P
P8
بی سر صدا بلند شد از خونه رفت بیرون.
جیزل چشماشو باز کرد.
بند لباس خوابش را بست.
از اتاق اومد بیرون.
یه چیزی جور در نمیومد.
متوجه تنش شده بود.
یک لیوان اب برداشت.
روی مبل نشست عینک ظریفش را زد.
چشماش در عینک سرد تر بود.
ایپد را برداشت خبرای جدید رو داشت چک میکرد.
یکم از اب نوشید.
منتظر بود.
ساعت ۲:۴۸ بامداده
بلند شد و به سمت بالکن رفت و نشست رو صندلی.
سیگارش روشن کرد.
وقتی داشت میکشید فکر میکرد.
وقتی در بالکن باز شد تعجب کردم.
جیزل:اومدی
هیونجین عصبی بود.
نشست روی صندلی و سیگارش رو روشن کرد.
جیزل:چیزی شده؟
حرفی نمیزد.
سکوتی که کرده بود خفه اور بود.
بدون اینکه چیزی بگم بلند شدم.
به اتاق رفتم دراز کشیدم.
چشمام رو بستم.
آفتاب بر روی سنگ مرمر انعکاس داده بود.
موهای گوجه ای مرتب و ساده.
دیشب بد خوابیده بود.
چشماش سرد بودن.
همانطور که به دفترش قدم برمیداشت منشی رو صدا زد.
~بله خانم کیم
جیزل:جلسه امروز و کنسل کن
صدای راه رفتنش میپچید.
~ولی خانم کیم این جلسه خیلی مهمه
وایستاد.
به منشی نگاه کرد.
منشی سریع سرشو آورد پایین.
~الان کنسلش میکنم خانم
سرشو تکون داد و با علامت دست بهش گفت بره.
نشست رو صندلی.
به روبه رو خیره شده.
خودکار بین دو انگشتش گیر کرده انگار زمان از کار افتاده.
پلک نمیزنه.
فقط فکر میکنه.
با صدای در به خودش میاد.
تق…تق…تق
جیزل:بیا تو
در باز میشه.
چهیونگ میاد داخل و روی صندلی میشینه.
چهیونگ:چیشده بهم ریخته ای؟
دخترک قلنج گردنش رو میشکنه.
جیزل:یه چیزی هست که به من نمیگه..
چهیونگ:کی
خودکار روی میز میزاره.
جیزل:هیونجین یه چیزی رو ازم پنهان میکنه
ذهن دختر بهم ریخته بود.
یعنی اون چی بوده.
چرا دیشب چیزی بهش نگفت.
فقط سکوت کرده بود.
بی سر صدا بلند شد از خونه رفت بیرون.
جیزل چشماشو باز کرد.
بند لباس خوابش را بست.
از اتاق اومد بیرون.
یه چیزی جور در نمیومد.
متوجه تنش شده بود.
یک لیوان اب برداشت.
روی مبل نشست عینک ظریفش را زد.
چشماش در عینک سرد تر بود.
ایپد را برداشت خبرای جدید رو داشت چک میکرد.
یکم از اب نوشید.
منتظر بود.
ساعت ۲:۴۸ بامداده
بلند شد و به سمت بالکن رفت و نشست رو صندلی.
سیگارش روشن کرد.
وقتی داشت میکشید فکر میکرد.
وقتی در بالکن باز شد تعجب کردم.
جیزل:اومدی
هیونجین عصبی بود.
نشست روی صندلی و سیگارش رو روشن کرد.
جیزل:چیزی شده؟
حرفی نمیزد.
سکوتی که کرده بود خفه اور بود.
بدون اینکه چیزی بگم بلند شدم.
به اتاق رفتم دراز کشیدم.
چشمام رو بستم.
آفتاب بر روی سنگ مرمر انعکاس داده بود.
موهای گوجه ای مرتب و ساده.
دیشب بد خوابیده بود.
چشماش سرد بودن.
همانطور که به دفترش قدم برمیداشت منشی رو صدا زد.
~بله خانم کیم
جیزل:جلسه امروز و کنسل کن
صدای راه رفتنش میپچید.
~ولی خانم کیم این جلسه خیلی مهمه
وایستاد.
به منشی نگاه کرد.
منشی سریع سرشو آورد پایین.
~الان کنسلش میکنم خانم
سرشو تکون داد و با علامت دست بهش گفت بره.
نشست رو صندلی.
به روبه رو خیره شده.
خودکار بین دو انگشتش گیر کرده انگار زمان از کار افتاده.
پلک نمیزنه.
فقط فکر میکنه.
با صدای در به خودش میاد.
تق…تق…تق
جیزل:بیا تو
در باز میشه.
چهیونگ میاد داخل و روی صندلی میشینه.
چهیونگ:چیشده بهم ریخته ای؟
دخترک قلنج گردنش رو میشکنه.
جیزل:یه چیزی هست که به من نمیگه..
چهیونگ:کی
خودکار روی میز میزاره.
جیزل:هیونجین یه چیزی رو ازم پنهان میکنه
ذهن دختر بهم ریخته بود.
یعنی اون چی بوده.
چرا دیشب چیزی بهش نگفت.
فقط سکوت کرده بود.
- ۶.۲k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط