{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت نهم | آخرین دیدار

🖤 پارت نهم | آخرین دیدار

لانا چند ثانیه حتی پلک هم نزد.

— تو... آخرین نفری بودی که خواهرم رو دیدی؟

جونگکوک جواب نداد.

لانا با عصبانیت عکس رو روی میز کوبید.

— پنج ساله همه بهم دروغ گفتن!

جونگکوک آرام گفت:

— من نمی‌خواستم بهت دروغ بگم.

— ولی گفتی!

— چون قول داده بودم چیزی نگم.

— به کی؟

جونگکوک سکوت کرد.

لانا با صدای لرزون گفت:

— به خواهرم؟

جونگکوک سرش رو پایین انداخت.

— آره.

لانا مات موند.

— پس اون زنده بوده...

— وقتی آخرین بار دیدمش، آره.

— کجا دیدیش؟

جونگکوک به پنجره خیره شد.

— همون شب... خودش پیش من اومد.

لانا نزدیک‌تر رفت.

— چرا؟

جونگکوک گفت:

— چون می‌خواست فرار کنه.

— از کی؟

جونگکوک چند لحظه مکث کرد.

— از پدرت.

لانا عقب رفت.

— دروغ میگی!

— کاش دروغ بود.

جونگکوک پوشه‌ای از داخل کشوی میز بیرون آورد و جلوی لانا گذاشت.

— اینا مدارکیه که پنج سال پیش پیدا کردم.

لانا پوشه رو باز کرد.

چند عکس و برگه داخلش بود.

در یکی از عکس‌ها، پدرش کنار دنیل ایستاده بود.

لانا با ناباوری گفت:

— بابام با دنیل همکاری می‌کرده؟

جونگکوک گفت:

— برای مدتی.

— پس چرا خواهـرم رو دزدید؟

— پدرت نمی‌خواست دزدیده بشه.

لانا سرش رو بالا آورد.

— پس چی شد؟

جونگکوک آرام گفت:

— خواهرت فهمیده بود دنیل قصد خیانت داره.

سکوت.

— و تصمیم گرفت همه‌چیز رو افشا کنه.

لانا نفسش رو حبس کرد.

— پس دنیل...

— می‌خواست ساکتش کنه.

لانا به عکس خیره شد.

— و تو کمکش کردی فرار کنه؟

جونگکوک سرش رو تکون داد.

— آره.

اشک توی چشم‌های لانا جمع شد.

— پس چرا الان نمی‌خوای بگی کجاست؟

جونگکوک نزدیکش شد.

— چون اگه پیداش کنیم، دنیل هم پیداش می‌کنه.

لانا با صدای آروم گفت:

— من فقط می‌خوام خواهرمو ببینم...

جونگکوک برای اولین بار حالت سردش رو کنار گذاشت.

— می‌بینیش.

لانا بهش نگاه کرد.

— قول میدی؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

— قول میدم.

همان لحظه گوشی جونگکوک زنگ خورد.

تماس از تهیونگ بود.

جونگکوک جواب داد.

صدای تهیونگ مضطرب بود:

— رئیس... یه اتفاق افتاده.

— چی؟

— آدرس مخفی خواهرت لو رفته.

جونگکوک رنگش پرید.

— مطمئنی؟

— آره.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد تهیونگ گفت:

— دنیل پیداش کرده.

جونگکوک فوراً اسلحه‌اش رو برداشت.

لانا با ترس پرسید:

— چی شده؟

جونگکوک بهش نگاه کرد.

— وقتشه بریم دنبال خواهرت.

اما این بار...

قرار نبود فقط برای پیدا کردنش برن.

قرار بود با دنیل روبه‌رو بشن.

ادامه دارد... 🥀🖤
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت هشتم | او نمی‌خواهد پیدا شودلانا چند ثانیه فقط به جون...

🖤 پارت هفتم | خواهر گمشدهلانا کاغذ را محکم در دستش گرفته بود...

🖤 پارت چهارم | عکسجونگکوک چند قدم جلو اومد.— گوشی رو بده من....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط