my favourite drug 56
به زمین نگاه کردم تا اشکام رو نبینه،در ماشینو بست و اومد سمتم:
-د..اخه برای کی داری گریه میکنی؟کسی که قدرتو نمیدونه؟
گفتم:
-من گری..گریه نمیکنم م..من فقط...
بغض نذاشت ادامه ی حرفمو بگم و جلوی صورتم رو گرفتم،بغلم کرد و گذاشت توی بغلش گریه کنم..
خواستم فاصله بگیرم ولی:
-الان دیگه شوهر کردی داری ازم فرار میکنی؟همونطور که من فرار کردم هوم؟
داشت رفتنش رو به لندن میگفت،دلیل اصلی جدا شدنمون هم همین بود..
بعد از حرفش انگشتشو به دماغم زد که خندیدم،اونم خندید که گفتم:
-فکر میکردم برای همیشه رفتی..
لبخند کمی زد:
-برای همین بدو بدو رفتی شوهر کردی هان؟
شاید لحنش شوخی بود ولی من ناراحتیش رو از خودم توی اینه ی چشمای سبزش میدیدم...گفتم:
-ا.. اون داستان داره
گفت:
-پس مال منم داستان داره و اگه میخوای بفهمی باید پلی لیست باحالتو توی ماشینم پلی کنی
گفتم:
-اممم... اگه بهت بگم گوشی قبلیم به فنا رفته باور میکنی؟
دستمو گرفت و برد سمت ماشین و همینطور که در رو باز میکرد گفت:
-شوخی میکنم بابا بیا بشین فقط میخوام خودتو ببینم اصلا هم اگه اون آهنگا رو پیدا نکنی وسط راه پرتت نمیکنم پایین
نشستم و گفتم:
-هییی داره بهم بر میخوره
خندید و در رو بست...اگه جونگ کوک بفهمه با ادرین بیرونم.. به اون چه؟
اون فعلا بره با زن قبلی خودش تکلیفش رو مشخص کنه و بعد به فکر اینکه من کجا میرم و میام باشه!
ولی بازم استرس داشتم،ادرین سوار شد و راه افتاد
......
لب ساحل داشتیم قدم میزدیم،زیاد شلوغ نبود و این حس خوبی بهم میداد.. در جواب سوالم گفت:
-قرار بود اونجا بمونم و دانشگاهمو تموم کنم ولی به خاطر یکسری مسائل کاری برگشتم..ولی بابام اینا توی لندن موندن.
گفتم:
-یکسری مسائل کاری یا؟
گفت:
-نگران نباش من خودمو قاطی اون چیزا نکردم..اگه با کشتن مردم کار داشتم به بهونه ی درس فرار نمیکردم لندن
گفتم:
-پس اون بهونه بود؟حتی برای من؟
گفت:
-بعضی وقتا ادم میخواد تنها باشه دیگه..ولی برای تو بهونه نیوردم میخواستم برگردم و همه چیز رو برای خودمون بهتر کنم و بهت بگم که پسر چه خانواده ایم ولی انگار تو از قبل درستش کرده بودی.
این حرفارو با غمی میزد که پنهونشون کرده بود ولی احساساتش قوی نبود..
یعنی اینکه راحت تونسته بود با این قضیه کنار بیاد به هرحال که من مجبور شدم ازدواج کنم.. این اذیتم میکنه که الان منو گناهکار میبینه و به خاطر اون قرارداد نمیتونم واقعیت رو بهش بگم!
گفتم:
-من عاشق شدم.. نمیتونم اینو انکارش کنم.
گفت:
-درسته ولی با خودت فکر کن و ببین عاشق چه کسی شدی.. عاشق کسی که به راحتی ۲ شب توی خیابون ولت میکنه..
گفتم:
-من خودم رفتم از اونجا
درحالی که به یک جایی نگاه میکرد گفت:
-اگه دوست داشت میذاشت بری؟
-د..اخه برای کی داری گریه میکنی؟کسی که قدرتو نمیدونه؟
گفتم:
-من گری..گریه نمیکنم م..من فقط...
بغض نذاشت ادامه ی حرفمو بگم و جلوی صورتم رو گرفتم،بغلم کرد و گذاشت توی بغلش گریه کنم..
خواستم فاصله بگیرم ولی:
-الان دیگه شوهر کردی داری ازم فرار میکنی؟همونطور که من فرار کردم هوم؟
داشت رفتنش رو به لندن میگفت،دلیل اصلی جدا شدنمون هم همین بود..
بعد از حرفش انگشتشو به دماغم زد که خندیدم،اونم خندید که گفتم:
-فکر میکردم برای همیشه رفتی..
لبخند کمی زد:
-برای همین بدو بدو رفتی شوهر کردی هان؟
شاید لحنش شوخی بود ولی من ناراحتیش رو از خودم توی اینه ی چشمای سبزش میدیدم...گفتم:
-ا.. اون داستان داره
گفت:
-پس مال منم داستان داره و اگه میخوای بفهمی باید پلی لیست باحالتو توی ماشینم پلی کنی
گفتم:
-اممم... اگه بهت بگم گوشی قبلیم به فنا رفته باور میکنی؟
دستمو گرفت و برد سمت ماشین و همینطور که در رو باز میکرد گفت:
-شوخی میکنم بابا بیا بشین فقط میخوام خودتو ببینم اصلا هم اگه اون آهنگا رو پیدا نکنی وسط راه پرتت نمیکنم پایین
نشستم و گفتم:
-هییی داره بهم بر میخوره
خندید و در رو بست...اگه جونگ کوک بفهمه با ادرین بیرونم.. به اون چه؟
اون فعلا بره با زن قبلی خودش تکلیفش رو مشخص کنه و بعد به فکر اینکه من کجا میرم و میام باشه!
ولی بازم استرس داشتم،ادرین سوار شد و راه افتاد
......
لب ساحل داشتیم قدم میزدیم،زیاد شلوغ نبود و این حس خوبی بهم میداد.. در جواب سوالم گفت:
-قرار بود اونجا بمونم و دانشگاهمو تموم کنم ولی به خاطر یکسری مسائل کاری برگشتم..ولی بابام اینا توی لندن موندن.
گفتم:
-یکسری مسائل کاری یا؟
گفت:
-نگران نباش من خودمو قاطی اون چیزا نکردم..اگه با کشتن مردم کار داشتم به بهونه ی درس فرار نمیکردم لندن
گفتم:
-پس اون بهونه بود؟حتی برای من؟
گفت:
-بعضی وقتا ادم میخواد تنها باشه دیگه..ولی برای تو بهونه نیوردم میخواستم برگردم و همه چیز رو برای خودمون بهتر کنم و بهت بگم که پسر چه خانواده ایم ولی انگار تو از قبل درستش کرده بودی.
این حرفارو با غمی میزد که پنهونشون کرده بود ولی احساساتش قوی نبود..
یعنی اینکه راحت تونسته بود با این قضیه کنار بیاد به هرحال که من مجبور شدم ازدواج کنم.. این اذیتم میکنه که الان منو گناهکار میبینه و به خاطر اون قرارداد نمیتونم واقعیت رو بهش بگم!
گفتم:
-من عاشق شدم.. نمیتونم اینو انکارش کنم.
گفت:
-درسته ولی با خودت فکر کن و ببین عاشق چه کسی شدی.. عاشق کسی که به راحتی ۲ شب توی خیابون ولت میکنه..
گفتم:
-من خودم رفتم از اونجا
درحالی که به یک جایی نگاه میکرد گفت:
-اگه دوست داشت میذاشت بری؟
- ۶۱.۳k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط