{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_378

اون اینجا چیکار میکرد؟
یعنی‌یعنی دلش برام تـ...نگ شده بود؟؟؟
چرا وقتی خودش منو بیرونم کرد اومده تا داغ دلم رو تازه کنه؟
اون خودش ازم خواست که برم پس معلومه که برای دیدنم نمیاد! حتما توهمه!

همونطور که داشتم لباسام رو مرتب میکردم رو به بابا گفتم
+بابا چند روز پیش... همون روز که برف بارید
_خب؟
+جونگکوک رو دیدم..
اومده بود روبروی اتاقم وایستاده بودو بهم نگاه میکرد..
بنظرم توهم زدم.
_توهم نزدی..
اون پسر واقعا بهت علاقه داره که توی اون سرمای ادم کـ..ش بلند شده بود اومده بود روبروی اتاق تو ایستاده بود.
+چه حرفا میزنی بابا
کدوم علاقه
اگه علاقه ای در کار بود
همون روز وقتی پنجره رو به روش میبستم تسلیم نمیشد و بازم میومد
_تو از کجا میدونی نمیومد؟
+خب ندیمش د..
کمی فکر کردم
+منظورتون چیه؟ مگه شما دیدینش؟
_سعی نکردم ببینمش چون رفتارش واقعا قابل قبول نیست
ولی هروقت وقتی داشتم از سر کار میومدم خونه و یا خرید میکردم
اونو درست اون طرف کوچه میدیدم
+مسخرست
اون طرف کوچه چه ربطی به خونه ما داره؟
_منم همینو با خودم گفتم
ولی وقتی یبار به زاویه دقت کردم متوجه شدم که از اونجا هم پنجره اتاق تو، و هم در خونه توی دیده..
این کارو هم دائم انجام میده
یعنی از کارو زندگیش گذشته قطعا
الان برات ثابت شد؟
+این دلیل...
این اصلا دلیل قانع کننده ای نیست و من بازم میگم جونگکوک به من علاقه ای نداره!
_خودت نمیخوای اینو قبول کنی
وگرنه همه ی ما به این موضوع پی بردیم
البته درستش اینه که بگم خودتون نمیخواین قبول کنین..
دستم از حرکت ایستاد و توی همون حالت موند
بابا یه اهی کشید و از اتاق خارج شد؛
با رفتن بابا چشمامو با در..د بستم.
این چه بدبختیه که منو درگیر خودش کرده!
و بازهم شروع کردم به گریه کردن.
اشکم دم مشکم بود..
دیگه تحمل این همه دوریو نداشتم
معـ..تادش بودم
الان چندین روزو ساعتو دقیقه و حتی ثانیه هست که ندیدمش..
دیگه داشتم پس میوفتادم
داشتم اب میشدم میرفتم توی زمین
چهرم بی روح شده بود

«جونگکوک»
همونطور که به ماشین تیکه داده بودم و به پنجره اتاقش خیره بودم یه نخ دیگه سیـ  گار بیرون اوردم و شروع کردم به کشیدن.
اما حتی از سرما و خستگی نمیتونستم سیـ  گارو به دهنم برسونم.
به ناچار سوار ماشینم شدم و سمت خونه روندم
ولی خونه خودم نه
خونه‌ی پدرم
توی مسیر اهنگی رندوم پلی شد؛
شاید در وصف حالم نبود
ولی باعث شد دیگه نتونم جلوی خودمو بگیرم و دوباره بغضی به گلوم چنگ زد..
اخرین بار که گریه کردم برای ویکتوریا بود.. 
همونجا به خودم قول دادم که دیگه هیچوقت برای هیچ دختری اینطور گریه نکنمو خودم رو نشکنم
وقتی با لیلی روبرو شدم
توی نگاه اول با خودم گفتم
عمرا که یه روزی بخام بخاطر همچین دختری حتی اخم به ابرو بیارم
الان بعد مدتها برای همون دختر داشتم اینطور بغض میکردم
از بچگی از گریه کردن و بغض کردن متنفرم بودم
یه پسر مغرور که سرش میرفت به خاطر هیچی گریه نمیکرد و بغض نمیکرد.
ولی الان گلوم  از شدت بغض در.د میکرد
دلم نمیخواست گریه کنم!! نه این وقتش نبود
نباید اینکارو میکردم..
راسته که میگن ادم تا وقتی از دست نداده
متوجه خوبی یک چیز نمیشه
فکر میکردم لیلی هیچی نیست و بعدشم اتفاق خاصی نمیوفته
ولی حتی توی همون هفته اول  کم اوردم و گوشه گیر شدم
توی هفته دوم پشیمون شدم
و توی هفته سوم برای رفع دلتنگی تا دم در خونه باباش رفتم
پس باید یه تصمیم درست درمون میگرفتم...
یه بوق زدم که سریع لوکا اومد و درو برام باز کرد
ماشین رو وارد حیاط کردم و پیاده شدم
هنوزم سئول لباسش سفید بود
و هنوزم برف میبارید
یاد اون روز افتادم که لیلی دستش رو از پنجره بیرون اورده بودو داشت به برفا لبخند میزد
همونجا انگار به لبخندش دل منم گرم شد؛

300 لایک
100 بازنشر
دیدگاه ها (۲)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_377دست از افکار تکراری...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_376توی بالکن به جای خا...

* 🍀﷽🍀#خانم_خبرنگارو_آقای_طلبه#هوالعشق❤️با فاطمه به مغازه برگ...

"وقتی دوباره حرف زدیم فهمیدم که دیگه حتی به خودشم حسی که قبل...

پدرخوانده_قسمت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط