{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_379

اهی کشیدم و وارد خونه شدم..
توی این مدت همه رو کلافه کرده بودم
مادرو پدرم هروز سرزنشم میکردن و میگفتن نباید چنین رفتاری باهاش میداشتمو ازم میخوان که بهشون اجازه بدم برن دنبال لیلی.
ولی بهشون اجازه نمیدادم
اینبار بحث غرور نبود
اینبار باید حوضه هر دو طرفمون رو برسی می کردم.
از روز اول زندگیمون
از ازدواج اجباری
معلومه که یه ازدواج اجباری هیچ گونه پایه و اساسی نداره!
همه باید فکر یه همچین روزیو میکردن
باید میفهمیدن که بالاخره یک روز لیلی اینطوری از پیشم میره..
هروز ترس همینو داشتم که نکنه بهش وابسته بشم و اون ولم کنه بره پی زندگیش
و بالاخره سرمم اومد!!!
صدای تلویزیون میومد بنابرین تصمیم گرفتم برم توی پذیرایی..
دیدم مادرمو پدرم با نامجون هرسه در سکوت دارن به تلویزیون نگاه میکنن
اهمی کردم، با صدایی رسا که سعی داشتم اون گرفتگیو نداشته باشه گفتم.
+سلام
سره هرسه سمتم چرخید
نامجون یه نگاهی به سرو وضعم انداخت و سری به تاسف تکون داد
_سلام
این چه سرو وضعشه؟؟؟ زنت رفته
عرضه نداری یکم به خودت برسی؟ این چه ریختیه اخه؟
مادر به تایید از حرف جونگکوک ادامه داد
_راست میگه جونگکوک مادر
خیلی شلخته شدی.. صورتتم بی روحو خستست
خب وقتی میبینی داری نابود میشی بزار برم دست اون دختر بیچاره رو بگیرم بیارم سر خونه زندگیش
پوفی کشیدم و با سرعت وارد اتاق مشترک منو لیلی توی خونه بابا شدم
همینکه پامو گذاشتم داخل کل خاطراتمون توی این اتاق برم عین فیلم زنده شدو جلو چشمم رد شد..
چند ثانیه ای بی حرکت به اتاق زل زدم و بعد سمت کمد رفتم..
درش رو باز کردم
خواستم شلواری بیرون بیارم که چشمم خورد به لباسای لیلی؛
سعی کردم واکنش خاصی نشون ندم و بعد تعویض شلوارم،
خودم رو روی تخت پرت کردم تا بلکه کمی از این خستگی از تـ..نم کم بشه؛

با صدا زدن های مکرر مادرم چشمام رو باز کردم
چندبار  پلک زدم تا کمی دیدم بهتر بشه.
_جونگکوک؟
+بله؟
_بلند شو بلند شو
بیا شام بخور پدرت باهات کار داره
سر تکون دادم و روی تخت نیم خیز شدم..
+باشه شما برین منم الان میام
مادر نگاه سر سریی بهم انداخت و از اتاق خارج شد.
وارد سرویس شدم، بعد انجام کارم یه ابی به دستو صورتم زدم.
از اتاق خارج شدم،
سمت اشپزخونه به راه افتادم؛
همه روی میز نشسته بودن.(نامجون، پدر، مادر)
ولی چیزی که توجهم رو جلب کرد رزی بود.
با تعجب سمت میز رفتم
+سلام
همه از من شاکی بودن و توی این مدت پدر کشـ.تگی باهام داشتن
ولی بر خلاف بقیه رزی گفت:
_سلام خوبی
+تو خوبی
چه عجب به سریم به ما زدی
_قربونت.
ما که همیشه مزاحمیم اینبارم یهویی دلم براتون تـ.نگ شد
خواستم جوابی بدم
ولی کمی با خودم فکر کردم
تاحالا هیچوقت پیش نیومده که رزی همینطوری بیاد خونه ما
+نه این چه حرفیه
صندلیو عقب کشیدم و نشستم.
شروع کردم به خوردن
یه صبحانه یک ربعی خوردم و بعد وقتی صبحانه بقیه هم تموم شد رو به پدر گفتم.
+خب پدر ، کارم داشتی؟
بابا نیم نگاهی بهم انداخت و بعد خیلی ریلکس با دستمال دستاش رو پاک کرد
_بگو ببینم تکلیف اون دختر چیه؟ همینطور میخوای خونه باباش بمونه تا علف زیر پاش سبز بشه؟
تکیه ام رو دادم به صندلی و به فکر فرو رفتم.
رو به بابا گفتم
+هنوز تصمیم نگرفتم
بزار بمونه، قطعا مشکلی نداره.
تـ..ن صداش کمی بالاتر رفت
_یعنی چی؟؟؟ تا کی باید منتظر تصمیم جنابعالی بمونیم.. بحث ابروی خانواده در میونه..بحث غرور اون طفل معصوم در میونه!
مادر دستشو گذاشت روی شونش
+یکم اروم تر
از روی صندلی بلند شدم
+هروقت یه تصمیم خوب گرفتم
بهتون اطلاع میدم
ممنون بابت صبحانه

300 لایک
100 بازنشر
دیدگاه ها (۱۸)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_378اون اینجا چیکار میک...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_377دست از افکار تکراری...

part¹توی خواب نازم بودم که با جیغ جیغ های میریا بیدار شدم او...

mafia family

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط