Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_380
و بعد تموم شدن حرفم از اشپزخونه خارج شدم
هروقت صحبت از لیلی میشد
سرم روی تـ.نم سنگینی میکرد و دائم در. د میگرفت..
وارد اتاق شدم
درو بستم و روبروی پنجره ایستادم.
سیـ/گاری از توی پاکت بیرون اوردم و شروع کردم به کشیدن.
زیاد نگذشته بود که چند تقه به در خورد و بعد صدای رزی از پشت در اومد..
_جونگکوک
میتونم بیام تو؟
نفس عمیقی کشیدم
+بیا
با کمی مکث درو باز کرد و سمتم اومد.
نگاهی به فضای بیرون پنجره انداخت
_هنوزم برفا اب نشده
شنیدم که قراره بازم برف بیاد
+منم شنیدم
_یادمه یبار لیلی غیر مستقیم گفت که چقدر به برف علاقه داره
حدس میزنم الان مثل ما روبروی پنجره اتاقش ایستاده!
سیـ/گارو نزدیک لـ.بم بردم
و زیر چشم رزی رو میپاییدم.
+شاید
رزی قبل اینکه بتونم سیـ/گارو به لـ..بم بچسبونم ازم گرفتو از پنجره انداخت بیرون.
_قرار نیست که هروقت یه اتفاقی افتاد بری سمت این چیزا
خنثی یه نخ دیگه بیرون اوردم و روشنش کردم
+بگو میشنوم
تکیه اش رو داد به دیوارو دست به سیـ/نه بهم زل زد
_چیو؟
+برو سر اصل مطلب
قطعا برای یه دلتنگی ساده اینجا نیومدی
از اونجایی که دختر تحصیل کرده و همیطور باهوشو منطقیه خانواده هستی
دعوت شدی اینجا تا یچیزایی توی گوشم فرو کنی، نه؟
دستاشو بالا اوردو برام دست زد
_اولا خیلی ممنون بابت تعریفات
و دوما حدستم درسته
بهم گفتن در این باره باهات صحبت کنم
ولی نه به عنوان چمیدونم دختره تحصیل کرده یا فلان
صرفا به عنوان خواهرت اینجام تا یه چیزایی رو درباره دخترا برات روشن کنم
پوزخند زدم.
+اهان پس موضوع ازین قراره
باشه رزی توهم بگو میشنوم
عادی شده هرکی میرسه یچیزی میگه..
رزی بی توجه به لحن بدم با قاطعیت گفت:
_خب اول از همه قول بده خوب به حرفام گوش بدی
یعنی حواست کاملا به من باشه
+باشه بگو
با مکث شروع کرد
_اول حـ..س خوبی به لیلی نداشتم.
احساس کردم چون توی یه همچین خانواده ای بزرگ شده و پدرش این کارو باهاش کرده
قطعا از فرهنگ چیزی سرش نمیشه و قطعا قراره کلی گاف بده..
ولی رفته رفته تونستم کمی نفوذ کنم به درونش
و همینطور که گذشت متوجه شدم چقدر دختر با ادب و مهربونیه..
اهل دروغو این داستانا نیست
حتی امتحانش کردم
وقتی میخواست یه دروغی سره هم کنه نمتونست
+چیو میخوای بگی؟
_معلوم نیست.؟
لیلی اصلا اون چیزی که توی فکر تو هست نیست
یکم ذهنتو باز کن داداش
تو خیلی باهوش تر ازین حرفایی
مطمئنم خودتم بزودی متوجه میشی که این نقشه ها همه اش زیر سر کیه
ولی امیدوارم دیر نشه
+منظورت از این حرفای گیج کننده چیه؟
_چیزی نمیگم
چون مطمئن نیستم
منم تا از یه موضوعی مطمئن نشم
قطعا بازش نمیکنم که حاشیه ایجاد بشه.
میرم کمک بقیه پایین
خوب فکراتو بکن و یه تصمیم عاقلانه بگیر..
تکیه اش رو از دیوار گرفت و بعد خیلی اروم از اتاق خارج شد
حرفاش ذهنمو درگیر کرده بود.
رزی یه وجه متفاوت با بقیه داره..
خیلی یک دنده و لجبازه
هیچوقت الکی و بدون فکر هیچ حرفیو نمیزنه و عاقلانه تصمیم میگیره
تقریبا هیچکس توی فامیل نیست که دوستش نداشته باشه!
صبر کن ببینم..
گفتم فامیل دوباره حرفای رزی توی ذهنم مرور شد
حرفایی که درباره نقشه و این چیزا بود
یعنی منظورش..
میتونه عمه بزرگ باشه.؟
300 لایک
100 بازنشر
#season_Third
#part_380
و بعد تموم شدن حرفم از اشپزخونه خارج شدم
هروقت صحبت از لیلی میشد
سرم روی تـ.نم سنگینی میکرد و دائم در. د میگرفت..
وارد اتاق شدم
درو بستم و روبروی پنجره ایستادم.
سیـ/گاری از توی پاکت بیرون اوردم و شروع کردم به کشیدن.
زیاد نگذشته بود که چند تقه به در خورد و بعد صدای رزی از پشت در اومد..
_جونگکوک
میتونم بیام تو؟
نفس عمیقی کشیدم
+بیا
با کمی مکث درو باز کرد و سمتم اومد.
نگاهی به فضای بیرون پنجره انداخت
_هنوزم برفا اب نشده
شنیدم که قراره بازم برف بیاد
+منم شنیدم
_یادمه یبار لیلی غیر مستقیم گفت که چقدر به برف علاقه داره
حدس میزنم الان مثل ما روبروی پنجره اتاقش ایستاده!
سیـ/گارو نزدیک لـ.بم بردم
و زیر چشم رزی رو میپاییدم.
+شاید
رزی قبل اینکه بتونم سیـ/گارو به لـ..بم بچسبونم ازم گرفتو از پنجره انداخت بیرون.
_قرار نیست که هروقت یه اتفاقی افتاد بری سمت این چیزا
خنثی یه نخ دیگه بیرون اوردم و روشنش کردم
+بگو میشنوم
تکیه اش رو داد به دیوارو دست به سیـ/نه بهم زل زد
_چیو؟
+برو سر اصل مطلب
قطعا برای یه دلتنگی ساده اینجا نیومدی
از اونجایی که دختر تحصیل کرده و همیطور باهوشو منطقیه خانواده هستی
دعوت شدی اینجا تا یچیزایی توی گوشم فرو کنی، نه؟
دستاشو بالا اوردو برام دست زد
_اولا خیلی ممنون بابت تعریفات
و دوما حدستم درسته
بهم گفتن در این باره باهات صحبت کنم
ولی نه به عنوان چمیدونم دختره تحصیل کرده یا فلان
صرفا به عنوان خواهرت اینجام تا یه چیزایی رو درباره دخترا برات روشن کنم
پوزخند زدم.
+اهان پس موضوع ازین قراره
باشه رزی توهم بگو میشنوم
عادی شده هرکی میرسه یچیزی میگه..
رزی بی توجه به لحن بدم با قاطعیت گفت:
_خب اول از همه قول بده خوب به حرفام گوش بدی
یعنی حواست کاملا به من باشه
+باشه بگو
با مکث شروع کرد
_اول حـ..س خوبی به لیلی نداشتم.
احساس کردم چون توی یه همچین خانواده ای بزرگ شده و پدرش این کارو باهاش کرده
قطعا از فرهنگ چیزی سرش نمیشه و قطعا قراره کلی گاف بده..
ولی رفته رفته تونستم کمی نفوذ کنم به درونش
و همینطور که گذشت متوجه شدم چقدر دختر با ادب و مهربونیه..
اهل دروغو این داستانا نیست
حتی امتحانش کردم
وقتی میخواست یه دروغی سره هم کنه نمتونست
+چیو میخوای بگی؟
_معلوم نیست.؟
لیلی اصلا اون چیزی که توی فکر تو هست نیست
یکم ذهنتو باز کن داداش
تو خیلی باهوش تر ازین حرفایی
مطمئنم خودتم بزودی متوجه میشی که این نقشه ها همه اش زیر سر کیه
ولی امیدوارم دیر نشه
+منظورت از این حرفای گیج کننده چیه؟
_چیزی نمیگم
چون مطمئن نیستم
منم تا از یه موضوعی مطمئن نشم
قطعا بازش نمیکنم که حاشیه ایجاد بشه.
میرم کمک بقیه پایین
خوب فکراتو بکن و یه تصمیم عاقلانه بگیر..
تکیه اش رو از دیوار گرفت و بعد خیلی اروم از اتاق خارج شد
حرفاش ذهنمو درگیر کرده بود.
رزی یه وجه متفاوت با بقیه داره..
خیلی یک دنده و لجبازه
هیچوقت الکی و بدون فکر هیچ حرفیو نمیزنه و عاقلانه تصمیم میگیره
تقریبا هیچکس توی فامیل نیست که دوستش نداشته باشه!
صبر کن ببینم..
گفتم فامیل دوباره حرفای رزی توی ذهنم مرور شد
حرفایی که درباره نقشه و این چیزا بود
یعنی منظورش..
میتونه عمه بزرگ باشه.؟
300 لایک
100 بازنشر
- ۲.۰k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط