رمان زیبا تر از الماس
رمان زیبا تر از الماس
پارت ۱۱۷
دیانا: صبح از خواب بیدار شدم و خودمو ارسلان و تو اون وضع دیدم هم خوشحال بودم هم یه جورایی ناراحت
ارسلان: با نوری که خور تو چشمم بیدار شدم دیانا روش سمتم بود صورتش خیس بود چیشده خوشگلم
دیانا: ارسلان (بغض)
ارسلان: جونم زندگیم چیزی نشده
دیانا: بغضم پر صدا شکست
ارسلان: خودمو کشیدم بالا بغلم گرفتمش دوره سرت بگردم خودت خواستی
دیانا: سرم و تو بغلش نگر داشتم و آروم شدم
پارت ۱۱۷
دیانا: صبح از خواب بیدار شدم و خودمو ارسلان و تو اون وضع دیدم هم خوشحال بودم هم یه جورایی ناراحت
ارسلان: با نوری که خور تو چشمم بیدار شدم دیانا روش سمتم بود صورتش خیس بود چیشده خوشگلم
دیانا: ارسلان (بغض)
ارسلان: جونم زندگیم چیزی نشده
دیانا: بغضم پر صدا شکست
ارسلان: خودمو کشیدم بالا بغلم گرفتمش دوره سرت بگردم خودت خواستی
دیانا: سرم و تو بغلش نگر داشتم و آروم شدم
- ۶.۳k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)