{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#در_آغوش_شیطان

#در_آغوش_شیطان


𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹


𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁵

ویو جونکوک____________


رفتم سمت دفتر.
در زدم، که در باز شد. رفتم داخل.

ته‌وون: بنشین.
جونکوک: نمی‌خواهد.
ته‌وون: باشه.
ته‌وون: جونکوک، می‌خواستم جنگلی را بگویم که بروی...

چند دقیقه بعد

جونکوک: اهوم... باشه، من رفتم.
ته‌وون: خداحافظ.

تا حالا اسم این جنگل را نشنیده بودم. خیلی کنجکاوم. حتی دلم خون می‌خواهد که بروم.
سریع از پله‌ها پایین رفتم و از عمارت بیرون زدم.
هوا سرد بود، ولی قلبم داغ.
رفتم سمت آدرسی که ته‌وون داده بود...

جنگل تاریک بود. درخت‌ها بلند، مثل دیوارهایی از سایه.
صدای جغدها، خش‌خش برگ‌ها، و بوی خاک خیس همه‌جا پیچیده بود.
قدم‌هایم آرام بود، اما قلبم تند می‌زد.

یک حس عجیبی داشتم.
انگار کسی منتظرم بود.
انگار این جنگل، فقط یک جنگل نبود...



ادامه دارد..‌.‌....



لایک کنید و نظر بدیننننن🎀🔪


خب خب رمان جدیددددددد حمایت نمی کنید؟؟؟؟؟
حمایت کنیددددددد

راستی اهنگ رمان خوبه؟پوستر چطور؟

کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس 💋

شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام

شرط :

لایک : ۲۸ تا

کامنت : ۳ تا

بازنشر : ۳ تا



دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋


"نویسنده تون ویکتاریا "
دیدگاه ها (۷)

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁴ویو ته‌وون_________امشب...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ³شب بود. عمارت ساکت‌تر ا...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²کیم ته‌وون، پدر عمارت، ...

......//برده ی زیبا//.....

......//برده ی زیبا//......

پارت 43🎀 ویو آت 🎀رسیدیم خونه.آت: وای... خونه‌ی خودمون! 🥹🏠💜هی...

which one part 10 اول یه نگاهی به من کردمن هم زیر لب زمزمه ک...

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

پارت دوم | پشت نگاه سردت 🦋ویو آتزنگ خورد و من و جیا رفتیم سم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط