{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اربابجذابمن

#ارباب.جذاب.من🌚💛
#part_4
#دیانا
رفتم سمت مامانم محکم بغلش کردم چون شرط گذاشته بودن دیگه خانوادم رو نبینم صورت مامانمو بوس کردم و گفتم:مامان جونم اصلا ناراحت نباشیا هرجور شده میلم بهت سر میزنم باشه دورت بگردم مامانم با گریه گف
مامان:دخترم ببخش منو باباتو بخاطر ما مجبوری بری تو اون عمارت
دیانا:فدات بشم گریه نکن باشه دیگه مهم نیست مهم اینه ک بعد از این که من برم شما میتونید راحت زندگی کنید اون حرفا رو به بابا زدم چون ناراحت بودم یه ذره غیرت به خرج نداده سریع پیشنهاد ارباب روستا رو قبول کرد
مامان: بابات هم مجبور بوده تو از خیلی چیزها خبر نداری قربونت بشم ارباب آدم خوبیه مطمئنم تو خوشبخت میشی
یک بار دیگه مامانمو بغل کردم و رفتم سمت بابام اولین بار بود ک دیدم بابام داره گریه میکنه پشیمون شدم ک باهاش بد صحبت کردم بابام رو هم بغل کردم و رفتم جلوی در
#ارسلان
سر نهار بودیم ک مادرم گفت: ارسلان جان پسرم سریع غذات رو بخور ک باید بری دیانا رو بیاری تو عمارت
ارسلان: دیانا؟ دیانا دیگه کیه
رستا: واااا داداش اسم زنت رو هم نمیدونی
پس اسم دختره دیانا بود اسم قشنگی داشت گفتم: هوف باشه من دیگه میل ندارم از مادرم یه تشکر کوتاه کردم رفتم سمت مش رحمان و گفتم:
مش رحمان لطفا بگید ماشین رو آماده کنن

#ادامه.دارد.🌕♥️
#رمان.واقعیت.ندارد
#لایک.یادتون.نره✨🙂
دیدگاه ها (۲)

#ارباب.جذاب.من🌸♥️#part_5#ارسلان سوار ماشین شدم بادیگارد خواس...

#ارباب.جذاب.من🌸✨#part_6#دیانا بعد از چند دقیقه رسیدیم به یه ...

اینم یه پارت دیگه

#ارباب.جذاب.من✨♥️#part_2 #دیانامن ازش متنفرم مامان میفهمی مت...

رمان بغلی من پارت ۱۶۵و۱۶۶و۱۶۷و۱۶۸دیانا: لب گزیدم و سر پایین ...

رمان بغلی من پارت ۱۱۵و۱۱۶و۱۱۷ارسلان :یه روز نشده ناز میشیدیا...

رمان بغلی من پارت ۱۶۹و۱۷۰و۱۷۱و۱۷۲لیلا:بله تو بچم معلوم نیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط