{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

نام رمان :اتاق شماری 7

نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن

[ROO Number seven]

(پارت چهارم فصل دوم)

______________________________

هلم داد روی مبل و خودشم اومد روم و شروع کرد به بوسیدنم دلم میخواست همرایی کنم ولی باهاش قهر بودم غرورم اجازه نمی داد که باهاش آشتی کنم سرمو تکون میدادم تا ازم جدا بشهکه یهو لبای پایینو گاز گرفت ناله خفه ای داخل دهن تهیونگ کردم یکم ازم فاصله گرفت و با صدای بم و خمار گفت

"_بیبی... اگه همرایی نکنی بد میشه

میدونستم منظورش چیه ولی بازم غرورم اجازه نداد همرایی کنم با مشت زدم به سینش نفس نفس می زدم آروم گفتم

" +ولم کن....

تهیونگ بدون توجه منو انداخت رو کولش به کمرش میزدم

"+بزارم زمین.... یا توهم تهیونگ بزارن زمین (داد)

اصلا جوابم هم نداد در اتاق با زکرد وارد اتاق شدیم با پاهاش در رو بست و گذاشتم روی تخت

(بچه ها یکم اینجا بدجور میشه نمی تونم داخل کامنت بنویسم چون بعدا اسماتو داخل کامنت مینویسم نیم خوام باهم قاطی بشه اوکی)


--------------------------------

روم خیمه زد و دوباره شروع کرد به بوسیدنم دستانو بالای سرم قفل کرد بود


"ویو چند دقیقه بعد"

از لبام دل کند و رفت سراغ گردنم و مارک های بنفش گذاشت ناله هام کل اتاق گرفته بود آروم سرشو از گردنم بیرون آورد رفت پایین تر روی تزقوزم بوسه های خیسی گذاشت به سینه هام رسید زیر باسنمو گرفت و بلندم کرد و نشوندم روی تخت و لباسامو. در آورد با دست پسش میزدم ولی خبببب فایده ای نداشت برهنه شده بودم تا تهیونگ میخواست دوباره روم خیمه بزنه گفتم


"+نکن دست بهم نزن

تهیونگ یک لحظه ماتش برد بهم نگاه کرد

" _چی...؟

تاحالا داخل این 2 سال هیچ وقت بهش نگفتم دست بهم نزن با صدای لزرون و آروم دوباره گفتم

"+دست.... دست بهم نزن

تهیونگ محکم انداختم روی تخت و روم خیمه زد صورتشو آورد نزدیکم یکی از دستاشو دور گردنم پیچید جوری نبود که خفه بشم فقط یکمی نفس کشیدن برام سخت شد


" +تهیونگ.... ولم کن

تهیونگ با چشمای که خون جولشو گرفته بود بهم نگاه میکرد

"+دفعه آخرت باشه اینجوری حرف میزنی فهمیدی (فهمیدی رو داد زد)

واقعا از حرفی که زده بودم پشیمون بودم سرمو تکون دادم

"_جواب بده حرف بزن

" +باشه دیگه نمیگم

تهیونگ دستشو از دور گردنم برداشت و بوسه ای گردنم گذاشت و از روم بلند شد زود روی تخت نشستم و پتو رو دور خودم پیچیدم سرمو کردم زیر پتو و چند بار نفس کشیدم

"_ببینمت

سرمو از زیر پتو بیرون اوردم تهیونگ کنار تخت بود و درحال کندن لباساش بود

دفعه اولم نبود لخت میدیدمش اونم دفعه اولش نبود منو لخت میدید (😳)
اروم شروع کروم به حرف زدن


" +تیهونگ میشه بری بیرون میخوام بخوابم

تهیونگ اومد روی تخت و رفت زیر پتو و کنارم خوابید


" _ولی باید تنبی بشی

بعد حرفش بدون مهلت بهم تا حرف بزنم لباشو گذاشت روی لبام و دستاشو دور صورتم قاب کرد

_______________________

خبببببب استغفرالله اومیدوارم به خاطر اسمات که قرار بنویسم و اون بالا بالاها که خوندین جهنم نرم 😁😂

خب حالا فعلا قرار نیست اسمات بنویسم بعدا یا فردا از مدرسه اومدم. اسمات داخل کامنت ها مینویسم بله همین دیگه 😁🌿✨

کسی چرا اسماش و سنشو بهم نگفتتتتت😠🤬

زود باشین یا داخل کامنت ها یا پیوی بهم اسم و سنتو بگین میخوام با همتون آشنا بشم 💞
دیدگاه ها (۵)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

{[وقتی به بچت حسودی میکنه]}

پارت ۳(سرنوشت)منو بغل کرد برد داخل بهش گفتم ا/ت:هوی قول بیاب...

رمان تهیونگ

چند پارتی

چند پارتی

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط