Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_309
چشم غره ای نثارش کردمو وارد اشپزخونه شدم
بعد تمیز کردن اشپزخونه ظرفا رو شستم و سمت اتاقم به راه افتادم
حسابی تـ...نم خسته شده بود
سریع لباسام رو بیرون اوردم و خودمو روی تخت ولو کردم
ده دقیقه ای همینجور به سقف خیره بودم که با صدای جونگکوک به خودم اومدم
_هی خوابیدی؟
روی تخت نیم خیز شدم
+بیدارم
_خوبه
اومدو روی تخت کنارم نشست
+وضعیت شرکت چطوره؟
_عالیه کمی کارا سخت تر شده
+خوبه.... میگذره
کمی باهاش صحبت کردم و اخر سر روی بحث خاستگاری وونا و یونگی رو باز کردم..
+چیزه میگم میدونی پس فردا خاستگاریه دیگه؟
_اره یونگی بهم گفت
+خیلی براشون خوشحالم تو، چی؟
_منم همینطور
+خب پس اجازه میدی فردا برم پیش وونا؟
تیز سمتم برگشت
_معلومه که نه!
+واا چرا ؟؟ میخام برم پیشش بیچاره کلی استرس داره
میخام کنارش باشم!
بهش قول دادم!
از روی تخت بلند شد
_خیلی بیخود کردی سر خود قول دادی
+ولی..
_شب بخیر
اینو گفتو از اتاق خارج شد
اه الان این رفتارش یعنی چی؟؟ خیلی رومخه
اصلا به در.ک
اون نخاد خودم میرم!
چی میگم؟
اصلا همچین قدرتی ندارم
پوفی کشیدم
مجبورم یکم لوس بازی درارم
از اتاق خودم زدم بیرون سمت اتاق جونگکوک به راه افتادم
بدون در زدن وارد شدم
ساعدش روی چشماش بودو روی تخت دراز کشیده بود
نفس عمیقی کشیدم و سمت تختش رفتم
قبل اینکه بشینم صداش به گوشم خورد...
_بیرون!
جوریکه انگار اصلا نشنیدم نشستم کنارش
موهامو به پشت گوشم هدایت کردمو به روبروم خیره شدم
+باشه من قولی ندادم ولی امیدوار بودم بهم اجازه بدی و...
_نه
+اما چرا؟..
_همینکه گفتم
+جونگکوک
_شب خاستگاری برو.. فردا نه!
صدامو انداختم توی سرم
+یکم فکر کن لااقل!!! مثلا به چه دلیل نه؟؟
هیچ مردی اونجا نیست
نمیتونم تجزیه تحلیل کنم رفتارتو..
از روی تخت بلند شدم
ولی مچ دستم اسیر دستاش شد
_چرا هست!
عصبی داد زدم
+کی؟؟ کی هست؟؟ مگه جز عمو مرد دیگه ای هم هست؟
اونم مثل من دادی کشید
_اره هست!!! شوهر خواهر وونا اون مردک اونجاست
260 لایک
#season_Third
#part_309
چشم غره ای نثارش کردمو وارد اشپزخونه شدم
بعد تمیز کردن اشپزخونه ظرفا رو شستم و سمت اتاقم به راه افتادم
حسابی تـ...نم خسته شده بود
سریع لباسام رو بیرون اوردم و خودمو روی تخت ولو کردم
ده دقیقه ای همینجور به سقف خیره بودم که با صدای جونگکوک به خودم اومدم
_هی خوابیدی؟
روی تخت نیم خیز شدم
+بیدارم
_خوبه
اومدو روی تخت کنارم نشست
+وضعیت شرکت چطوره؟
_عالیه کمی کارا سخت تر شده
+خوبه.... میگذره
کمی باهاش صحبت کردم و اخر سر روی بحث خاستگاری وونا و یونگی رو باز کردم..
+چیزه میگم میدونی پس فردا خاستگاریه دیگه؟
_اره یونگی بهم گفت
+خیلی براشون خوشحالم تو، چی؟
_منم همینطور
+خب پس اجازه میدی فردا برم پیش وونا؟
تیز سمتم برگشت
_معلومه که نه!
+واا چرا ؟؟ میخام برم پیشش بیچاره کلی استرس داره
میخام کنارش باشم!
بهش قول دادم!
از روی تخت بلند شد
_خیلی بیخود کردی سر خود قول دادی
+ولی..
_شب بخیر
اینو گفتو از اتاق خارج شد
اه الان این رفتارش یعنی چی؟؟ خیلی رومخه
اصلا به در.ک
اون نخاد خودم میرم!
چی میگم؟
اصلا همچین قدرتی ندارم
پوفی کشیدم
مجبورم یکم لوس بازی درارم
از اتاق خودم زدم بیرون سمت اتاق جونگکوک به راه افتادم
بدون در زدن وارد شدم
ساعدش روی چشماش بودو روی تخت دراز کشیده بود
نفس عمیقی کشیدم و سمت تختش رفتم
قبل اینکه بشینم صداش به گوشم خورد...
_بیرون!
جوریکه انگار اصلا نشنیدم نشستم کنارش
موهامو به پشت گوشم هدایت کردمو به روبروم خیره شدم
+باشه من قولی ندادم ولی امیدوار بودم بهم اجازه بدی و...
_نه
+اما چرا؟..
_همینکه گفتم
+جونگکوک
_شب خاستگاری برو.. فردا نه!
صدامو انداختم توی سرم
+یکم فکر کن لااقل!!! مثلا به چه دلیل نه؟؟
هیچ مردی اونجا نیست
نمیتونم تجزیه تحلیل کنم رفتارتو..
از روی تخت بلند شدم
ولی مچ دستم اسیر دستاش شد
_چرا هست!
عصبی داد زدم
+کی؟؟ کی هست؟؟ مگه جز عمو مرد دیگه ای هم هست؟
اونم مثل من دادی کشید
_اره هست!!! شوهر خواهر وونا اون مردک اونجاست
260 لایک
- ۱۰.۰k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط