رمان مرگ زندگی پارت

رمان مرگ زندگی پارت ¹¹⁷




ابروهایم را در هم کشیدم که همه ی سربازان و خدمتکاران دورم جمع شدند


_حالتون خوبه پرنسس؟!

ماندانا :...واییی!نه اصلا خوب نیستم میخوام برم اتاقمم


شاهزاده : این امکان ندا...

-آیییی😭همه جام درد می‌کنه کمرم ، دلم ، سیـ.نه‌ام...

شاهزاده : کافیه! ادامه نده


شاهزاده نفس عصبانیی کشید و روبه خدمتکاران گفت : ببریدش به اتاقش...فقط ۳۰ دقیقه وقت داری استراحت کنی...

روبه جمعیت کرد ؛

-من ۳۰ دقیقه از وقت گران بهای خودم را به شاهدخت ماندانا هدیه میدهم

همگی داد زدند
نمیدانم از سر افتخار به شاهزاده یا...اعتراض به خاطر من


همان یکی از خدمتکاران که از قبل از مراسم هم با من بود کمکم کرد که بلند شوم

................................................

وقتی بالاخره به اتاق رسیدیم ، روی تخت ولو شدم و خودم را رها کرد

بقیه ی خدمتکاران بیرون رفتند اما همان خدمتکاری که بیشتر از همه با من صمیمی است بیرون نرفت...بلکه غیر قابل باورانه در اتافم را محکم بست و تند تند به سمت تختم آمد.



_ماندانا!! بهت چی گفتم؟ گفتم قبل از مراسم من جای تو میرم و تور رو روی سرم میکشم ، تو میتونستی از در پشتی قصر فرار کنی!...ویکتور گفت دم در پشتی منتظرته
اما تو چیکار کردی؟!! همن لحظه ی آخر تصمیم گرفتی کل برنامه ریزی رو بهم بریزی و الان توی این وضعیتی!


با حرفایی که زد شکه شدم!نمیدانستم چه بگوییم

چندبار دهانم را با زکردم اما هیچ کلمه ای بیرون نیآمد
ولی بالاخره توانستم چند کلمه به زبان بیاورم

ماندانا : ویکتور هنوز دم دره؟!

شاید بتوانم...


[ اینجا قانون نداره‌ ... منم که تصمیم می‌گیرم ‌ تا کی نفس بکشی پرنسس کوچولو! ]
دیدگاه ها (۱۱)

رمان مرگ زندگی پارات ¹¹⁸شاید بتوانم...ماندانا : زودباش! راه ...

رمان مرگ زندگی پارت ¹¹⁹ماندانا : این سوسول بازیا چیه؟چرا انق...

رمان مرگ زندگی پارت ¹¹⁶اگر الان از این مراسم فرار نکنم ، بای...

رمان مرگ زندگی پارت ¹¹⁵از پله ها آرام ارام پایین آمدم ، هر ی...

The Royal Veil p28— پارت: قصر وقتی خون را دیددرِ اصلی قصر با...

Part one…I hate (love)you

#درخواستی #سه_پارتی مثلث عشقی؟...... Teh Last Partبعد از چند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط