پارت نهم سرنوشت نفرین شده
پارت نهم سرنوشت نفرین شده..
بعد از دوییدن طولانی رسیدن در خونه...
: « هعی با هم اومدیم»
: « خیلی خب »
از جیب شلوارش کلیدو دراوورد گذاشت تن در و قفلو باز کرد با خنده از پله بالا رفتن..
: « دو روز دیگه تولدته هاها »
: « هعی »
: « نکش چی میخوای امسال..»
: « مرگ »
: « خفشو مین..»
: « خیلی خب شیر موز میخوام »
: « چشم..»
: « خب دیگه برم حال و حوصله ننتو ندارم »
: « هوم میبینمت »
: « میبینمت بیبی »
خنده-
بعد از دور شدن باران...
در خونرو زد مادرش درو باز کرد..
: « دیر کردی »
بدون جواب دادن وارد خونه شد پدرشو بغل کرد و یه راس رفت سر یخچال شیر موزشو گرفت نشست رو کاناپه..
: « خب تو این دو روز که نبودم چیشد؟ »
: « چیزی نشد عزیزم همه چی خوبه تا وقتی تو خوب باشی»
: « منم خوبم تا وقتی بعضیا بزارن»
مادرش از اشپزخونه بیرون اومد رو به مینجه کرد و گفت
: « منظورت چی بود؟ »
بدون نگاه کردن بهش جواب داد
: « خودت بهتر میدونی زنک»
پدرش همونطوری که فوتبال میدید گفت..
: « با مادرت درست صحبت کن مینجه »
: « چرا؟ چرا هر کاری میخواد میکنه و هر جوری میخواد رفتار میکنه تهش من باید خفه شم؟ چون مادره؟ ارزو میکردم هیچوقت نبود»
پدرش بلند شد یقه لباسشو گرفت کشیده ی محکم به صورتش زد..
: « گفتم درست صحبت کن بهت اجازه نمیدم به زنم بی احترامی کنی..»
: « اقا حرص نخور حیفه لقمه هایی که نخوردیم دادیم دهنش..ولش کن»
نیشخندی زد خون کنار لبشو لیس زد از جاش بلند شد سمت در رفت..
: « مینجه پاتو بزاری بیرون حق نداری برگردی این خونه..»
خواهرش موهاشو کنار زد و با طعنه پرسید..
: « هوففف دوباره شروع شد اصلا چرا زنده موند؟ »
: « مهنا ساکت شو»
: « بابا هیچ کاری که برامون نمیکنه فقط حرص و جوش شماست..»
: « هر کاریم کنه بچمع»
مادرش دستی به شونه ی پدرش کشید و به ارومی گفت..
: « بچه ای که ناخواسته اومده»
: « اره ناخواسته اومدم ولی یه سوال مهنا برنامه ریزی شده بود اومدنش؟ چه فرقی با من داره؟ چون دختر پسر دوست داشتین؟ چون هر دو دختر شدیم؟ چرا ارزو نمیکردین اون پسر میشد هان؟ چرا من؟ چرا انگشت بی مهریتونو گرفتین رو من...از بچگی تا الان با این حرف بزرگم کردین که نمیخواستین من باشم چرا؟ حالا که شده حالا که دختر شدم انقدر دوست دارین کیر داشته باشم..؟ »
پدرش با حرص اومد سمتش و یه کشیده ی محکم تر به صورتش زد...
صدای مینجه بلند تر شد..
: « اره بزن محکم تر بزن مایه ننگ خوانواده ام مگه ن؟ پس بزن »
دوباره کشیده محکم زد تو صورتش..
: « من بچه هامو با ابرو بزرگ کردم با نون حلال نمیزارم یه جنده خیابونی خرابش کنه..بهت گفتم مینجه گفتم اون روی سگم بالا بیاد یکی میشم مثل مادرت اونجوری باهات حرف میزنم..پس باید طوریکه ما میخوایم باشی...»
بعد از دوییدن طولانی رسیدن در خونه...
: « هعی با هم اومدیم»
: « خیلی خب »
از جیب شلوارش کلیدو دراوورد گذاشت تن در و قفلو باز کرد با خنده از پله بالا رفتن..
: « دو روز دیگه تولدته هاها »
: « هعی »
: « نکش چی میخوای امسال..»
: « مرگ »
: « خفشو مین..»
: « خیلی خب شیر موز میخوام »
: « چشم..»
: « خب دیگه برم حال و حوصله ننتو ندارم »
: « هوم میبینمت »
: « میبینمت بیبی »
خنده-
بعد از دور شدن باران...
در خونرو زد مادرش درو باز کرد..
: « دیر کردی »
بدون جواب دادن وارد خونه شد پدرشو بغل کرد و یه راس رفت سر یخچال شیر موزشو گرفت نشست رو کاناپه..
: « خب تو این دو روز که نبودم چیشد؟ »
: « چیزی نشد عزیزم همه چی خوبه تا وقتی تو خوب باشی»
: « منم خوبم تا وقتی بعضیا بزارن»
مادرش از اشپزخونه بیرون اومد رو به مینجه کرد و گفت
: « منظورت چی بود؟ »
بدون نگاه کردن بهش جواب داد
: « خودت بهتر میدونی زنک»
پدرش همونطوری که فوتبال میدید گفت..
: « با مادرت درست صحبت کن مینجه »
: « چرا؟ چرا هر کاری میخواد میکنه و هر جوری میخواد رفتار میکنه تهش من باید خفه شم؟ چون مادره؟ ارزو میکردم هیچوقت نبود»
پدرش بلند شد یقه لباسشو گرفت کشیده ی محکم به صورتش زد..
: « گفتم درست صحبت کن بهت اجازه نمیدم به زنم بی احترامی کنی..»
: « اقا حرص نخور حیفه لقمه هایی که نخوردیم دادیم دهنش..ولش کن»
نیشخندی زد خون کنار لبشو لیس زد از جاش بلند شد سمت در رفت..
: « مینجه پاتو بزاری بیرون حق نداری برگردی این خونه..»
خواهرش موهاشو کنار زد و با طعنه پرسید..
: « هوففف دوباره شروع شد اصلا چرا زنده موند؟ »
: « مهنا ساکت شو»
: « بابا هیچ کاری که برامون نمیکنه فقط حرص و جوش شماست..»
: « هر کاریم کنه بچمع»
مادرش دستی به شونه ی پدرش کشید و به ارومی گفت..
: « بچه ای که ناخواسته اومده»
: « اره ناخواسته اومدم ولی یه سوال مهنا برنامه ریزی شده بود اومدنش؟ چه فرقی با من داره؟ چون دختر پسر دوست داشتین؟ چون هر دو دختر شدیم؟ چرا ارزو نمیکردین اون پسر میشد هان؟ چرا من؟ چرا انگشت بی مهریتونو گرفتین رو من...از بچگی تا الان با این حرف بزرگم کردین که نمیخواستین من باشم چرا؟ حالا که شده حالا که دختر شدم انقدر دوست دارین کیر داشته باشم..؟ »
پدرش با حرص اومد سمتش و یه کشیده ی محکم تر به صورتش زد...
صدای مینجه بلند تر شد..
: « اره بزن محکم تر بزن مایه ننگ خوانواده ام مگه ن؟ پس بزن »
دوباره کشیده محکم زد تو صورتش..
: « من بچه هامو با ابرو بزرگ کردم با نون حلال نمیزارم یه جنده خیابونی خرابش کنه..بهت گفتم مینجه گفتم اون روی سگم بالا بیاد یکی میشم مثل مادرت اونجوری باهات حرف میزنم..پس باید طوریکه ما میخوایم باشی...»
- ۲.۴k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط