P
P17
مدتی توی آغوش هم بودند.
نفس های دختر منظم شده بود.
موهای دختر نوازش میکرد.
هیونجین:سوپ داره سرد میشه عزیزم
بهم نگاه کردن.
جیزل:توهم باید بخوری
زمزمه کرد.
هیونجین:باشه عزیزکم
از اتاق رفت با یک کاسه دیگر برگشت.
روی میز گذاشت.
هردو سوپ خوردن.
دستشون به هم گره خورده بود.
موهای جیزل رو پشت گوش زد.
هیونجین:باید مراقب خودت باشی
با چشمای نرم و خمار به اون نگاه میکرد.
هیونجین:باید بیشتر به خودت اهمیت بدی غذاتو خوب بخوری اینطوری بدنت ضعیف میشه
گوشه لبش لبخندی دیده میشه.
جیزل:باشه ولی..
بیشتر منو به خودش چسبوند.
هیونجین:ولی چی؟
بدون مکث جواب داد.
جیزل:باید بهم قول بدی همیشه خودت برام غذا درست کنی
هردو خندیدن.
هیونجین:قول میدم
مسیج به گوشی اومد.
چهیونگ:فردا ساعت یک شب سونگ هی میره توی کلاب
نمیدونست چرا ولی با پیامش دلش آروم گرفت.
پوزخند زد.
گوشی رو کنار گذاشت هیونجین بغل کرد.
میتونست حس آرامش کنه.
چانه دختر روی شانه هیونجین بود.
جیزل:هیونجین
هیونجین کمی عقب کشید تا به جیزل نگاه کنه.
جیزل:میدونم با اینکه شبه ولی میشه بریم دریا
هیونجین سرشو تکون داد.
وقتی آماده شدن سوار ماشین شدن رفتن.
سکوت.
سکوتی که پر از حس آرامش بود.
ماشین پارک کرد.
پیاده شد دست جیزل گرفت باهم قدم زدن.
وقتی نزدیک به ساحل شده بودن هوا سردتر شده بود.
دخترک چیزی روی شونه اش حس کرد.
هیونجین کتش را روی شانه های او انداخته بود.
هیونجین دستی روی کمر او انداخت.
دختر با چشمای خمار بهش نگاه کرد.
جیزل:میدونی..تو اولین کسی هستی که به من توجه میکنه هیچکس اینطوری به من توجه نمیکرد حتی پدر و مادرم
هیونجین به چشمای دخترک زل زده بود.
میتونست دردایی که پشت چشماش قایم کرده بود ببینه.
یقه لباس هیونجین کشید بوسه ای جایگزین کرد.
تا شاید دردی که توی سال هاست پنهان کرده مرور نشه.
همه رو فراموش کنه.
شرطا
لایک ۱۰
کامنت ۵
مدتی توی آغوش هم بودند.
نفس های دختر منظم شده بود.
موهای دختر نوازش میکرد.
هیونجین:سوپ داره سرد میشه عزیزم
بهم نگاه کردن.
جیزل:توهم باید بخوری
زمزمه کرد.
هیونجین:باشه عزیزکم
از اتاق رفت با یک کاسه دیگر برگشت.
روی میز گذاشت.
هردو سوپ خوردن.
دستشون به هم گره خورده بود.
موهای جیزل رو پشت گوش زد.
هیونجین:باید مراقب خودت باشی
با چشمای نرم و خمار به اون نگاه میکرد.
هیونجین:باید بیشتر به خودت اهمیت بدی غذاتو خوب بخوری اینطوری بدنت ضعیف میشه
گوشه لبش لبخندی دیده میشه.
جیزل:باشه ولی..
بیشتر منو به خودش چسبوند.
هیونجین:ولی چی؟
بدون مکث جواب داد.
جیزل:باید بهم قول بدی همیشه خودت برام غذا درست کنی
هردو خندیدن.
هیونجین:قول میدم
مسیج به گوشی اومد.
چهیونگ:فردا ساعت یک شب سونگ هی میره توی کلاب
نمیدونست چرا ولی با پیامش دلش آروم گرفت.
پوزخند زد.
گوشی رو کنار گذاشت هیونجین بغل کرد.
میتونست حس آرامش کنه.
چانه دختر روی شانه هیونجین بود.
جیزل:هیونجین
هیونجین کمی عقب کشید تا به جیزل نگاه کنه.
جیزل:میدونم با اینکه شبه ولی میشه بریم دریا
هیونجین سرشو تکون داد.
وقتی آماده شدن سوار ماشین شدن رفتن.
سکوت.
سکوتی که پر از حس آرامش بود.
ماشین پارک کرد.
پیاده شد دست جیزل گرفت باهم قدم زدن.
وقتی نزدیک به ساحل شده بودن هوا سردتر شده بود.
دخترک چیزی روی شونه اش حس کرد.
هیونجین کتش را روی شانه های او انداخته بود.
هیونجین دستی روی کمر او انداخت.
دختر با چشمای خمار بهش نگاه کرد.
جیزل:میدونی..تو اولین کسی هستی که به من توجه میکنه هیچکس اینطوری به من توجه نمیکرد حتی پدر و مادرم
هیونجین به چشمای دخترک زل زده بود.
میتونست دردایی که پشت چشماش قایم کرده بود ببینه.
یقه لباس هیونجین کشید بوسه ای جایگزین کرد.
تا شاید دردی که توی سال هاست پنهان کرده مرور نشه.
همه رو فراموش کنه.
شرطا
لایک ۱۰
کامنت ۵
- ۴.۸k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط