{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

...My evil angel...

...My evil angel...
پارت¹¹
🪽🔥 فصل دوم
مهمان سرنوشت
...
از صبح، قلعه‌ی دنیای سرخ حال و هوای عجیبی داشت.

خدمتکارها با عجله در رفت‌وآمد بودند.

تالار بزرگ با چلچراغ‌های کریستالی، گل‌های سرخ و پرده‌های مخمل تزئین شده بود.

جونگکوک روی تخت پادشاهی نشسته بود و فرماندهان جهنم در دو طرف تالار ایستاده بودند.

امروز...

یکی از مهم‌ترین مهمان‌های تاریخ جهنم قرار بود وارد قلعه شود.

پری سرنوشت.

...

در اتاقی دیگر...

چند خدمتکار دور ا.ت جمع شده بودند.

یکی موهای سفید و بلندش را شانه می‌کرد.

دیگری لباسش را مرتب می‌کرد.

لباسش سفید بود؛ با نقش‌های نقره‌ای که زیر نور، مثل پرهای فرشته می‌درخشید.

موهایش آزاد روی شانه‌هایش ریخته بود و تنها یک گل سفید کوچک میان آن‌ها دیده می‌شد.

وقتی مقابل آینه ایستاد...

خودش هم برای لحظه‌ای لبخند زد.

+«این همه زحمت لازم نبود...»

یکی از خدمتکارها با هیجان گفت:

#«بانوی من... امشب همه محو زیبایی شما می‌شن.»

ا.ت با خجالت خندید.

...

چند دقیقه بعد...

درهای عظیم تالار باز شد.

ا.ت قدم به داخل گذاشت.

ناگهان...

صدای گفت‌وگوها قطع شد.

تمام نگاه‌ها به سمت او برگشت.

حتی فرماندهان جهنم هم برای چند ثانیه حرف زدن را فراموش کردند.

زمزمه‌ای در تالار پیچید.

¥«همون فرشته‌ی تبعیدشده‌ست؟»

$«باورم نمی‌شه...»

€«انگار از نور ساخته شده...»

...

جونگکوک هم بی‌اختیار نگاهش را به ا.ت دوخت.

چند ثانیه...

فقط نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

_«لباس بهت میاد.»

ا.ت لبخند گرمی زد.

+«ممنونم.»

...

در همان لحظه...

صدای شیپور در سراسر قلعه پیچید.

درهای بزرگ تالار برای بار دوم باز شدند.

دختری با موهای بلند و صاف بنفش وارد شد.

لباسی سفید و طلایی بر تن داشت.

چشم‌های طلایی و آرامش، مثل آسمان صبح می‌درخشید.

لبخندی لطیف روی لب داشت.

با ورودش، همه سر تعظیم فرود آوردند.

حتی فرماندهان جهنم.

...

پری سرنوشت آرام به وسط تالار آمد.

نگاهش روی جونگکوک ایستاد.

لبخند زد.

£«سال‌ها گذشته، پادشاه دنیای سرخ.»

جونگکوک با احترام پاسخ داد:

_«به قلعه خوش اومدی.»

...

بعد...

پری نگاهش را به سمت ا.ت چرخاند.

چند ثانیه سکوت کرد.

لبخندش همچنان روی لبش بود.

اما در دلش...

£«پس این همون دختریه که کتاب، آینده‌ش رو فاش کرد...»

£«همونی که سرنوشت حاضر نیست ازش دست بکشه...»

...

او جلو رفت.

دست ا.ت را به‌آرامی در دست گرفت.

£«از دیدنت خوشحالم.»

ا.ت با مهربانی جواب داد:

+«باعث افتخاره که شما رو می‌بینم.»

...

پری لبخند زد.

همان لبخند آرام...

همان چهره‌ی معصوم...

اما پشت آن نگاه طلایی...

فکری می‌گذشت که هیچ‌کس از آن خبر نداشت.

£«اگر قرار باشد کسی سرنوشت را تغییر دهد...
باید اول ثابت کند از خودِ سرنوشت قوی‌تر است.»

پری سرنوشت آرام دست ا.ت را رها کرد.

و ضیافت...

تازه آغاز شده بود.

ادامه دارد...
شرط😊🌹🌷
۶تا لایک
۱ بازنشر
۱کامنت
ازتون زیاد انتظار ندارم 😉😊
دیدگاه ها (۴)

...My evil angel...پارت¹²🪽🔥 فصل دومنقشه‌ی پری سرنوشت...صدای ...

...My evil angel...پارت¹³🪽🔥 فصل دومرقصی که سرنوشت آغاز کرد.....

...My evil angel...پارت¹⁰🪽🔥 فصل دومزیر آسمان سرخ...جونگکوک و...

...My evil angel...پارت⁹🪽🔥 فصل دومقدم زدن زیر آسمان سرخجونگک...

پارت آخر

...My evil angel...پارت¹ فصل سوم مهمان ناخوانده...سه روز از ...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

...My evil angel...پارت ¹⁴🪽🔥 فصل دومکوچولو🎀...صبح روز بعد......

...My evil angel...پارت³🪽🔥 فصل سوم | قسمت سومبازگشت برادر......

...My evil angel...پارت¹⁵...قسمت اخر فصل دوم....🪽🔥 فصل دومپا...

نام: قرارداد نفرتPart:66نیمه‌شب شده بود.خونه کاملاً ساکت بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط