my favourite drug 101
اون مرد تلویزیون رو خاموش کرد و کنترل رو پرت کرد روی میز،هنوزم توی شوک بودم..
کاملا چشمام یکجا قفل شده بود،این اتفاقا دیگه جدی داشتن کاری میکردن روانی بشم..
من تحمل این همه رو دیگه ندارم..
خدایا چی توی من دیدی که اینقدر دهن من رو داری سرویس میکنی؟
فقط یکبار بزار راحت باشم یک بار!
با پوزخند گفت:
-تو جدی خیلی روی این ادم حساب کرده بودی حیف حسی که بهش داشتی نبود؟
از شوک اومدم بیرون و عصبی بهش نگاه کردم:
-داری چه گ،،هی میخوری؟
با شنیدن جملم مثل وحشیا اومد سمتم و لگد محکمی توی معدم زد.. تا خواستم چیزی بگم یه چیز اهنی برداشت و بلند کرد،با دیدنش جیغ زدم:
-نکننن
گوش نداد و محکم اون شی رو روی بدنم فرود اورد... با همون برخورد اول جیغ کشیدم که دوباره زد و داد زد:
-خفه شووو..خفه شو وگرنه بازم میزنم!
چه جمله ی اشنایی،بلاخره من باید با این چیزا اشنا باشم دیگه..من نباشم کی میخواد باشه؟
بازم زد و شروع کرد داد زدن:
-دارم بهت میگم ازت شکایت کرده.. همین اندازه هم بهت اعتماد نداشت بازم ازش دفاع میکنی؟
لبم رو گاز گرفتم تا صدام در نیاد ولی دودستی اون چیز رو گرفت و محکم توی بدنم فرود اورد...
یجورایی صدای شکستن استخونم رو شنیدم و تحمل نکردم و جیغ فرا بنفشی زدم که خندید و محکم تر همونجا زد که باز صداش در اومد..
جیغ زدم و با گریه گفتم:
-بسههه خواهش میکنمم
دوباره اومد منو بزنه که گفتم:
-نهه نههه التماست میکنم درد میکنهه
پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
-فکر نکن همینجا تموم شده... بازم میام سراغت و الان دیگه نیازی نیست بهت بگم فرار نکن مگه نه؟
با پای شکسته تا کجا میخوای در بری مثلا؟
پر از نفرت نگاش کردم که زیر چونم رو گرفت و به لب،،ام نگاه کرد:
-خوب استراحت کن.. بار بعدی که میام باید خیلی خوب بهم سر،،وی،،س بدی..
میدونی چی میگم که؟
بهم نشون بده تموم این مدت جئون مز،،ه ی چی رو حس میکرده!
و انگ،،ش،،ت شستش رو اروم روی لب،،ام کشید و از اتاق رفت بیرون..
صدای قفل شدن در که اومد از شدت حال بهم زن بودن این ادم ده،،نمو با گوشه ی لباسم پاک کردم
خدایا الان چیکار کنم؟جونگ کوک جدی رفته ازم شکایت کرده چون فکر کرده لوش دادم..تموم اخبارا دارن درباره ی من حرف میزنن.. الان من یه مجرم گمشدم؟
ولی آخه چرا؟چطور فکر کرده که من به مین جی آسیب زدم و لوش دادم و از کشور فرار کردم؟
چطور میتونی نگرانم نشی چطور میتونستی تموم این مدت اینقدر ازم متنفر باشی؟
چرا باید مین جی دروغ بگه که من بلایی سرش آوردم..
خدایاا هیچی نمیدونم هیچی،معلوم نیست چند وقته اینجام..
چند وقته که بدون اینکه حتی یک نفر متوجه مشکوک بودن این قضیه ی گم شدنم بشه دارم اینجا زجر میکشم؟
کاملا چشمام یکجا قفل شده بود،این اتفاقا دیگه جدی داشتن کاری میکردن روانی بشم..
من تحمل این همه رو دیگه ندارم..
خدایا چی توی من دیدی که اینقدر دهن من رو داری سرویس میکنی؟
فقط یکبار بزار راحت باشم یک بار!
با پوزخند گفت:
-تو جدی خیلی روی این ادم حساب کرده بودی حیف حسی که بهش داشتی نبود؟
از شوک اومدم بیرون و عصبی بهش نگاه کردم:
-داری چه گ،،هی میخوری؟
با شنیدن جملم مثل وحشیا اومد سمتم و لگد محکمی توی معدم زد.. تا خواستم چیزی بگم یه چیز اهنی برداشت و بلند کرد،با دیدنش جیغ زدم:
-نکننن
گوش نداد و محکم اون شی رو روی بدنم فرود اورد... با همون برخورد اول جیغ کشیدم که دوباره زد و داد زد:
-خفه شووو..خفه شو وگرنه بازم میزنم!
چه جمله ی اشنایی،بلاخره من باید با این چیزا اشنا باشم دیگه..من نباشم کی میخواد باشه؟
بازم زد و شروع کرد داد زدن:
-دارم بهت میگم ازت شکایت کرده.. همین اندازه هم بهت اعتماد نداشت بازم ازش دفاع میکنی؟
لبم رو گاز گرفتم تا صدام در نیاد ولی دودستی اون چیز رو گرفت و محکم توی بدنم فرود اورد...
یجورایی صدای شکستن استخونم رو شنیدم و تحمل نکردم و جیغ فرا بنفشی زدم که خندید و محکم تر همونجا زد که باز صداش در اومد..
جیغ زدم و با گریه گفتم:
-بسههه خواهش میکنمم
دوباره اومد منو بزنه که گفتم:
-نهه نههه التماست میکنم درد میکنهه
پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
-فکر نکن همینجا تموم شده... بازم میام سراغت و الان دیگه نیازی نیست بهت بگم فرار نکن مگه نه؟
با پای شکسته تا کجا میخوای در بری مثلا؟
پر از نفرت نگاش کردم که زیر چونم رو گرفت و به لب،،ام نگاه کرد:
-خوب استراحت کن.. بار بعدی که میام باید خیلی خوب بهم سر،،وی،،س بدی..
میدونی چی میگم که؟
بهم نشون بده تموم این مدت جئون مز،،ه ی چی رو حس میکرده!
و انگ،،ش،،ت شستش رو اروم روی لب،،ام کشید و از اتاق رفت بیرون..
صدای قفل شدن در که اومد از شدت حال بهم زن بودن این ادم ده،،نمو با گوشه ی لباسم پاک کردم
خدایا الان چیکار کنم؟جونگ کوک جدی رفته ازم شکایت کرده چون فکر کرده لوش دادم..تموم اخبارا دارن درباره ی من حرف میزنن.. الان من یه مجرم گمشدم؟
ولی آخه چرا؟چطور فکر کرده که من به مین جی آسیب زدم و لوش دادم و از کشور فرار کردم؟
چطور میتونی نگرانم نشی چطور میتونستی تموم این مدت اینقدر ازم متنفر باشی؟
چرا باید مین جی دروغ بگه که من بلایی سرش آوردم..
خدایاا هیچی نمیدونم هیچی،معلوم نیست چند وقته اینجام..
چند وقته که بدون اینکه حتی یک نفر متوجه مشکوک بودن این قضیه ی گم شدنم بشه دارم اینجا زجر میکشم؟
- ۳۳.۸k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط