضعفاش
سریع دنبال تهیونگ از پلها پایین امد و جلوشو گرف...تهیونگ خواست از اونوری بره که باز جلوش ایستاد...پسر هوفی کشید و نگاهی بهش کرد
تهیونگ: چی میخوای
ا.ت: یالا بغلم کن
تهیونگ نگاه مسخره ای انداخت
تهیونگ: مگه من بار کشم
خواست بره که باز ا.ت جلوش ایستاد اینبار تهیونگ ا،تو رو کولش انداخت که ا.ت جیغ خفیفی کشید
ا.ت: هی بزارم پایین
تهیونگ: تکلیفت با خودت روشن نیس نه
ا.ت: تهیونگگگگگگ
تهیونگ: خدا بیامرزش
ا.ت: شونت درد میگیره الان مستی نمیفهمی
تهیونگ: میزارمت، ولی دیگه نگو بغل
ا.ت: باشه!
تهیونگ...
110♥️😭🗡
مهم بود که ا.ت همینجور سرشو بگیره
مهم بود که ا.ت خودشو چسب اون کرده
مهم بود که لبای ا.ت طعم تمام چیزای خوشمزه رو داشت و تهیونگ نمیتونست بیخیال خوردن لبا و تست اون طعما بشه
ا.ت بوسه آخرو محکم رو لبای تهیونگ گذاشت و رهاش کرد اما به محض یکم فاصله گرفتن دستی از پشت سرش اونو به جلو کشید و محکم تو بغل تهیونگ فرو برد
ا.ت: آی
تهیونگ بوسه ای روی موهای ا.ت زد و سیگار رو از بین انگشتاش توی جاسیگاری انداخت
تهیونگ: تو که پاشدی رفتی سیگار گرفتی خو میاس همون طعم خودتو بگیری
ا.ت ریز خنده ای کرد و خودشو بیشتر به تهیونگ فشار داد
ا.ت: سرم مشغول خرید سیگار با طعم تو بود...بشدت هوس کرده بودم
تهیونگ: نمیخواد بخری بیا پیش خودم میفروشم
ا.ت سینه تهیونگ رو بوسید و به آرومی از بغل پسر امد بیرون
ا.ت: خب خب آقای حسود...که من خونه هانا نرم چون هان اونجاس؟
تهیونگ: اذیت نکن
ا.ت یه سیگار بیرون اورد و بین لبای تهیونگ گذاشت و روشنش کرد
تهیونگ تعجب کرد و ا.ت از قیافش اینو فهمید
ا.ت: عه وا تو هم که داری منو اذیت میکنی...نوچ نوچ نگا داری سیگار میکشی
تهیونگ پکر نگاه ا.ت کرد
ته: مهدکودکت دیر نشه
ا.ت: خندید و خودش یه پک از سیگار زد و سرشو پایین انداخت
ا.ت: تو اذیت نمیشی اگه من بکشم؟
ا.ت با شنیدن نفسای تند و داغ سرشو اورد بالا...شت
ا.ت: غ..غلط کردم
تهیونگ داشت با چشمای آتشی و عصبی نگاه ا.ت میکرد
با بالا آمدن سر ا.ت تهیونگ محکم سیگار رو از دستش کشید و پرت کرد اونور
سرعت و مقدار قدرتی که بخرج داد باعث ترس ا.ت شد
ا.ت: ت..ته..
تهیونگ: ببند دهنتو!
تهیونگ: اگر میخوای باز منو عصبانی یه همچین کاری کن(عصبی)
ا.ت واقعا سیستماش قاطی کرده بود چطوری تهیونگ یهو اینقدر عصبانی شد
ا.ت: بب..ببخشید
تهیونگ جوابی نداد و ا.ت رو کنار گذاشت و پاشد رفت تو اتاقش
ا.ت سیگار رو از رو زمین برداشت و توی جاسیگاری انداخت و رفت تو اتاق
ا.ت: عشقم معذرت میخوام نمیدونستم اینقدر بهمت میریزه
تهیونگ: ...
ا.ت: ددی خواهش میکنم باور کن خودمم از این کوفتی متنفرم
تهیونگ چیزی نگفت و لباساشو عوض کرد و رفت بیرون و ا.ت موند تو اتاق
هوفی کشید
ا.ت: چرا دست میزاری رو نقطه ضعفاش
سریع دنبال تهیونگ از پلها پایین امد و جلوشو گرف...تهیونگ خواست از اونوری بره که باز جلوش ایستاد...پسر هوفی کشید و نگاهی بهش کرد
تهیونگ: چی میخوای
ا.ت: یالا بغلم کن
تهیونگ نگاه مسخره ای انداخت
تهیونگ: مگه من بار کشم
خواست بره که باز ا.ت جلوش ایستاد اینبار تهیونگ ا،تو رو کولش انداخت که ا.ت جیغ خفیفی کشید
ا.ت: هی بزارم پایین
تهیونگ: تکلیفت با خودت روشن نیس نه
ا.ت: تهیونگگگگگگ
تهیونگ: خدا بیامرزش
ا.ت: شونت درد میگیره الان مستی نمیفهمی
تهیونگ: میزارمت، ولی دیگه نگو بغل
ا.ت: باشه!
تهیونگ...
110♥️😭🗡
- ۳۲.۴k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط