{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

...My evil angel...

...My evil angel...
پارت¹⁵
...
قسمت اخر فصل دوم.
...
🪽🔥 فصل دوم
پاسخ پری سرنوشت.
...
بعد از صبحانه...

ا.ت هنوز به حرف جونگکوک فکر می‌کرد.
_«...کوچولو.»

هر بار که آن کلمه را به یاد می‌آورد، ناخودآگاه لبخند می‌زد.

اما یک سؤال ذهنش را رها نمی‌کرد.

+«چرا این چند روز این‌قدر عوض شده؟»

...

ا.ت از راهروهای قلعه گذشت.

تا اینکه به بالکن بزرگی رسید.

پری سرنوشت روی صندلی سفیدرنگی نشسته بود.

فنجانی چای در دست داشت.

موهای بنفش اش با نسیم آرام تکان می‌خورد.

انگار از قبل می‌دانست ا.ت قرار است بیاید.

بدون اینکه برگردد، گفت:

£«منتظرت بودم.»

ا.ت با تعجب پرسید:

+«از کجا فهمیدی؟»

پری لبخند زد.

£«من پری سرنوشتم.»

£«گاهی لازم نیست آینده را ببینم... فقط کافی است آدم‌ها را بشناسم.»

...

ا.ت کنارش نشست.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد بالاخره پرسید:

+«می‌تونم یه سؤال بپرسم؟»

£«حتماً.»

+«جونگکوک...»

مکثی کرد.

+«جدیداً خیلی شوخ‌طبع شده.»

+«قبلاً این‌طوری نبود.»

+«تو چیزی درباره‌ش می‌دونی؟»

...

پری جرعه‌ای از چایش نوشید.

لبخند محوی روی لبش نشست.

£«آدم‌ها...»

£«وقتی کنار کسی احساس آرامش کنند...»

£«کم‌کم خودِ واقعی‌شان را نشان می‌دهند.»

...

ا.ت با تعجب نگاهش کرد.

+«یعنی...»

پری حرفش را برید.

£«من چیزی نگفتم.»

بعد با شیطنت ادامه داد:

£«شاید پادشاه جهنم فقط تصمیم گرفته کمتر اخمو باشد.»

ا.ت خندید.

+«امیدوارم همین‌طور باشه.»

...

پری سرنوشت نگاهش را به آسمان دوخت.

اما در دلش گفت:

£«نه، دختر کوچولو...»

£«او عوض نشده...»

£«فقط بعد سال‌ها ... دوباره دلیلی برای لبخند زدن پیدا کرده است.»

...

در همان لحظه...

جونگکوک از دور وارد حیاط شد.

ا.ت ناخودآگاه به سمت او نگاه کرد.

جونگکوک هم که متوجه نگاهش شده بود، دستش را بالا آورد و با لبخند محوی برایش دست تکان داد.

ا.ت هم بی‌اختیار جوابش را داد.

...

پری سرنوشت این صحنه را دید.

لبخند همیشگی‌اش روی لبش نشست.

زیر لب زمزمه کرد:

£«خوب پیش می‌ره...»

اما هیچ‌کس نفهمید...

منظورش از آن جمله...

چه بود.

ادامه دارد...
منتظره فصل بعدی باشید .🎀😁
دیدگاه ها (۴)

پستر فصل سوم😁😊

کاور فصل سوم فردا براتون کلی پارت میذارم بای بای😊👋

...My evil angel...پارت ¹⁴🪽🔥 فصل دومکوچولو🎀...صبح روز بعد......

...My evil angel...پارت¹³🪽🔥 فصل دومرقصی که سرنوشت آغاز کرد.....

...My evil angel...پارت¹²🪽🔥 فصل دومنقشه‌ی پری سرنوشت...صدای ...

نام:قرارداد نفرتpart:⁴²هانا گفت:«چون مهمونیه دیگه.»ا/ت سرش ر...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

نام: قرارداد نفرتPart:68جونگکوک کتش رو روی شونه‌های ا/ت اندا...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁵صبح، ا/ت روی مبل نشسته بود و مشغول گ...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 43ویوی ا. تبه جونگکوک نگاه کرد...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁶چند ساعت بعد...همه وسایلشون رو داخل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط