My favourite drug 44
بابای جونگ کوک هیچی نمیگفت،شاید چون درباره ی گذشته ای بود که همه چیش حق با جونگ کوکه.
پرستار اومد بگه آروم تر ولی با دیدن جونگ کوک سریع از اونجا رفت...
همه با شوک از اونجا رفتن،زخمام دوباره باز شدن و شروع کردن به خون ریختن.
جونگ کوک با دیدنم گفت:
-حالا بازم میخوای در بری و به همه نشون بدی که من خوبم؟
چیزی نگفتم و به زمین نگاه کردم...پرستار رو صدا زد که پرستار با دیدنم سریع بردم توی یکی از اتاقا...کلی تقلا کردم:
-به خدا فقط داره خون میاد چیزیم نیست
پرستار گفت:
-یعنی چند ساعته تو هنوزم درد اصلی رو حس نکردی؟
چشم غره ای رفتم و گفتم:
-ولم کننن
گفت:
-نه خانوم شما باید اینجا بشینی!
حوصله ی هیچی رو نداشتم نشستم که شروع کرد به پانسمان کردنم..وقتی که تموم شد بهم خون وصل کرد که ناخوداگاه خوابم گرفت.
نمیخواستم توی این موقعیت بخوابم ولی چشمام بسته شد و خوابیدم.
.....
با صدای داد های یک نفر چشمامو باز کردم ولی تا باز کردم یکی رو با شنل مشکی دیدم که داشت چیزی به سرمم تزریق میکرد.
شروع کردم به جیغ کشیدن و سریع سرمو از دستم کشیدم که فرار کرد...پرستار اومد داخل:
-چیشده؟چرا سرم رو کندی؟
گفتم:
-یکی داشت به سرمم اینو اضافه میکرد
و بعد اون آمپول رو برداشتم و بهش نشون دادم.. درشو باز کرد و بوش کرد...چشماش گرد شد و سریع به نیرو های امنیتی خبر داد..
اون صدای داد و بیداد هنوز از بیرون میومد،این صدای جئونه؟
سریع رفتم بیرون که با دیدن مین جی توی لباس اتاق عمل لبخند به لبام اومد..خداروشکر بچه زندست.
با شنیدن چیزی که دکتر گفت یک لحظه شوک شدم:
-آقای جئون ما تموم تلاشمون رو کردیم ولی تیر به قلبش خیلی نزدیک بود...
اینکه کی از کما در میاد رو نمیدونیم ولی اینکه حس شنواییش از بین رفته قطعیه
جونگ کوک بلند تر داد زد:
-یعنی چی؟کدوم خری به شماها مدرک داده که بچه ای که زیر دستتون بوده باید مستقیم بره توی کما هان؟
ازتون شکایت میکنم از تک تکتون خودم این بیمارستان رو اتیش میزنم!
دکترا رفتن..تا خواستم از اونجا برم جونگ کوک مشتی به دیوار زد که دستش پر از خون شد،داد زد:
-لعنت بهتوننن،اگه دخترم خوب نشه همتونو میکشممم
روی صندلی نشست و دستشو روی صورتش گذاشت...باورم نمیشه؟
اون داشت گریه میکرد؟
اون چشما حالا و پر از احساس شده بودن و داشتن این مرد قوی رو از پا در میوردن.
خیلی داشت سعی میکرد گریه نکنه ولی چشماش هر لحظه درشت تر میشدن و صورتش رو خیس میکردن...
ناخواسته اروم رفتم سمتشو خواستم بغلش کنم ولی بدون اینکه ببینه منم ،داد زد:
-گورتو گم کن حروم،،زاده
پرستار اومد بگه آروم تر ولی با دیدن جونگ کوک سریع از اونجا رفت...
همه با شوک از اونجا رفتن،زخمام دوباره باز شدن و شروع کردن به خون ریختن.
جونگ کوک با دیدنم گفت:
-حالا بازم میخوای در بری و به همه نشون بدی که من خوبم؟
چیزی نگفتم و به زمین نگاه کردم...پرستار رو صدا زد که پرستار با دیدنم سریع بردم توی یکی از اتاقا...کلی تقلا کردم:
-به خدا فقط داره خون میاد چیزیم نیست
پرستار گفت:
-یعنی چند ساعته تو هنوزم درد اصلی رو حس نکردی؟
چشم غره ای رفتم و گفتم:
-ولم کننن
گفت:
-نه خانوم شما باید اینجا بشینی!
حوصله ی هیچی رو نداشتم نشستم که شروع کرد به پانسمان کردنم..وقتی که تموم شد بهم خون وصل کرد که ناخوداگاه خوابم گرفت.
نمیخواستم توی این موقعیت بخوابم ولی چشمام بسته شد و خوابیدم.
.....
با صدای داد های یک نفر چشمامو باز کردم ولی تا باز کردم یکی رو با شنل مشکی دیدم که داشت چیزی به سرمم تزریق میکرد.
شروع کردم به جیغ کشیدن و سریع سرمو از دستم کشیدم که فرار کرد...پرستار اومد داخل:
-چیشده؟چرا سرم رو کندی؟
گفتم:
-یکی داشت به سرمم اینو اضافه میکرد
و بعد اون آمپول رو برداشتم و بهش نشون دادم.. درشو باز کرد و بوش کرد...چشماش گرد شد و سریع به نیرو های امنیتی خبر داد..
اون صدای داد و بیداد هنوز از بیرون میومد،این صدای جئونه؟
سریع رفتم بیرون که با دیدن مین جی توی لباس اتاق عمل لبخند به لبام اومد..خداروشکر بچه زندست.
با شنیدن چیزی که دکتر گفت یک لحظه شوک شدم:
-آقای جئون ما تموم تلاشمون رو کردیم ولی تیر به قلبش خیلی نزدیک بود...
اینکه کی از کما در میاد رو نمیدونیم ولی اینکه حس شنواییش از بین رفته قطعیه
جونگ کوک بلند تر داد زد:
-یعنی چی؟کدوم خری به شماها مدرک داده که بچه ای که زیر دستتون بوده باید مستقیم بره توی کما هان؟
ازتون شکایت میکنم از تک تکتون خودم این بیمارستان رو اتیش میزنم!
دکترا رفتن..تا خواستم از اونجا برم جونگ کوک مشتی به دیوار زد که دستش پر از خون شد،داد زد:
-لعنت بهتوننن،اگه دخترم خوب نشه همتونو میکشممم
روی صندلی نشست و دستشو روی صورتش گذاشت...باورم نمیشه؟
اون داشت گریه میکرد؟
اون چشما حالا و پر از احساس شده بودن و داشتن این مرد قوی رو از پا در میوردن.
خیلی داشت سعی میکرد گریه نکنه ولی چشماش هر لحظه درشت تر میشدن و صورتش رو خیس میکردن...
ناخواسته اروم رفتم سمتشو خواستم بغلش کنم ولی بدون اینکه ببینه منم ،داد زد:
-گورتو گم کن حروم،،زاده
- ۴۹.۰k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط